
پدری که از دخترش هفت بچه دارد
عروسان خردسال افغانستان! + تصاویر
عکس های لو رفته از حیوانات شیطون
زیبا ترین دختر دنیا در کتاب رکورد های گینس
با بد دهنی کوچولو ها چه کنیم
ارتش آمریکا بسراغ زنان افغان میرود
ازدواج 4 دختر با 1 پسر در یک ساعت
نامه شاخ دار یک دختر به نامزدش
بازی زیبای آرایشگاه خانم سالی
![]() |
![]() |
![]() |
![]() |
دانلود قسمت های پایانی سریال تقدیر یک فرشته
عکس های ماریچی همراه نامزدش
.برای دیدن بقیه عكس ها در سایز بزرگ تر،روی عكس زیر كلیك كنید.
چنین با مهربانی خواندنت چیست ؟
بدین نامهربانی راندنت چیست ؟
بپرس از این دل دیوانه من
که ای بیچاره عاشق، ماندنت چیست؟
**فریدون مشیری**
قراره ما به رفتن بود
نگو چی شد؟
نمی دونم!
خودم گفتم تمومش کن
خودم میگم نمی تونم!
نمی دونم کجا رفتم!
نمی دونم دلم چی شد!
درست تو بدترین لحظه
ببین کی
عاشق کی شد!
تو خاکستر شدی با من
دارم می میرم از این درد
بیا این خونه
این کبریت
تلافی کن ولی برگرد
چقدر دیونگی دارم
تمام قلبم آشوبه
تو آرومی
نمی دونی
چقدر دیونگی خوبه
فقط حرفامو باور کن
تقاص عشق تو کم نیست
بمون
حوای من
بامن
مگه عشق تو آدم نیست؟
این داستان را نه به خواست خود، بلکه به تشویق و ترغیب دوستانم مینویسم.نام من میلدرد است؛ میلدرد آنور Mildred Honor. قبلاً در دیموآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم. مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. در طول سالها دریافتهام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است. با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشتهام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکردهام.
امّا، از آنچه که شاگردان "از لحاظ موسیقی به مبارزه
فرا خوانده شده" میخوانمشان سهمی داشتهام. یکی از این قبیل شاگردان رابی
بود.
حامد طاهری جبلی سخنگوی جبهه بینالمللی آزادی امام صدر در گفتوگو با خبرنگار سیاست خارجی خبر گزاری بیست سی با اشاره به تشكیل این جبهه طی روزهای گذشته گفت: این جبهه با حضور 28 NGO و حزب سیاسی در ایران تشكیل شده كه هدف اصلی آن پیگیری آزادی امام صدر است.
به گزارش بیست سی: بخش پایانی گزارش كمیسیون اصل 90 قانون اساسی درمورد غائله اسرائیلی، آمریكایی، انگلیسی 25 بهمن 1389 كه صبح امروز چهارشنبه توسط محمدابراهیم نكونام رئیس كمیسیون اصل نود در صحن مجلس قرائت شد، به شرح ذیل است:
برنامه آینده نظام سلطه و جریان ضدانقلاب
بیتردید چنانچه نسبت به غائله ضدانقلابی 25 بهمن 89 با مباشرین و مسببین اصلی آن برخورد قاطع و انقلابی نشود، دشمن جریتر گشته و او را به این فكر وا خواهد داشت كه هر از چندی به امنیت و آسایش عمومی شبیخون زده و به پندار واهی خود با تحریك عوامل داخلی، كشور را از مسیر بالندگی هر چند به طور موقت و مقطعی بازداشته و با درشتنمایی موضوع، اذهان بینالمللی را مشوه كند.
به گزارشطارم نیوزمدیر جهاد کشاورزی شهرستان طارم گفت: از سال 1385 کشت و پرورش قارچ خوراکی در سطح شهرستان طارم آغاز شده و هم اکنون تولید این محصول از حدود 130 کیلوگرم در سال 85 به حدود 2 تن در سال 89 رسیده که این رقم نشان دهنده افزایش 15 برابری تولید این محصول در سطح شهرستان است.
مسعود زنگنه با بیان اینکه این مقدار تولید قارچ خوراکی در منطقه، ارزش افزوده 80 میلیون ریالی را برای تولید کنندگان صنایع قارچ در شهرستان داشته است، ابراز کرد: هم اکنون میزان تولید در واحد سطح این محصول در کشور 18 کیلوگرم و در شهرستان طارم 17 کیلوگرم است که می توان با برنامه ریزی های صورت گرفته، این رقم را در منطقه افزایش داد.وی سرانه مصرف قارچ خوراکی در کشور را به طور متوسط حدود 500 گرم دانست و ادامه داد: با توجه به اینکه هم اکنون تعداد متقاضیان و سالن های تولید قارچ خوراکی در طارم به سرعت رو به افزایش است، پیش بینی می شود در سال های آینده میزان تولید این محصول به ارقام خوبی برسد و بتواند عمده نیاز استان را در این زمینه برآورده کند.
این مقام مسئول با اشاره به میزان تولید قارچ خوراکی در طارم از سال 85 تاکنون، تصریح کرد: در سال 85 که این میزان 130 کیلوگرم بود، این رقم در سال 86 به 672 کیلوگرم، سال 87 به 660 کیلوگرم، سال 88 به هزار و 611 کیلوگرم و در سال 89 به هزار و 912 کیلوگرم رسید که این ارقام، نشان دهنده میزان رشد تولید این محصول در طارم بوده است.
مدیر جهاد کشاورزی طارم خاطر نشان کرد: با توجه به فوائد مختلف قارچ خوراکی از لحاظ غذائی و گسترش روز افزون تقاضا برای این ماده غذائی مفید، در سال های اخیر جهاد کشاورزی شهرستان طارم برای آشنائی علاقه مندان به پرورش این قارچ در کارگاه های خانگی، دوره های مختلفی را برگزار کرده است.
زنگنه در خصوص فروش این محصول و بازاریابی آن، عنوان کرد: در این زمینه هیچ گونه مشکلی در سطح شهرستان نیست و با توجه به اینکه فاصله زیادی بین عرضه و تقاضا با توجه به سرانه مصرف این ماده غذائی وجود ندارد، مردم منطقه با توجه به سالم بودن محصول تولیدی داخل شهرستان و ماندگاری بالا، رویکرد مناسبی نسبت به استفاده از تولیدات بومی شهرستان داشته اند.
وی با اشاره به مزیت های تولید این محصول در کشور، بیان کرد: تولید این محصول به خاطر راحتی کار، اشتغال خانگی مناسبی برای زنان خانه دار داشته و می تواند کمک فراوانی به اقتصاده خانواده نماید. همچنین شرایط اقلیمی شهرستان طارم نیز برای پرورش این قارچ مناسب بوده و باعث شده که برخی هزینه های موجود در این زمینه از جمله هزینه های گرمایشی و سرمایشی تا حدودی کاهش یابد. البته با این وجود در تولید قارچ خوراکی در منطقه نیاز به حمایت دستگاه های مختلف است.
این مقام مسئول یادآور شد: از سال 85 تاکنون، 10 نفر اقدام به تولید قارچ خوراکی در سطح شهرستان نموده اند که هم اکنون 2 نفر از آنها نیز به طور مستمر در بخش تولید فعالیت دارند و 10 سالن پرورش قارچ نیز در دست بهسازی و نوسازی است. همچنین تعدادی از متقاضیان فعالیت در این بخش نیز خواهان کشت آزمایشی این محصول در کارگاه های سنتی خود هستند که با فعال نمودن این سالن ها، چشم انداز روشنی برای سال های آینده در عرصه تولید قارچ خوراکی مشاهده می شود
مسئول برگزاری نمایشگاه بهاره طارم اظهار داشت: تلاش شده در این نمایشگاه ارزاق عمومی و نیازهای اساسی مردم در اختیار آنها قرار گیرد.
شیركوه سرپرست با بیان اینكه این نمایشگاه از فردا به صورت رسمی آغاز به كار میكند، ادامه داد: در این نمایشگاه حدود 50 غرفه ارزاق و محصولات مورد نیاز مردم را ارائه می كنند.
وی با بیان اینكه این نمایشگاه در فضایی به مساحت 2 هزار 500 متر مربع برپا شده است، افزود: در این نمایشگاه شركتها و واحدهای تولید از سراسر كشور محصولات خود را به قیمت كارخانه عرضه میكنند.
مسئول برگزاری نمایشگاه بهاره طارم با بیان اینكه در نمایشگاه شركتها و واحدهای تولیدی محصولات خود را زیر قیمت بازار عرصه میكنند، ادامه داد: در این نمایشگاه محصولات با 15 تا 20 درصد زیر قیمت بازار به همشهریان عرضه میشود.
وی با بیان اینكه مكان خوبی برای برگزاری نمایشگاه در نظر گرفته شده است، افزود: طبق پیشبینیهای استقبال خوبی از سوی مردم از این نمایشگاه صورت میگیرد.
سرپرست با بیان اینكه شركتهایی از استانهای تهران، آذربایجان شرقی و غربی، زنجان، كرمان، خراسان رضوی، فارس و اصفهان حضور دارند، اظهار داشت: كیف و كفش، پوشاك، خوار و بار و آجیل از جمله ارزاق عمومی عرضه شده در این نمایشگاه است.
وی ضمن انتقاد از مسئولان در عدم حمایت از برگزار كنندگان این نمایشگاه گفت: متاسفانه برای اسكان مشكلاتی داشتیم كه این مشكلات برطرف نشده است.
مسئول برگزاری نمایشگاه بهاره طارم ادامه داد: دیشب افراد غرفهدار حضور یافته از سایر استانها در طارم مجبور شدند تا تمام شب را در خوردوها بخوابند.
این نمایشگاه از ظهر امروز تا 14 اسفند ماه جاری در مركز شهر آببر برپا میشود.
بعد از انحلال شاهین با فعالیت امیر مسعود برومند و رایزنیهای مرحوم دهداری، چند تن از بازیکنان قبلی شاهین در ترکیب تیم دسته دومی پرسپولیس قرار گرفته و ترتیب یک مسابقه با تیم جم آبادان (که در آن زمان تیم صاحب نامی بود) را دادند و پس از آن تمامی اعضای شاهین به پرسپولیس پیوستند و محبوبیت انرا به پرسپولیس هدیه نمودند.
پرسپولیس بهار خود را درآغازین روزهای سال ۱۳۴۷ با مربیگری دهداری (کاپیتان پیشین شاهین) و سرپرستی دکتر برومند آغاز کرد. مطابق مقررات این تیم میبایست کار خود را در فوتبال از دسته سوم و یا حداکثر از دسته دوم باشگاهها شروع کند اما انحلال چند تیم در این زمان باعث گردید تا به جای مسابقات لیگ یکسری مسابقات رده بندی در سطح باشگاههای پایتخت برگزار شود در آن زمان مسابقات ۴۴ تیم به رقابت پرداختد که ۴ تیم پرسپولیس، تاج، عقاب و پاس سرگروه گردیدند.
از آن پس پرسپولیس رسماً وارد مسابقات باشگاهی ایران گردید این تیم در سال ۱۳۴۷ قدرت نمایی کرد و تمام رقیبان را پشت سرگذاشت و به عنوان قهرمان باشگاههای تهران جهت شرکت در مسابقات آسیایی تایلند عازم بانکوک گردید.
در سال ۱۳۴۸ کارخانه ایران ناسیونال با مدیریت خیامی (از طرفداران تیم شاهین) تازه تاسیس گردیده بود و تیم فوتبال ضعیفی هم داشت ، (علی پروین هم از جمله بازیکنان این تیم بود) در این زمان(۱۳۴۸) فکر تبلیغ محصول این شرکت (پیکان) با استفاده از محبوبیت تیم شاهین، خیامی را بر آن داشت تا مذاکراتی با چند تن از شاهینیهای سابق انجام داده و آنان را به تیم پیکان دعوت نماید با رفتن آنها افراد باقی مانده نیز راهی جز پیوستن به ایشان ندیدند لذا تمامی بازیکنان شاهین (به جز عزیز اصلی ، دروازه بان شاهین) به پیکان مهاجرت کردند و در این سال عنوان قهرمانی باشگاههای ایران را از آن پیکان نمودند و در همین سال پیکان به جای تیم ملی در تورنمنت جام دوستی نیز شرکت کرده و در بین ۵ تیم مقام نخست را از آن خود کرد.
در این زمان پیکان در برابر پرسپولیس با تک گل علی پروین و نیجه یک بر صفر پرسپولیس را شکست داد.
در سال ۱۳۵۰ نخستین لیگ حرفهای فوتبال ایران با نام تخت جمشید شکل گرفت و پرسپولیس هم تلاش نمود خود را با استانداردهای حرفهای تطبیق دهد اما بدلیل فقدان زیرساختهای فوتبال حرفهای در کشور این ایده بصورت کامل به فرجام نرسید و باشگاه پرسپولیس علاوه بر این نقص بزرگ بتدریج از مکتب فوتبال شاهین هم فاصله گرفت و رابطه خود را با سازندگی و تغذیه از بازیکنان جوان در آموزش و پرورش کم رنگ کرد و در مسیر استفاده کاذب از دسترنج دیگران و آوردن ستارهها از تیمهای دیگر قرارگرفت و هر روز محتاج تر از روز قبل شد و علیرغم برخورداری از طرفداران بیشمار از یک باشگاه به یک تیم تقریباً محلی نزول کرد ازجنبه فرهنگی هم با آرمانهای اولیه خود که از شاهین به آن منتقل شده بود دور شد بگونهای که این دو قضیه بزرگ همچنان گریبانگیر این نام بزرگ است.
پرسپولیس در غیاب شاهینیها با تصاحب ۱۲ امتیاز در رده یازدهم قرار گرفت حضور در پیکان بیشتراز یک سال به طول نیانجامید و مجدداً بازیکنان در سال ۱۳۴۹ به خانه خود برگشتند و قهرمانی اولین دور لیگ تخت جمشید در سال ۱۳۵۰ را از آن خود کردند پرسپولیس در ۵ دوره برگزاری لیگ تخت جمشید، با کسب دو قهرمانی (لیگ اول و دوم) و سه نائب قهرمانی ، به عنوان پرافتخارترین باشگاه کشور شناخته شد.
با وقوع انقلاب اسلامی، این تیم دچار بحران نفرات گردید و بازیکنانش بکلی عوض شدند و تعداد بسیار اندکی از بازیکنان قدیمی باقی ماندند. لیکن برگزاری مسابقات جام شهید اسپندی درسال ۱۳۵۸ و دیگر مسابقات، باعث گردید تا بازیکنان مستعد و جوان کشور نگذارند این باشگاه بلند آوازه از رونق بیفتد.
باشگاه پرسپولیس در سال۱۳۶۵ تحت پوشش بنیاد مستضعفان و جانبازان قرارگرفت که نام آن به آزادی تغییر یافت لیکن پس از مدت زمان اندکی بنیاد از اداره این باشگاه خودداری کردو دراین زمان با توجه به موقعیت این باشگاه ، سازمان تربیت بدنی، خود اداره آن را عهده دار گردید و نامش را نیز به پیروزی تغییر دادند که تا کنون نیز با همین نام درمیادین ورزشی حضور مییابد.
باشگاه از سال ۱۳۷۰ با آغاز مجدد لیگ فوتبال ایران تحت عنوان لیگ آزادگان دور جدیدی از فعالیتهای خود را آغاز نمودند و پیوسته علیرغم تغییرات گسترده و متعدد درمدیریت باشگاه توانست موقعیت خود را به عنوان یکی از سه باشگاه برتر کشور و کسب مقامهای نخست، دوم و یا سوم حفظ کند.
این باشگاه در سال ۱۳۸۰ با آغاز لیگ حرفهای فوتبال ایران به عنوان اولین قهرمان لیگ برتر شناخته شد. نكته جالب درمورد باشگاه پرسپوليس اين است كه اكثر بازيكنان بزگ ايران از سال ۱۹۹۴تاسال۲۰۰۱ يابازيكن اين تيم بودندوياتوسط اين تيم يه فوتبال آسيا معرفي شدند اين بازيكنان بزرگ عبارتند :
1- علي دايي : پس از مصدوميت شديد او در بازي مقايل بحرين با تلاش خود و ياري باشگاه پرسپوليس از مصدوميت خلاص شد وبا بازيهاي درخشان خود درليگ۱۳۷۵ باعث قهرماني پرسپوليس شد و از طريق پرسپوليس به فوتيال خارج روانه شد
2- احمدرضا عابدزاده : كمتركسي فكر مي كرد پس از مصدومبتي كه دربازي با تايوان براي او پيش آمد باز بتواند بازيكند ولي پرسپوليس با به عضو درآوردن اين بازيكن ازدست رفته وصرف مخارج زياد براي معالجه او وتلاش وزحمات خود عابدزاده وي را به مستطيل سبزبازگرداند تا عابدزاده سهم بزرگي در حماسه ملبورن براي ايران داشته باشد
3 - خدادادعزيزي : درسال ۱۳۷۵ به عنوان يار كمكي به همراه پرسپوليس در مسابقات جام باشگاههاي آسيا شركت كرد وبازيهاي درخشاني براي پرسپوليس انجام داد و باعث صعود پرسپوليس به مرحله نيمه نهائي شد اوكه درمرحله اول جام ملتهاي ۱۹۹۶در تركيب تيم ملي نبودبا اين بازيهاي درخشانش باعث شد كه سرمربي تيم ملي اينباراو را به تيم ملي دعوت كند و در مرحله دوم با تيم ملي به دبي برود
۴- مهدي مهدويكيا : او درسن۱۶ سالگي به عضويت پرسپوليس در آمد.وجوان ترين بازيكن تاريخ فوتبال پرسپوليس شد.وباحضورخوددر تيم ملي جوانترين بازيكن تاريخ فوتبال ملي ايران شد 5- علي كريمي : علي پروين اورا ازليگ منطقه اي به باشگاه پرسپوليس آورد ودراولين دقايق ورود خود در ليگ آزادگان براي پرسپوليس هنرنمايي كرد وگل زد.ودر اولين روزهاي او در پرسپوليس به تيم ملي دعوت شد
قابل ذکر است پرسپولیس از سوی AFC (کنفدراسیون فوتبال آسیا)به عنوان پر طرفدارترین تیم قاره ی کهن معرفی شده است.
افتخارات باشگاه فرهنگي ورزشي پرسپوليس ايران
در ابتدا باید گفت تنها تیمی که در لیگهای ایران توانسته یک فصل را بدون شکست پشت سر بگذارد پرسپولیس است.
نایب قهرمانی جام حذفی ایران۱۳۴۷
مقام دوازدهم باشگاههای تهران۱۳۴۸
قهرمانی مسابقات مقدماتی جام منطقهای۱۳۵۰
نایب قهرمان باشگاههای تهران۱۳۵۰
مقام سوم لیگ منطقهای ایران۱۳۵۰
نایب قهرمان جام باشگاههای تهران۱۳۵۰
قهرمان اولین دوره لیگ تخت جمشید۱۳۵۲
نایب قهرمان دومین دوره لیگ تخت جمشید۱۳۵۳
قهرمان سومین دوره لیگ تخت جمشید۱۳۵۴
نایب قهرمان چهارمین دوره لیگ تخت جمشید۱۳۵۵
نایب قهرمان پنجمین دوره لیگ تخت جمشید۱۳۵۶
نایب قهرمان ششمین دوره لیگ تخت جمشید۱۳۵۷
قهرمان جام شهید اسپندی۱۳۵۸
قهرمانی در لیگ دسته اول تهران۱۳۶۰
نایب قهرمان جام حذفی تهران۱۳۶۰
قهرمان جام وحدت۱۳۶۰
قهرمان جام حذفی تهران۱۳۶۱
قهرمان جام باشگاههای تهران۱۳۶۱
نایب قهرمان جام باشگاههای دسته اول تهران۱۳۶۲
قهرمان فوتبال باشگاههای دسته اول تهران۱۳۶۵
قهرمان فوتبال باشگاههای دسته اول تهران۱۳۶۶
قهرمان جام حذفی تهران۱۳۶۶
قهرمان جام حذفی ایران۱۳۶۶
قهرمان باشگاههای دسته اول تهران۱۳۶۷
قهرمان باشگاههای دسته اول تهران۱۳۶۸
نایب قهرمان اولین دوره لیگ آزادگان۱۳۶۸
قهرمانی در فوتبال دسته اول تهران۱۳۶۹
قهرمان اولین دوره جام در جام آسیا۷۰-۱۳۶۹
نایب قهرمانی در فوتبال دسته اول تهران۱۳۷۰
قهرمانی جام حذفی ایران۱۳۷۰
مقام سوم در لیگ ازادگان۱۳۷۰
قهرمان جام حذفی کشور۷۱-۱۳۷۰
نایب قهرمان لیگ ازادگان۱۳۷۱
قهرمان سوپرجام تهران۱۳۷۱
نایب قهرمان سومین دوره جام در جام آسیا۱۳۷۱
نایب قهرمان لیگ کشور۱۳۷۲
مقام چهارم لیگ آزادگان۱۳۷۳
قهرمان لیگ ازادگان۱۳۷۴
مقام چهارم جام باشگاههای آسیا۱۳۷۴
قهرمانی لیگ کشور۱۳۷۵
مقام سوم جام باشگاههای آسیا۱۳۷۵
قهرمان لیگ آزادگان کشور۱۳۷۷
نایب قهرمان لیگ آزادگان کشور۱۳۷۷
مقام سوم جام باشگاههای آسیا۱۳۷۸
قهرمان لیگ آزادگان کشور۱۳۷۸
نایب قهرمان لیگ آزادگان کشور۱۳۷۹
مقام سوم جام باشگاههای آسیا۱۳۸۰
قهرمان اولین دوره لیگ برتر ایران۸۱
نایب قهرمان جام حذفی ایران ۱۳۸۵
قهرمان هفتمين دوره ليگ برتر ايران 1386
سونگ ایل گوک (به کرهای: 송일국) (زادهٔ ۱ اکتبر ۱۹۷۱، ۱۰ مهر ۱۳۵۰ در سئول، کره جنوبی) بازیگر کرهای سینما، تلویزیون و تئاتر است.
بازی در سریال تلویزیونی جومونگ و در نقش یومجانگ در امپراتور دریا از مهمترین نقشآفرینیهای او هستند.
خانواده
سونگ ایل گوک فارغ التحصیل رشته فیلم و تئاتر از دانشگاه چئونگ جو میباشد. او نوۀ کیم دو هان (پسر کیم جو جین فرماندۀ جنبش استقلال کره در ابتدای سده ۱۹) و پسر کیم ایول دونگ بانوی بازیگر کرهای است. او در ۱۵ مارس ۲۰۰۸ با یک قاضی دادگستری اهل بوسان ازدواج کرد. جشن عروسی آنها در هتل شرایتون واکرهیل سئول برگزار شد
سریالهای تلویزیونی
جوایز
نشیبی دراز است پیش فراز
نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر
ز اختر همه تازیان راست بهر
چو روز اندر آید به روز دراز
شود ناسزا شاه گردنفراز
بپوشد از ایشان گروهی سیاه
ز دیبا نهند از بر سر کلاه
نه تخت و نه تاج و نه زرینه کفش
نه گوهر نه افسر نه بر سر درفش
برنجد یکی دیگری برخورد
به داد و به بخشش همی ننگرد
شب آید یکی چشمه رخشان کند
نهفته کسی را خروشان کند
ستاننده روزشان دیگر است
کمر بر میان و کله بر سر است
ز پیمان بگردند وز راستی
گرامی شود کژی و کاستی
پیاده شود مردم جنگجوی
سوار آن که لاف آرد و گفت و گوی
کشاورز جنگی شود بی هنر
نژاد و هنر کمتر آید به بر
رباید همی این از آن آن از این
ز نفرین ندانند باز آفرین
نهان بدتر از آشکارا شود
دل شاهشان سنگ خارا شود
بد اندیش گردد پدر بر پسر
پسر بر پدر همچنین چاره گر
شود بنده بی هنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار
به گیتی کسی را نماند وفا
روان و زبانها شود پر جفا
ز ایران وز ترک وز تازیان
نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود
سخنها به کردار بازی بود
همه گنجها زیر دامن نهند
بکوشند و کوشش به دشمن دهند
نه جشن و نه رامش نه گوهر نه نام
به کوشش ز هر گونه سازند دام
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و دین اندر آرند پیش
بریزند خون از پی خواسته
شود روزگار بد آراسته
نباشد بهار از زمستان پدید
نیارند هنگام رامش نبید
ز پیشی و بیشی ندارند هوش
خورش نان کشکین و پشمینه پوش
...
چو بسیار ازین داستان بگذرد
کسی سوی آزادگان ننگرد
همه دل پر از خون شود روی زرد
دهان خشک و لبها پر از باد سرد
چنین بیوفا گشت گردان سپهر
دژم گشت وز ما ببرید مهر
همان زشت شد خوب و شد خوب زشت
بشد راه دوزخ پدید از بهشت

به گزارش بیست سی: اندیشكده "واشنگتن " در مقاله ای به قلم "جیسون هانوور " عضو این موسسه، به بررسی تبعات دخالت نظامی آمریكا و ناتو در خاورمیانه پرداخته است.
*ایجاد مناطق پرواز ممنوع، بهترین راه مداخله نظامی در لیبی
آمریكا و دیگر اعضای ناتو، توان نظامی مداخله موثر و مستقیم كه به كاهش قدرت رژیم لیبی در استفاده ناشیانه اش از ارتش علیه مردم منجر می شود را دارند.
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
**حسین پناهی**

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها،
لب حوض
درون آیینه پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده است
طنین ِ شعر ِ نگاه ِ تو درترانه ی من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است، ساخته ام !
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت، ترا شناخته ام !
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ، آینه ، دیوار، بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست، از تو می گویم
تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی ، چگونه، دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو، یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته ی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی !
آسمان نگاهی که پر از زلالی نیست
کسی شبیه تو در این حوالی نیست
غروب کردغزل با خدا نگهدارت
هنوز زمزمه هایم عالی نیست
چگونه پر بگشایم به سوی فرداها
که شوق پر زدنم جزشکسته بالی نیست
ورق بزن تمام روز های خیسم را
ببین عزیز جز دوری ات ملالی نیست
طلوع کن که دل از انتظار لبریز است
مگو برای رسیدن دگر مجالی نیست
زمین و پنجره و کوچه هم یقین دارند
کسی شبیه تو در این حوالی نیست

به گزارش بیست سی: "صادق الجمری " از فعالان سیاسی بحرین كه در میدان "اللؤلؤه " [میدانی كه پس از كشتارهای رژیم بحرین به میدان شهدا نامیده شد] مستقر است، در گفتوگو با خبرنگار بینالملل خبرگزاری فارس گفت كه رژیم بحرین درصدد شعلهور كردن طائفهگری میان شیعیان و سنیها در بحرین است تا بتواند از این طریق تظاهرات مردم این كشور را كه خواستار سرنگونی رژیم حاكم هستند، سركوب كند.
*آل خلیفه درصدد ایجاد درگیری میان شیعیان و سنیها است
وی گفت: آل خلیفه در حال القای این موضوع است كه شیعیان درصدد سیطره بر بحرین هستند و در صورت سیطره بر بحرین وضعیت سنیها بحرانی خواهد شد و سیاست دولت بحرین انحراف افكار و ایجاد درگیری میان شیعیان و سنیها است.

به گزارش بیست سی:«فرانسیس گای» در گفتوگو با روزنامه لبنانی السفیر، با مداخله در امور داخلی لبنان، مدعی شد كه سلاح مقاومت و حزبالله لبنان، یكی از مشكلات این كشور است.
«گای» در پاسخ به سوالی درباره اینكه جریان 14 مارس در لبنان در روزهای اخیر علیه سلاح حزبالله موضعگیری كرده است، گفت: لبنان یك مشكل دارد و آن این است كه یك گروه بر خلاف گروههای دیگر، سلاح در اختیار دارد.
سفیر انگلیس بدون اشاره به تهدید رژیم صهیونیستی علیه لبنان، افزود: باید اعتراف كرد كه این امر طبیعی نیست. واقعیت این است كه حزبالله خیلی بهتر از ارتش لبنان تجهز است و این، به خودی خود مشكل است و نباید آن را نادیده گرفت.

به گزارش بیست سی: به نقل از پایگاه خبری الجزیره، شیخ یوسف قرضاوی رئیس اتحادیه علمای اسلامی با اشاره به تحركات سلفیها در انقلابهای اخیر منطقه گفت: سلفیون معتصب و صوفیگران با ترویج مبحث خروج بر حاكم به دنبال از بین بردن و تسویه انقلابهای منطقه هستند.
وی كه در همایش رابطه حاكم و محكوم در اسلام كه اتحادیه متبوعش در دوحه برگزار كرده سخن میگفت، با اشاره به انقلابهای منطقه تصریح كرد: آنچه جوانان عرب انجام میدهند فتنه نیست و اسلام بر از بین بردن ظلم و ستم حاكم ظالم امر كرده است.
قرضاوی تاكید كرد: ظلم و تضییع حقوق ملتها اجازه خروج بر حاكمان را میدهد و ایجاد آزادی بر اجرای شرع مقدم است.
به گزارش بیست سی: به نقل از پایگاه اطلاعرسانی دفتر مقام معظم رهبری، رهبر معظم انقلاب اسلامی در ابتدای ورود به محل وزارت اطلاعات بر مزار سه شهید گمنام در این وزارتخانه حضور یافتند و ضمن قرائت فاتحه یاد و خاطره شهدای دفاع مقدس را گرامی داشتند.
ایشان سپس با حضور در نمایشگاه فعالیتهای وزارت اطلاعات، از نزدیك در جریان اقدامات و پیشرفتهای بخشهای مختلف وزارت اطلاعات قرار گرفتند.
تاریخ و محل تولد: ۲۴ ژوئن ۱۹۸۷ در روزاریوی آرژانتی
- ملیت: آرژانتینی و اسپانیائی
- قد: ۱۶۹ سانتی متر
- وزن: ۶۷ کیلوگرم
- باشگاهها: جوانان بارسلونا، بارسلونا
- نخستین بازی ملی: آگوست ۲۰۰۵ برابر مجارستان
- افتخارات: قهرمان رقابتهای فوتبال زیر بیست سال جهان (۲۰۰۵)، لالیگای اسپانیا (۲۰۰۵)، سوپر جام اسپانیا (۲۰۰۵)، بهترین گلزن جام جهانی زیر بیست سال (۲۰۰۵) ، بهترین بازیکن جام جهانی زیر بیست سال(۲۰۰۵)بهترین بازیکن جوان جهان (۲۰۰۶)
اولین گل
یک فوروارد کامل زمانی کارش را صحیح انجام داده که گلی را به ثمر رسانده باشد. «مسی» در این دیدار گلی به ثمر نرساند، اما یک بار در موقعیت گل قرار گرفت که دفاع حریف روی او تکل خطا انجام داد و یک ضربه آزاد به نفع «بارسا» اعلام شد و زننده این ضربه هم کسی نبود جز رونالدینیو که با این ضربه اولین گل بازی را به ثمر رساند.
سیستم جوانگرا
«مسی» در «روناریو» متولد شده است، در آرژانتینأ اما در «بارسلونا» همه او را از خودشان میدانند و به نظر میرسد یکی از اولین محصولهای سیستم جوانگرای بارسلون جدید باشد. با اینکه رونالدینیو، اتوئو و دکو نامهای معروفی هستند و در همه جای دنیا شناخته شدهاند، اما «بارسلونا» به محصولات جوان داخلی خود نیز میبالد و «مسی» آخرین فرد از حلقه نامهای پرداخته شدهیی در «بارسلون» است که نامهایی چون «کارلوس پویول»، «ژاوی هرناندز»، «ویکتور والدز»، «آندره اس اینیستا» و... را شامل میشود.
مقایسه با مارادونا
مسی در سال 1987 به دنیا آمده است. در پنج سالگی بازی فوتبال را آغاز کرده )در باشگاه گراندولی(أ در تیمی که پدرش هم در آن مشغول فعالیت بوده است. تواناییهای او مسوولان باشگاه «نیول اولدبویز» را قانع کرد که «لیونل» را به خدمت بگیرند و او به برادر بزرگترش که در آن باشگاه بازی میکرد ملحق شد. مربی او در آن باشگاه «ایزیگو دومینگوئز»، میدانست که او استعداد شگرفی در خود پنهان دارد. او میگوید: «او میتوانست کارهایی با توپ انجام دهد که قوانین فیزیک را به بازی میگرفت. تنها کسی که قبل او دیدهام که چنین تواناییهایی دارد، «دیهگو مارادونا» است...
مشکلات پزشکی
پیشرفت «مسی» با اخباری که نشان از یک بیماری هورمونی در او داشت که باعث توقف رشد او میشد، تحتالشعاع قرار گرفت. پدرش تصمیم گرفت به «کاتالونیا» مهاجرت کند تا بتواند هزینه درمانی سنگین او را به نحوی تامین کند، اما «بارسلونا» همه چیز را در مورد استعداد «لیونل» جوان میدانست و بنابراین پیشقدم شد تا هزینههای درمان او را بپردازد و همچنین با او قراردادی برای بازی در تیم جوانان «بارسلونا» منعقد شد.
آغاز به کار در اسپانیا
وقتی «مسی» پا به اسپانیا گذاشت فقط یک متر و چهل سانتی متر قد داشت. اما قد و هیکل و نیز تواناییهای او بسرعت شروع به رشد کردند و در مدت زمان کوتاهی حدود سی سانتیمتر به قد او اضافه شد. پس از به ؤمر رساندن سی و هفت گل و سی بازی در اولین فصل بازیاش، فدراسیون فوتبال اسپانیا به او پیشنهاد کرد تا در تیم ملی اسپانیا شروع به بازی کند. مربی تیم زیر شانزده سالههای اسپانیا در آن زمان یعنی آقای «گینس مندس» یکی از بزرگترین علاقهمندان او بود. او در مورد «مسی» در آن زمان گفت: «در میان بازیکنانی در این سن، او بهترین بازیکنی است که من در عمرم دیدهام.»
ثبت رکورد برای بارسلونا
در نوامبر سال 2003، مسی در یک بازی دوستانه در مقابل «اف ثپورتو» بازی کرد و یک سال بعد هم اولین بازی رسمیاش با پیراهن بارسلونا را در مقابل تیم «اسپانیول» به انجام رساند.
جدیدترین اتومبیل بوگاتی با 24 سیلندر!
جدیدترین اتومبیل شرکت بوگاتی به صورت مفهومی با داشتن دو موتور 12 سیلندر طراحی گردید.RacerX شرکت طراحی صنعتی مبدع این طرح اتومبیل رویایی بوگاتی را برای علاقه مندان سرعت طراحی کرده است. اتومبیل دو درب و دو سرنشینه فضای بزرگ و راحتی برای نشستن دو سرنشین دارد. این بوگاتی از رنج ویرون است و قرار است دو موتور 12 سیلندر از نوع فولکس واگن VW derived W12 روی آن پیاده شود.
بوگاتی شرکتی فرانسوی است که اتوره بوگاتی موسس ایتالیایی الاصل متولد میلانش، 100 سال پیش (سال 1909) آنرا ایجاد نمود وتا کنون بهترین و لوکس ترین و پر سرعت ترین اتومبیلها را راهی بازار نموده است. بعد از گذشت 5 سال از ورود بوگاتی ویرون بعنوان سوپر ماشین، دوستداران اتومبیل منتظر نسخه جدیدتر آن هستند. گران بودن و پر سرعت بودن دو ویژگی عمده بوگاتی است که با محدودیت در تولید، چشم ها را به خود خیره می کند.برای دیدن تصاویر این خودرو روی ادامه مطلب كلیك كنید.
به گزارشطارم
نیوزمدیرجهاد کشاورزی شهرستان طارم گفت: با توجه به وضعیت
مناسب تولید زیتون در منطقه و همچنین وجود قابلیتهای فراوان در شهرستان
مبنی بر توسعه اراضی زیر کشت این محصول، میتوان گفت که قابلیتهای لازم
برای راهاندازی کلکسیون بینالمللی زیتون در طارم وجود دارد.

مسعود زنگنه با بیان اینکه راهاندازی سومین کلکسیون بینالمللی زیتون در طارم در صورت موافقت شورای بینالمللی زیتون انجام میشود، ابراز کرد: این امر در صورتی محقق خواهد شد که این شورا، راهاندازی این کلکسیون را در طارم مصوب کند که هم اکنون نیز منتظر تصویب این امر توسط شورای مذکور هستیم.
وی ادامه داد: در راستای سیاستگذاری شورای بینالمللی زیتون مبنی بر تاسیس سومین كلكسیون بینالمللی زیتون در خارج از محدوده مدیترانه، رایزنیهای لازم برای تاسیس سومین كلكسیون بینالمللی زیتون در ایران آغاز شد؛ به گونهای که در این راستا کارشناسان این شورا از منطقه و قابلیتهای موجود در طارم، بازدید کردند و شرایط برای تصویب این امر، سنجیده شد.
این مقام مسئول عنوان کرد: مسئولان شهرستان شرایط را برای بازدید این کارشناسان از وضعیت باغهای زیتون منطقه فراهم کردند و برنامههای توسعه باغات زیتون در طارم نیز به این کارشناسان ارائه شد تا آنها در روند تحقیقات خود، ارزیابی دقیقتری از این امر داشته باشند تا بتوانند تصمیمهای بهتری در این زمینه اتخاذ کنند. البته هنوز نظر این شورا در مورد راهاندازی سومین کلکسیون اعلام نشده است و منتظر انجام این امر توسط شورای بینالمللی زیتون هستیم.
مدیر جهاد کشاورزی طارم با بیان اینکه مناطقی که درخواست راهاندازی این کلکسیون را دارند، باید شرایط اولیه این کار را داشته باشند، اظهار کرد: وجود امکانات اولیه، شرایط مورد نیاز برای توسعه باغات در سالهای آینده، وجود شرایط لازم در داخل باغها، رعایت موارد فنی در تولید زیتون، وجود امکانات فیزیکی و داشتن آزمایشگاه و گلخانه، از جمله شرایطی است که باید برای راهاندازی این کلکسیون در مناطق وجود داشته باشد که همه این موارد با برنامه ریزیهای صورت گرفته در طارم وجود دارد.
زنگنه عنوان کرد: مسئولان مربوطه با مشاهده وضعیت مناطق مختلف و مقایسه آنها از نظر امکانات و قابلیتهای موجود، اقدام به تصویب راهاندازی این کلکسیون خواهند کرد؛ به گونهای که هم اکنون در خارج و حتی در داخل کشور نیز مناطقی برای این امر، واجد شرایط هستند که نظر نهایی در این زمینه توسط شورای بینالمللی زیتون بزودی اعلام میشود.
وی راهاندازی این کلکسیون در طارم را سکوی پرتاب این شهرستان در زمینه زیتون در کشور عنوان کرد و گفت: علیرغم اینکه هم اکنون زیتون طارم از جایگاه خوبی در کشور با تولید بیش از60 درصد زیتون کشور و دارا بودن بالاترین رکورد تولید زیتون در هکتار برخوردار است، اما بیشک در صورت راهاندازی این کلکسیون در طارم، تمامی موارد لازم در رابطه با زیتون در منطقه تجمیع خواهد شد و برکات زیادی برای منطقه به وجود خواهد آمد.
این مقام مسئول با بیان اینکه کشورهایی همچون مصر، تونس و ایتالیا برای تاسیس سومین كلكسیون بینالمللی زیتون با کشور ما در رقابت هستند، یادآور شد: در صورت راهاندازی این کلکسیون در طارم، اعتبار نگهداری باغهای زیتون افزایش مییابد، در مورد ارقام مختلف زیتون در منطقه مطالعه سنجی میشود، بانک ژن زیتون در طارم ایجاد میگردد و می توان در مورد تولید زیتون با ارقامی که هم اکنون در کشور وجود ندارد، اقدامات مناسبی انجام داد.
سوژه های جالب و بی نظیر ایرانی !
خودرو رئیس جمهور در اولین نمایشگاه بین المللی خودرو کلاسیک منطقه آزاد اروند !!!

روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایهاش درحال آویزان کردن رختهای شسته است و گفت: لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند
چطور لباس بشوید. احتمالاً باید پودر لباسشویی بهتری بخرد.
همسرش نگاهی کرد، اما چیزی نگفت.
هر بار که زن همسایه لباسهای شستهاش را برای خشک شدن آویزان میکرد، زن جوان همان حرف را تکرار میکرد.
حدود یک ماه بعد، روزی زن از دیدن لباسهای تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
"یاد گرفته چطور لباس بشوید. ماندهام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده.."
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجرههایمان را تمیز کردم !!
طالع بینی چینی :
هیچ كلكی در كارنیست! این بازی بطرز شگفت آوری دقیق خواهد بود! البته به شرطی كه تقلب نكنید!
<
<
<
طالع بینی چینی! .. سال جدید چینی امسال سال اژدهای آهنین است كه امیدواریم سالی خوش و پر از خوش شانسی برای شما باشد!
<
<
<
<
فقط به دستور العمل عمل نماید و تقلب نكنید، در غیر این صورت نتیجه درست از آب
در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهید كرد كه ای كاش تقلب نمی كردید!
این حدوداً 3 دقیقه زمان خواهد برد تا شما را دیوانه كند!!
<
<
<
<
كسی كه این پیام را ارسال كرده گفت كه آرزویش ظرف 10 دقیقه به حقیقت پیوست!!!
این بازی نتیجه خنده دار و در عین حال شگفت انگیزیخواهد داشت!
پیام را یكجا تا پایا ن نخوانید بلكه مرحله به مرحله پیش بروید و عین دستورالعمل انجام دهید!
<
<
<
نكته: زمانی كه می خواهید اسامی را بنویسید اطمینان حاصل كنید كه اشخاصی هستند كه شما آنها را می شناسید (تبصره از خودم: یعنی اسم الكی یا بیخودیننویسید!!!)
مهم: همچنین بیاد داشته باشید كه به هنگام نوشتن اسامی و عمل كردن به دستورالعمل از احساس و غریزه خود استفاده كنید و بی خودی و بیش از حد فكر نكنید بلكه آنچه كه در آن لحظه به ذهنتان می آید را بنویسید!
<
<
<
با زهم باید گفته شود كه به آرامی و مرحله به مرحله به انتهای متن بروید در غی
ر این صورت نتیجه درست نخواهد بود و آن را ضایع خواهید كرد!
(باز هم تبصره از خودم: این رو به خاطر این چندین بار تكرار كرده كه آدمهای فضول ببخشید كنجكاو خودشونو كنترل كنن!!!)
خوب حالا یك قلم و یك برگ كاغذ آماده كنید.
<
<
<
1- اول از هر چیز اعداد 1 تا 11 را به صورت ستونی یا ردیفی (زیر هم) بر روی كاغذ بنویسید.
<
<
<
2- سپس در جلوی ردیف (ستون) 1 و 2 هر عددی را كه مایلید بنویسید.
<
<
<
3- حال در جلوی ردیف 3 و ردیف 7 نام شخصی را از جنس مخالف بنویسید.
<
<
<
== قرار نشد به پایین نگاه كنید! تقلب ممنوع !!=
<
<
<
4- نام اشخاصی را كه می شناسید (چه دوست یا اعضای خانواده یا فامیل) در جلوی ردیفهای 4، 5 و 6 بنویسید.
<
<
<
5- در ردیفهای 8، 9، 10 و 11نام چهار ترانه (آهنگ) را بنویسید (در جلوی هر ردیف نام یك ترانه)
<
<
<
6- اكنون نهایتا میتوانید یك آرزو كنید!!
<
<
<
و حالا كلید رمز گشایی این بازی:
>
>
>
>
>
1- عددی را كه در ردیف 2 نوشته اید مشخص كننده تعداد اشخاصی است كه شما باید در باره این بازی به آنها بگویید!
2- شخصی كه نامش در ردیف 3 قید شده كسی است كه شما عاشقش هستید!!!
3- شخصی كه نامش در ردیف 7 قید شده كسی است كه شما دوستش دارید ولی با هم نمی سازید (یا به تعبیر دیگر عاقبت خوشی نخواهد داشت!)!!!
4-شخص شماره 4 کسی است كه شما بیش از همه به او اهمیت میدهید!
5-شخص شماره 5 کسی است كه شما را بسیار خوب می شناسد.
6-شخصی كه نامش در ردیف 6 قید شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسی) شماست!
7-آهنگ قید شده در ردیف 8 با شخص شماره 3 تطبیق می كند (مرتبط است)!!!
8- آهنگ شماره 9 آهنگی برای شخص شماره 7 است!
9-گ آهنگ شماره 10 آهنگی است كه بیش از همه افكار شما را بازگو می كند!
10- و بالاخره شماره 11 آهنگی است كه می گوید شما در باره زندگی چه احساسی دارید!!!!
واقعا شگفت آور است! نه؟! ولی بنظر می آید كه درست باشه!
==== خوب چطور بود؟ كف كردید.. نــــه؟ ===
این پیام را برای 10 نفر در خلال همان ساعتی كه آنرا میخوانید ارسال كنید.
اگر این كار را انجام دهید، آرزویتان برآورده خواهد شد!


به گزارش بیست سی:به نقل از پایگاه خبری "نبا نیوز "، تعداد زیادی از نیروهای یگانهای امنیتی، ارتش و نیروهای ویژه یمن در تمام خیابانهای "صنعاء " پایتخت این كشور و در نزدیكی موسسات و سازمانهای دولتی، بانكها و نهادهای فعال خارجی در یمن مستقر شدند.
بر اساس این گزارش این نیروها در خیابانهای صنعاء تمام خودروها را به دقت تفتیش میكنند و حتی عابران پیاده را بازرسی میكنند.
وزارت كشور یمن نیز تمام گشتیهای نجات خود در نهادهای مدنی را فراخوانده تا در كنار پلیس و نیروهای امنیت مركزی مسئولیت تامین امنیت صنعاء را برعهده بگیرند.
نگاهی به تصویر جدید و بی نظیر ESO

تصویر: خوشه کهکشانی Abell 315: این تصویر وسیع الطیف هزاران اجتماع از کهکشانها را در فضایی به اندازه یک ماه کامل نشان می دهد. اعتبار تصویر: (ESO/J. Dietrich)
تصویر جدید گرفته شده توسط ESO ، چندین هزار كهكشان دور و به طور ویژه ای یك گروه بزرگ متعلق به خوشه كهكشانی عظیم Abell 315 را به ما نشان می دهد. از حجم زیاد كهكشانها می توان چنین استنباط كرد كه Abell 315 نظیر اغلب خوشه های كهكشان غنی از ماده تاریك است. جرم بسیار زیاد این خوشه نور كهكشانهای پس زمینه را منحرف كرده و باعث انحراف در شكل مشاهده شده كهكشان می شود.
به نام ستاره ی شب تاریکم
یک شب خوب توی آسمون
یک ستاره چشمک زنون
خندید و گفت : کنارتم تا آخرش تا پای جون
ستاره ی قشنگی بود . آروم و ناز و مهربون
ستاره شد عشق منو , منم شدم عاشق اون
اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون
ماه اومد ستاره رو دزدید و برد نامهربون
ستاره رفت , با رفتنش منم شدم بی هم زبون
حالا شبا به یاد اون چشم میدوزم به آسمون...

به گزارش بیست سی:شبكه خبری پرستیوی گزارش داد كه اتحادیه عرب در راستای اعمال فشار بر رژیم قذافی خواستار اعمال منطقه پرواز ممنوع بر فراز لیبی شد.
پیشتر نیز وزارت امور خارجه فرانسه اعلام كرد كه اتحادیه عرب از ایجاد منطقه پرواز ممنوع، در آسمان لیبی برای تحت فشار قرار دادن رژیم لیبی حمایت میكند.

جبرئیل نسل سراجی در گفتوگو با خبرنگار بهداشت و درمان بلیست سی با بیان اینكه بیش از 15 هزار نفر در آزمون دستیاری شركت كردند اظهار داشت: این آزمون در 25 رشته تخصصی پزشكی پذیرش خواهد داشت و نسبت به سال گذشته رشته جدیدی نداریم.
وی با بیان اینكه تا مهر سال آینده كه زمان شروع تحصیل این افراد خواهد بود وقت زیادی برای اعلام نتایج داریم افزود: نتایج نهایی آزمون دستیاری امسال در سال 90 اعلام میشود كه بیش از 10 هزار نفر در آزمون دستیاری پذیرفته میشوند.

به گزارش بیست سی: شبكه خبری پرستیوی در خبری اعلام كرد كه جنگندههای رژیم قذافی نیروهای انقلابی در شهر راسلانوف را بمباران كردند.
گرچه نیروهای قذافی وارد شهر راس لانوف شده ولی تا به این لحظه درگیری بین انقلابیون و نیروهای قذافی در جریان بوده و هیچ خبری مبنی بر سقوط شهر به دست نیروهای رژیم حاكم مخابره نشده است.

به گزارش بیست سی: "محمد فایز جبریل " یكی از مخالفان رژیم " معمر قذافی " درگفت وگو با شبكه خبری العالم از كوتاهی و تعلل جامعه جهانی بویژه كشورهای عربی و اسلامی در حمایت از انقلاب مردم لیبی انتقاد كرد و گفت، این كوتاهی در حالی صورت گرفته است كه رژیم قذافی به هرگونه جنایتی دست می زند.
وی سطح نیرد میان نیروهای قذافی و مردم را " نابرابر " دانست و در عین حال تاكید كرد كه مردم انقلابی لیبی برای مقابله با رژیم قذافی و سرنگونی او دارای عزم و اراده ای جدی هستند.

حجتالاسلام جعفر شجونی عضو شورای مركزی جمعیت فداییان اسلام و جامعه روحانیت مبارز در گفتوگو با خبرنگار سیاسی خبرگزاری بیست سی، اظهار داشت: متاسفانه چند ماه از زمان شكایت بنده از امیریفر میگذرد اما هنوز دادگاه برگزار نشده است.
وی خواستار تسریع در برگزاری دادگاه برای بررسی شكایتش از امیریفر شد و افزود: جامعه وعاظ مشایی كه نامش را گذاشته ولایی، با پول بیتالمال در حال ضربه زدن به وحدت روحانیت در كشور است.
طارم ؛ طلایی در دست نابینایان شهرستان مستعد و بهشتی طارم به عنوان یکی از مهمترین قطبهای کشاورزی کشور متاسفانه به دلیل واقع شدن در استانی که خود پایین ترین رتبه ی کشوری را دارد بی مهری ها ی بیشماری را از مرکز استان دیده است و اگر تا حالا سر پا مانده فقط و فقط به دلیل مستعد بودن و همت مردم آن است نه چیز دیگر . شهرستان طارم همواره پرورشگاه مدیران استان بوده بطوریکه مسئولین استان مدام پستهای اداری و سازمانی طارم را به اقوام و دوستان خود پیشکش کرده اند تا هم سعی و خطاهای مدیریتی را در این آزمایشگاه (طارم) پشت سر بگذارند و هم یک دل سیر انار و زیتون و... تناول فرمایند . و بعضا هم که کسی از اقوامشان بیکار نبوده تا پستی در طارم به او بدهند ، یکی از نیروهای بومی را منصوب کرده اند که اغلب موارد یا بی تجربه بوده یا بی تعهّد (نظر نویسنده است ،نه طارم نیوز!)) البته نگارنده به مسئولین کاردانی که دلسوزانه و صادقانه به مردم شهرستان خدمت می کنند ، ارادت تام دارد و هیچ وقت اسائه ادب نمی کند ) و در هر دو صورت مغبون اصلی و مظلوم همیشگی ، طارم عزیز ما بوده است
***
واقعیتی تلخ و انکار ناپذیر ! هرساله کشاورزان عزیز طارم ، شب و روز ، در سرما و گرما ، با تحمل زحمت ورنج بسیار محصولاتشان را میکارند ، آبیاری و وجین می کنند ولی پس از برداشت باید آلت دست و ملتمس دلالان خدا نشناس پول پرست باشند و حاصل یکسال زحمتشان را با التماس به کمترین قیمت بفروشند .آنچه گفته شد بیان درد بود حالا سئوال اصلی این است که :مسئولین مرتبط با کشاورزی و تنظیم بازار و مدعیان حمایت از کشاورزان در کدام سمت این قضیه قرار دارند ؟ آیا دستشان با دلالها در یک کاسه است ؟ یا قدرت مدیریت بازار را ندارند ؟ یا احساس مسئولیتی ندارند و به فکر حفظ مدیریت خودشان هستند ؟در هر صورت لیاقت داشتن آن پست را ندارند . طارم ، این طلای ناب، متاسفانه در دست نابینایان افتاده و تا زمانیکه نماینده مجلس مستقل و مسئولین بومی دلسوز نداشته باشد ، همچنان ، به قیمت آهن فروخته
خواهد شد و کلاهمان پس معرکه است .
متن فوق از طرف ایمیل:
<somebar.tarom@gmail.com>
برای طارم نیوز ارسال شده است.مسئولیت مطالب انتشاری بر عهده نویسندگان آن مطلب می باشد،لذا طارم نیوز هیچ گونه مسئولیتی نسبت به این متن ندارد.
۱ ) چارلی چاپلین هنر پیشه و نابغه سینما
۲ ) چارلز دیکنز رمان نویس انگلیسی
۳ ) توماس ادیسون مخترع امریکایی
۴ ) ماکسیم گورکی نویسنده روسی
برخی از بزرگان نیز فاقد تحصیلات متوسطه بوده اند :
۱ ) ویلبرت رایت مخترع هواپیما
۲ ) مارشال تینو نخست وزیر یو گسلاوی
برخی از بزرگان علم ادب که فاقد تحصیلات دانشگاهی بوده اند :
۱ ) جلال ال احمد نویسندهی مشهور ایرانی
۲ ) ارنست همینگو نویسنده ی توانای امریکایی
هر وقت فهرست بلندبالایی از محصولات تازه یا فناوریهای جدید ارائه میشود، اغلب تولیدکنندگان امیدوارند نامشان را در میان این محصولات ارائهشده پیدا کنند؛ اما مطمئنا این گروه 20تایی که به تلفنهایی با بالاترین میزان تشعشع الکترومغناطیس میپردازد و در آن نامهایی مانند اچ.تی.سی، سونیاریکسون و موتورولا به چشم میخورد، لیستی نیست که تولیدکنندگان علاقهای به دیدهشدن در آن داشته باشند.
هنگامی که با تلفنهای همراه صحبت میکنیم، فرستندهای صدا را به صورت یک موج سینوسی به رمز درمیآورد. این موج سینوسی به وسیله فرستنده به آنتن تلفنهای همراه و فضای خارج ارسال خواهد شد.
این امواج رادیویی از اشعه الکترومغناطیس تشکیل شدهاند.
به گزارش سی.نت، خطرات ناشی از قرار گرفتن در معرض میدانهای مغناطیسی، مخصوصا برای کودکان اثبات شده و به همین دلیل کمیسیون ارتباطات فدرال یا FCC حداکثر SAR یا میزان جذب خاص هر تلفن همراه در ایالات متحده را 1.6 واتبرکیلوگرم اعلام کرده است.
در اروپا این عدد 2 واتبرکیلوگرم و در کانادا نیز حداکثر 1.6 واتبرکیلوگرم تعریف شده است. اعداد اعلام شده در این گزارش توسط اف.سی.سی و با اندازهگیری حداکثر تشعشع تلفنهای همراه نزدیک گوش فرد اندازهگیری شدهاند.
میزان
SAR ( امواج سرطان زا ) در جدول زیر از کم به زیاد است که متاسفانه گوشی
سونی اریکسون مدل satio با رتبه 1 و با بیشترین مقدار SAR یعنی 1.56 در
ردیف آخر قرار گرفته است. بیست گوشی همراه خطرناک
رتبه مدل گوشیSAR
بیست گوشی همراه خطرناک
رتبه SAR مدل گوشی
20 BlackBerry Bold 9650 1.43
19 BlackBerry Tour 9630 1.43
18 Motorola Droid X 1.43
17 Motorola Stature i9 1.44
16 Motorola i576 1.45
15 Kyocera X-tc 1.45
14 Kyocera Wild Card M1000 1.46
13 LG Chocolate Touch 1.47
12 HTC Desire 1.48
11 Motorola Droid2 1.49
10 Motorola Droid 1.49
9 Sanyo Vero 1.49
8 LG Rumor 2 1.51
7 ZTE Salute 1.52
6 Motorola Grasp 1.52
5 Motorola Defy 1.52
4 Motorola i335 1.53
3 Kyocera Jax S1300 1.55
2 Sony Ericsson Xperia X10 Mini Pro 1.55
1 Sony Ericsson Satio 1.56

به گزارش بیست سی: پایگاه خبری "ورلد تریبیون " در گزارشی به نقل از منابع دیپلماتیك نوشت كه نیروی دریایی آمریكا تخلیه تاسیسات خود در بحرین را آغاز كرده است، اگر چه فرماندهی مركزی آمریكا این گزارش را رد كرده است.
منابع دیپلماتیك به ورلد تریبیون گفتهاند كه بسیاری از نظامیان ناوگان پنجم نیروی دریایی آمریكا كه در منامه مستقر هستند، بحرین را ترك كردهاند.
بر اساس این گزارش، بخش عمدهای از نیروی دریایی آمریكا كه در بحرین مستقر بودند به عمان منتقل شدهاند، جایی كه رزمایش دریایی در حال انجام است.
همچنین گزارشها حاكی از آن است كه ناوهای جنگی آمریكا نیز گشت زنی در سواحل بحرین را متوقف كردهاند.

به گزارش بیست سی:كتاب خاطرات محمود عباس از جمله اسنادی است كه میتواند برای محققین روند سازش و علاقمندان حوزه فلسطین مفید باشد چرا كه عباس از جمله كلیدیترین مهرههای روند سازش بوده است.
اگرچه این خاطرات بیشتر حول محور مذاكرات اسلو و قبل از آن دور میزند ولی اطلاعات ناب آن درباره نوع نگاه مبارزان فلسطینی با گرایشات غیراسلامی و غیرجهادی، نحوه ارتباط آنها با گروههای صهیونیست از ابتدا تاكنون و روند سازش میتواند برای مخاطبان آن جالب باشد. ضمن اینكه قاعدتاً نباید از این كتاب انتظار داشت تا با نگاه جهادی و اصیل مقاومت به موضوع بنگرد.حجت الاسلام محمد صادقی پور ظهر چهارشنبه در جلسه شورای اداری مشترک استان زنجان در طارم، عمران شهر آب بر را بسیار بی سامان عنوان کرد و افزود: در حال حاضر تنها سه کوچه این شهر آسفالت بوده و به همین دلیل مردم این شهر، شش ماه از سال در گل و شش ماه دیگر در خاک هستند.
حجت الاسلام صادقی پور با اشاره به خیابان گفت: این خیابان نیاز به 300 میلیون تومان جهت عملیاتی شده و بازگشایی دارد که تا کنون تأمین نشده است.
وی با ابراز نارضایتی از عدم اختصاص بودجه جهت احداث مصلا و دفتر امام جمعه شهر آببر اظهار داشت: احداث مصلای آب بر و دفتر امام جمع این شهر در دور پنجم و ششم سفر استاندار زنجان، تصویب شده بود اما تا کنون تحقق نیافته است.
امام جمعه شهرستان طارم سفر استاندار به شهرستان های استان را موجب خیر و برکت دانست و یادآور شد: در طول یک و نیم سالی که به این شهرستان آمده ام، این چهارمین سفر استاندار به شهرستان طارم است، یعنی هر 135 روز یک سفر توسط استاندار به این شهرستان صورت گرفته است که هر بار همراه با افتتاح یا کلنگ زنی بوده است.
حجت الاسلام صادقی پور با اشاره به نامه حضرت علی (ع) به مالک اشتر اظهار داشت: در دولت دهم فرمانهای موجود در این نامه عملی شده و امیدواریم شاهد تحقق سایر فرامین الهی در کشور باشیم.
وی ضمن تبریک فرا رسیدن عید نوروز گفت: دعایی که لحظه تحویل سال قرائت می شود باید دعای همیشگی ما باشد و امیدوارم سال جدید سالی همراه با خیر و برکت برای مردم عزیز استان و کشورمان باشد.
چهل و سومین و آخرین جلسه شورای اداری مشترک استان زنجان با شهرستان های تابعه در سالجاری ظهر چهارشنبه 25 اسفند ماه جاری طی هفتمین سفر استاندار زنجان به شهرستان طارم در روستای دستجرده این شهرستان برگزار شد.
صدای نفسهایش را می شنوی؟
به گمانم تندتر شده.....
انگاری كه مادری در انتظار تولد كودكش بی تابی می كند.....
تندتر.....تندتر....تندتر....
مادر طبیعت در انتظار تولد بهارش است......
زمان زیادی نمانده......
می توان از هم اكنون صدای شیرینش را شنید.....
می توان بویید.....
و می توان دید.....
امشب موعد تولدی دیگر است.....
ای كاش من و تو نیز لباسی نو به تن كنیم.....
با شمیمی تازه تر ..... رایحه ای دلنشین تر....
و......
روحی كه آماده كندن است از هر چه كهنگی و به جا مانده در پشت سر...
آری لحظه پرواز نزدیك است.....
صدای دهل را نمی شنوی....
آماده شو....
مهران
وقتی لطافت هوای بهاری ، نوازشت می کند ؛
وقتی دیدگانت رنگ های رویایی طبیعت را به نظاره می نشیند ؛
وقتی عطر گل های بهاری مشامت را پر می کند ؛
وقتی به آوای دلنشین پرندگان گوش جان می سپاری ؛
و آب گوارای چشمه ساران را می نوشی ؛
آنگاه می بینی طبیعت چه سخاوتمندانه آرامش را برایت به ارمغان می آورد...
خداوندا ... رهایم کن !
خداوندا ... رهایم کن !
رهایم کن ز بند ِ دین و ایمان
رهایم کن ز دام ِ کفر و شیطان.
رهایم کن ز قید ِ ثروت و شهرت
رهایم کن ز بند ِ لذّت و شهوت.
خداوندا ... رهایم کن
خداوندا ... رهایم کن
رهایم کن از این دنیای پُر بَلوا ...
از این گردونِ سرگردونِ وانفسا !
رهایم کن ز یوغ ِ زندگی کردن
ز جورِ بندگی و بردگی کردن !
خداوندا ... رهایم کن
خدایا ... بی نیازم کن.
**امیر آروین**

به گزارش بیست سی، خبرگزاری رویترز در خبری فوری (شنبهشب) به نقل از منابعی در وزارت دفاع فرانسه خبر داد كه جنگندههای فرانسوی مواضع نیروهای وفادار "معمر قذافی " دیكتاتور لیبی را بمباران كردند.

سیدهادی سیدافقهی كارشناس مسائل شمال آفریقا در گفتوگو با خبرنگار سیاست خارجی خبرگزاری بیست سی، در خصوص تحولات لیبی و سركوب شدید انقلابیون توسط معمرقذافی دیكتاتور این كشور، با اشاره به شخصیت قذافی گفت: برخی سایتها اشارههایی نسبت به نسب قذافی داشتند و آنچه تقریباً بر آن اجماع هست، یهودی بودن ریشه و نسب قذافی است.

به گزارش بیست سی: "بویكو یاریسوف " نخست وزیر بلغارستان در مصاحبه با تلویزیون خصوصی "تیوی7 " گفت كه حمله علیه لیبی فاقد اهداف مشخص و راهكارهایی برای دستیابی به این اهداف است.
وی افزود كه نمیتواند خلبانان بلغارستانی را برای مشاركت در این "ماجراجویی " اعزام كند.
باریسوف فاش كرد كه اكتشافات آتی نفت لیبی پشت عملیاتی است كه توسط فرانسه و انگلیس هدایت میشود و توسط ایالات متحده حمایت می شود.

به گزارش بیست سی: "عبدالمنعم الحر " در گفتوگو با شبكه خبری العالم اظهار داشت: بمباران منطقه "باب العزیزیه " كه مقر دیكتاتور لیبی است، موجب زخمی شدن خمیس و الساعدی فرزندان قذافی و فرار او به جنوب كشور شده است.
وی افزود: كمیتههایی كه خود را انقلابیون وابسته به قذافی مینامند، همان كسانی هستند كه هم اكنون در حال حمله به مردم و انقلابیون لیبی هستند.
" مرداب، بوسه بر لبهای نیلوفر می زند چرا که می داند نیلوفر،
تنها شریک بی کسی اوست و با تمامی زیبایی هایش،
هر لحظه قصه ی عشق را در گوش مرداب،
زمزمه می کند
و مرداب اگر هنوز زنده است، امیدش به نیلوفر است...
تو مرداب نیستی ! دریایی ... و من حتی سزاوار نبودم که نیلوفرت باشم .
من ماهی کوچکی بودم در اعماق دل دریاییت و دریا، کی خبر از دل ماهی کوچکی
چون من دارد "

به گزارش بیست و سی: به نقل از خبرگزاری كویت، اتحادیه اروپا لیستی ارائه كرد كه بر اساس آن پنج شركت نفتی مهم لیبی تحت تحریم قرار میگیرند.
خبرگزاری كویت افزود: اسامی شركتهای پالایش الزاویه، شركت نفت و گاز راسلانوف، البریقه، شركت نفت سرت و شركت نفت الواحه در این لیست سیاه ذكر شده است.

به گزارش بیست وسی به نقل از العربیه، مركز لرزه نگاری ملی آمریكا نیز با اعلام مشخصات این زمین لرزه اعلام كرد كه این زلزله در ساعت 20:25 به وقت محلی (13:55 به وقت گرینویچ) در عمق 229 كیلومتری زمین در میانمار به وقوع پیوسته است.

احمد دشتی امروز در حاشیه بازدید از كمپها و اقامتگاههای مهمانان نوروزی در شهرستان جم در گفتوگو با خبرنگار بیست و سی در عسلویه اظهار داشت: امسال از نظر تعداد مسافران نوروزی در سطح استان بوشهر با رشد چشمگیری مواجه بودهایم و میزان مسافران در سال جاری نسبت به سالهای گذشته رشد بسیار خوبی را نشان میدهد.
وی با بیان اینكه پیشبینی میكنیم تعداد مهمانان از مرز 5 میلیون نفر عبور كند، افزود: بر اساس پیشبینی به عمل آمده، برآورد میكنیم تعداد مسافران نوروزی استان بوشهر از 5 میلیون نفر نیز فراتر رود و باید تلاش زیادی برای سرویسدهی مناسب داشته باشیم.

به گزارش بیست و سی :به نقل از پایگاه خبری مفكرة الاسلام، سخنگوی مخالفان دولت لیبی دیروز اعلام كرد كه این نیروها موفق شدند تا 30 تن از مزدوران و تفنگداران رژیم قذافی را در مصراته بكشند.
بر اساس این گزارش كشتیهای جنگی و قایقهای دولتی نیز بندر این شهر را ترك كردهاند.
"عبدالباسط ابو مزریق " در این گفتوگو تصریح كرد كه نیروهای مردمی و انقلابی موفق شدند تا با تسلط بر تك تیراندازهای قذافی كه در پشتبامهای این شهر مستقر شده بودند، 30 تن از آنان را از بین ببرند.

این بدبخت با اون چشای وق زدش و اون لیسک تو دهنش کجاش صهیونیسته....من که باورم نمیشه..اخه به این قیافه منگول و چشمای اسکل میاد....صهیونیست باشه....این فقط یه دختر خانومه ملوسه که عکسش رو کیف و دفتر و مداد و تراش و بلیز و ....بچه هاس و.......
کم کم باید به فکر خرید
نمایشگرهای بی سیم باشیم. محصول جدید سامسونگ SyncMaster C27A750 نام دارد
و یک مانیتور ۲۷ اینچی است که برای انتقال تصاویر به سیم نیاز ندارد. کافی
است یک دانگل یو اس بی به لپ تاپ متصل کنید تا تصاویر با فناوری Ultra
Wide Band به نمایشگر منتقل شود.
این محصول می تواند تصاویر
تمام اچ دی را با رزولوشن ۱۹۲۰ در ۱۰۸۰ پیکسل پخش کند. و به پورت های HDMI
، VGA و USB 2 و 3 هم مجهز است. در واقع سامسونگ ایده ای به نام هاب
مانیتور را در این محصول پیاده سازی کرده است. سخت افزار اصلی کامپیوتر می
تواند در جایی دیگر قرار داشته باشد و یک مانیتور که انواع وسایل جانبی
مانند کیبرد و موس و... به آن متصل است در جایی مناسب قابل استفاده است.
سامسونگ
در مورد حداکثر فاصله نمایشگر از کامپیوتر چیزی نگفته اما این نمایشگر بی
سیم از ماه دیگر با قیمت ۶۰۰ یورو به بازار اروپا عرضه می شود.
ملت بزرگوار را خدا به سلامت دارد.
من كماكان اعتقاد به سپاسگذاری بیش از حد شما از خودتان اعتقاد متین داشته و از پروردگار عز و جل برایتان آرزوی توفیق در این امر را می نمایم!
ضمنا لاك پشت عزیز حتما شعر درخت كسرایی رو خوندی ...
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی كه چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را كجا ؟
خورشید را كجا ؟
در دشت دیده غرق تمنایی ای درخت ؟
بنزین سر جهازی باعث اتش سوزی میشود اولا..... بجای بیست لیتری سرجهازی کارت سوخت مناسبتر و با کلاس تر است دوما....مثل کارت هدیه بانک ها..... جدا از این مسایل من درخت زیاد دیدم ولی شعرشو حقیقتا نه .... تنها شعری که مربوط به درخت خوندم پشت یک مینی بوس که نوشته بود درختها ایستاده میمیرند و من به اشتباه خواندم ...... دخترها وایستاده میمیرند ..... همین!
|
هنر معماری ایرانی را در این تصاویر ببینید ادامه را کلیک کن می ارزد |
این تیم تحقیقاتی انگلیسی در قالب پروژه ای با عنوان «دانش، شبکه ها و ملت ها»، رشد علمی و انتشار مقالات علمی جهان را بین سال های 1993 تا 2003 را با رشد علمی جهان در سال 2004 تا 2008 با هم مقایسه کرده است.
وی همچنین بر تولید کارهای علمی مشترک بین کشورهای مختلف تاکید می کند و می گوید: برای حل معضلات جهانی باید دانشمندان در کشورهای مختلف با همدیگر همکاری کنند و این به نفع همه جهانیان است.
وی اشاره کرده که به صورت مستقل کار می کند و ارتباطی با دولت ایران ندارد. این هکر همچنین اضافه کرده است: تا کنون سابقه هک هزار سایت را در کارنامه خود دارد.
شب این جمعه دلگیر دلم گفت
بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیدست
چرا آب به گلدان نرسیدست و
هنوزم که هنوز است
غم عشق به پایان نرسیدست
بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید بنویسد
که هنوزم که هنوزاست
چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست
چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیدست
شب این جمعه ی دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس
تو کجایی گل نرگس؟
.
.
باز به انتظار تو شب این جمعه هم صبح میشود / اگر بیایی از سفر آه چه خوب میشود . . .
اللهم عجل لولیک الفرج
یک کنج آرام...
و عاشقانه ای آرامتر...
سرمای بدن من و گرمای دستان تو، ترکیب دل انگیزی خواهد شد از آغوش...
در من بیاویز،
که سخت محتاج آرامش و نوازشم...
در من بیاویز...
در این غم سرا غمگساری نبود
بسی ناله کردیم و یاری نبود
اگر لحظه یی خنده بر لب نشست
در آن خنده ها اعتباری نبود
همه عمر ما در زمستان گذشت
به یک روز آن هم بهاری نبود
به هر جمع رفتم پریشان شدم
که جز مردم سوگواری نبود
بسا زنده دیدم در این خاکدان
که کاشانه اش جز مزاری نبود
یکی گرد برخاست از این کویر
دریغا که با آن سواری نبود
تو گفتی دگر می شود روزگار
دگر شد ولی روزگاری نبود
مرا مرگ بهتر از این زندگیست
که در جبر آن اختیاری نبود
دلت را مکن رنجه از برد و باخت
که این زندگی جز قماری نبود
**مهدی سهیلی**
بی شك در این گم راهه دور...
بی شك در این بی خانمان نور...
در آن لحظه كه دل شیدایی تو است...
در آن موعد كه تن رسوایی تو است...
میان این همه انسان هر رنگ....
میان این جماعت پر ز نیرنگ....
تو هستی كه دل عزم تو كرده....
ببین! دریاها همه پیمانه كرده....
بی تو من آواره صد كوه و صحرا....
با تو من مجنون داشته لیلا....
بیا یارم كه چشمم پر ز اشك است....
بیا عشقم كه بر لب حرف ختم است...
مهران

به گزارش بیست و سی: خبرگزاری رویترز در خبری از حمله نیروهای ائتلاف خارجی به بخشی از نیروهای مخالف قذافی خبر داد و تلاش كرد كه نیروهای مخالف قذافی را مقصر جلوه بدهد.
رویترز گزارش كرد: یكی از مخالفان قذافی امروز اعلام كرد كه حمله نیروهای بین المللی به گروهی از مخالفان در مرزهای شرقی شهر البریقه، كه جمعه شب انجام شد، بیش از 10 كشته برجای گذاشت.
خبرنگار رویترز اعلام كرد كه در نقطه حمله، بقایای چهار خودرو دیده میشود كه كاملا سوخته است و در بین این چهار خودرو یك دستگاه آمبولانس هم دیده میشود.

به گزارش بیست و سی: به نقل از پایگاه "عرب آن لاین "، برخی منابع مسئول گزارش دادند كه "بوزید دورده " به تونس فرار كرده و احتمالا جدایی خود از قذافی را اعلام خواهد كرد.
در همین راستا "ابراهیم دباشی " معاون نماینده لیبی در سازمان ملل كه از رژیم قذافی جدا شده است، گفت كه تعداد زیادی از مسئولان ارشد لیبی در روزهای آینده جدایی خود از قذافی را اعلام خواهند كرد.

به گزارش مانیتورینگ بیست و سی: به نقل از شبكه بی بی سی عربی، نیروهای فرانسوی در ادامه نبردها در ساحل عاج فرودگاه شهر ابیجان را در كنترل گرفتند و بالگردهای فرانسوی درحال گشت زنی بر فراز پایتخت هستند.
بنا بر گزارشها بیش از 700 كماندو فرانسوی به نیروهای صلحبان سازمان ملل اضافه شدند و مجموع نیروهای سازمان ملل به 3500 تن در ساحل عاج رسید.
تا پیش از این و براساس توطئهای که دشمنان طراحی کرده بودند، گمان میشد که دانش ربطی به دختر یا پسر بودن دانشآموزان ندارد. این در حالی است که وجود تفاوت بسیار زیاد میان دختران و پسران اگر از دید مردم عادی یا فریبخوردگان پنهان بماند هیچگاه از دید وزیر آموزشوپرورش پنهان نخواهند ماند. این هفته حاجیبابایی، وزیر آموزشوپرورش از پیگیری طرح جداسازی کتب درسی دختران و پسران توسط این وزارتخانه خبر داد که بسیار دلگرمکننده بود. ما علاوه بر گرم کردن دل، کمک و پیشنهاد هم در این زمینه بلدیم. در زیر چند نمونه از مطالب کتابهای جداسازی شده مطابق سیاستهای وزارت آموزشوپرورش برای الگوبرداری آورده شدهاند.
ریاضی پسران: ۲+۲ مساوی است با ۴٫ فوقفوقش ۵٫
ریاضی دختران: ۲ تا گل داریم ۲ تا گل دیگه هم میذاریم کنارش که به مامانمون هدیه بدیم؛ مجموعا میشه یه دسته گل.
جغرافی پسران: اگر دست راست خود را به طرف شرق و دست چپ خود را به طرف غرب بگیریم، شمال در پیشرو و جنوب در پشت سرمان خواهد بود.
جغرافی دختران: اگر قادر به تشخیص دست راست و چپ خود
باشیم، بهتر است به خانه بخت رفته و دل وزیر آموزشوپرورش را که بارها
اعلام کرده از ازدواج دانشآموزان دختر استقبال میکند، شاد کنیم.
ادبیات پسران: درس «حسنک وزیر» از تاریخ بیهقی…
ادبیات دختران: درس «مرضیه وزیر» از تاریخ …
انگلیسی پسران:
I want to go to the garden with my friends
انگلیسی دختران:
I want to go to the kitchen and cook the dinner for my lord husband
تاریخ پسران {س از حذف پادشاهان و لشکرکشیها که دولت وعدهاش را داده}:
یونانیها به سرکردگی یک یارویی حدود دو هزار سال پیش به ایران حمله کردند
و عدهای از مردم را کشتند و یک سلسلهای را منقرض کردند اما پس از اندکی
خودشان هم رفتند وردست بابایشان.
تاریخ دختران{پس از اصلاحات مذکور}: یونانیها یک زمانی
به ایران آمدند و سعی کردند بهجای خورشت پلو بادمجون غذای پلاخورشتوس
یونانی را که اصلا هم خوشمزه نبود، رواج بدهند اما نتوانستند. طرز تهیه
خورشت پلوبادمجون به شرح زیر است…
فلسفه پسران: سقراط فیلسوفی یونانی بود که پیوسته در طلب حق بود و لقب شهید راه حقیقت گرفت.
فلسفه دختران: زن سقراط پیوسته در تعقیب شهید راه حقیقت بود و دمار از روزگار او درآورد.
فیزیک نور پسران: در انعکاس یک تصویر در آینه بین فاصله کانونی آینه(f) و فاصله جسم از آینه(p) و فاصله تصویر از آینه (q) رابطه وجود دارد.
فیزیک نور دختران: در انعکاس تصویر در آینه همیشه بین نجابت، زیبایی و شوهرداری باید نسبت وجود داشته باشد.

ابوریحان محمد بن احمد بیرونی از دانشمندان بزرگ ایران در علوم حکمت و اختر شناسی و ریاضیات و تاریخ و جغرافیا مقام شامخ داشت،
بی قرار تــوام و در دل تنــــگم گله هاستـــــــ
آه!بی تاب شدن عادت کم حوصله هاستـــــــ
مثــل عکس رخ مهتابــــــ کــــه افتاده در آبـــــــ
در دلم هستی و بین منُ تــــو فاصله هاستـــــــ
آســــمان با قفــــس تنــــگ چـــه فرقــــــی دارد
"بال" وقتــــی قفس پـــــر زدن چلچله هاستـــــــ
بی تــــو هر لحظه مرا بیم فرو ریخـــتن استـــــــ
مثل شهری که به روی گســــل زلزله هاستـــــــ
باز می پرســـمت از مسئلـــه ی دوری ُ عشق
و سکوتـــ تو جواب همه ی مسئله هاســـتـــــــ
سلام دوستای نـــــازم

شرمنده نشد مدتی سر بزنم
اگه گاهی فرصت کنم میام و مطالب زیباتون رو میخونم
از آقا میلاد هم خیـــــــلی ممنونم


مریم صیاد شیرازی در گفتوگو با خبرگزاری بیست و سی:با اشاره به نگاه شهید صیاد به تربیت فرزندان، اظهار داشت: پدرم به همه موضوعات از جمله فرزندان، مال و همسر نگاه تكلیفی داشت و همان نگاه وظیفهای، باعث میشد كه در مواقع حساس، درست تصمیم بگیرد.
وی ادامه داد: با اینكه پدر، بیشتر وقت خود را در خدمت نظام بوده و كمتر در كنار ما بود، تربیت فرزندان برایش بسیار اهمیت داشته و تمام مسائل ما را زیر نظر داشت. از سویی دیگر وابستگی پدر به فرزندان طوری نبود كه از انجام مأموریتها باز بماند؛ شهید صیاد، همیشه به صورت مستقیم یا غیرمستقیم ما را متوجه معنویت و برخی اصول میكرد كه شاید برخی از والدین كمتر به آن توجه كنند به عنوان مثال در دوران تحصیل، یك بار فرمول ریاضی را روی برگهای نوشتم و آن برگه را به پدر دادم تا درس ریاضی را تمرین كنیم، پدر بالای برگه را نگاه كرد و گفت: «چرا «بسمه تعالی» بالای صفحه ننوشتهای؟ اگر هركاری بدون یاد و نام خدا آغاز شود، اصلاً بركت ندارد».
چه کند میشمارند لحظههای بی تو بودن را!

آره باز منم همون دیوونه ی همیشگی
فدای مهربونیات چه میكنی با سرنوشت
دلم واست تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت
اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد .
او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی .
گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟!
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟
کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت :
تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟!!
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد .
گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .
گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست،تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟!
سخن روز : زندگی، میدان ادامه ی راه اشتباه نیست؛ هر گاه پی به ناراستی راه خود بردیم باید به ریشه و بن پاکی خویش باز گردیم، نه آنکه با اشتباهی دیگر آن را ادامه دهیم که برآیند آن، از دست دادن همه عمر است... ارد بزرگ

به گزارش بیست و سی: به نقل از روزنامه الأخبار، "نبیه بری " دیروز در نشستی كه با حضور گسترده رهبران جنبش امل برگزار شد، سخنرانی اخیر سید "حسن نصرالله " را ستود و گفت كه مواضع ایشان در مورد رابطه با جنبش امل تعبیر كامل دیدگاه وی است.
وی افزود: حزبالله و جنبش امل در یك صف واحد هستند و هیچ چیز نمیتواند بین آنها فاصله بیاندازد.
بری تصریح كرد: همپیمانی موجود بین حزبالله و امل همپیمانی دائمی است و شامل همه جنبههای حیات سیاسی، خدماتی، توسعهای و علاوه بر آن پایبندی به مقاومت و سلاح آن است.

حمیدرضا حاجیبابایی در گفتوگو با خبرنگار اجتماعی باشگاه خبری بیست و سی: با اشاره به ابلاغ دستورالعمل تشكیل "دانشگاه ویژه فرهنگیان " از سوی رئیس جمهور و در رابطه با احتمال هیئت علمی شدن مدرسان مراكز تربیت معلم فعلی پس از تشكیل این دانشگاه اظهار داشت: پس از اینكه "دانشگاه ویژه فرهنگیان " تشكیل شود، مانند تمام دانشگاههای كشور دارای اعضای هیئت علمی، هیئت امناء و هیئت ممیزی برای تشخیص صلاحیت اعضای هیئت علمی خواهد بود و همان روندی كه در دانشگاههای دیگر برقرار است، در این دانشگاه نیز برقرار خواهد بود.

وحید خدابنده مدیر كمپین حمایت از شهرزاد میرقلیخان در گفتوگو با خبرنگار دیپلماسی عمومی خبرگزاری بیست و سی گفت: بلقیس روشن، مادر شهرزاد پس از گفتوگوی تلفنی با فرزندش به علت حمله قلبی به بیمارستان منتقل شد.
وی افزود: مادر شهرزاد به بیمارستان ایران مهر منتقل شده و در بخش icu بستری میباشد.
شهرزاد روز گذشته پس از یك ماه و نیم قطع ارتباط با خانواده خود تلفنی به گفتوگو پرداخته و اعلام كرد كه در یك ماه و نیم گذشته به دلیل ترس از نداشتن امنیت جانی به درخواست خود به انفرادی منتقل شده بود.
در آخرین مصاحبه حسین صفا ؛ ترانه سرای همیشگی محسن چاوشی؛ اون شعر بیتابی
را در اختیار همگان قرار داد؛ این شعر با سانسور در کتاب حسین صفا به چاپ رسیده است. سید میلاد
من که خوابم نمیبرد ، خواب و راحتم راگرفته بیتابی
عشق من! نیمه های شب شده و تو در آغوش همسرت خوابی
ازتوعمری گذشته اما من باخودم فکر میکنم که هنوز
تو همان دختر جوان هستی با همان گونه های سرخابی
فرض کن این اتاق پیش من است وهمین تخت با من خوشبخت
فرض کن این لباس خواب سفید فرض کن این ملافه ی آبی
اتفاقا شبی رباطکریم زیر باران من خراب شود
اتفاقا تو هم پس از باران اثری از خودت نمی یابی
پرده را میزنم کنار ، امشب از شب پیش هم سیاه تر است
فرض کن اتفاقا امشب هم نیستی و به من نمیتابی
پس کجا رفته آن دو چشم قشنگ؟ آن دو تا چشم کوچک دلتنگ
کو دل تنگ کوچکت؟کو آن صورت مهربان مهتابی؟
در کنارت کسیکه میخوابد گونهایت را چگونه میبوسد؟
آه... او را چگونه میبوسی؟! در کنارش چگونه میخوابی؟!
باز هم قرص دیگری خوردم بلکه مُردم، دل از تو هم کندم
و خودم را به سختی آکندم به همین خواب های مردابی
... نتوانستم از تو دل بکنم شب فردا به یادت افتادم
ساعتم را که کوک میکردم فکر کردم کنار من خوابی

به گزارش بیست و سی: مراسم سوگواری و سینهزنی شهادت بیبی دو عالم حضرت فاطمه (س) از روز جمعه 26 فروردین به مدت 5 شب در بیت حجتالاسلام طباطبایی منعقد خواهد بود.
حجتالاسلام سیدحسن سعیدی مدرس حوزه علمیه قم سخنران مراسم روز جمعه خواهد بود؛ همچنین حجتالاسلام سید رضا اكرمی، نماینده مجلس شورای اسلامی، حجتالاسلام سید محمد سعیدی امام جمعه و تولیت آستان مقدس حضرت فاطمه معصومه (س)، آیتالله سیدهاشم حسینی بوشهری نماینده مردم بوشهر در مجلس خبرگان رهبری و آیتالله سیداحمد خاتمی عضو هیئت رئیسه مجلس خبرگان رهبری به ترتیب سخنرانان شبهای بعدی این مراسم هستند.

مهدی تاج شامگاه چهارشنبه در حاشیه بازدید از امكانات و وضعیت فوتبال كیش در گفتوگو با خبرنگار بیست و سی: در این جزیره اظهار داشت: هم اكنون كیش با این جمعیت كم دو تیم فوتبالی در لیگ دسته دوم و سوم كشور دارد و باید از مسئولان و همه كسانی كه در كسب این موفقیت به هر شكلی كه زحمت كشیدند تقدیر و تشكر كرد.
وی با بیان اینكه هرچه در این زمینه فعالتر عمل كنیم، منافع بیشتری برای فوتبال كشور به وجود خواهیم آورد، تصریح كرد: پس از استقلال هیئت فوتبال كیش از استان هرمزگان، شرایط ویژهای برای این جزیره زیبا به وجود آمد كه باید آینده روشنی را برای این رشته پرطرفدار كشور انتظار داشت.
نایب رئیس فدراسیون فوتبال بیان داشت: كیش محل خوبی برای برپایی اردوهای تداركاتی در همه ردههای تیم ملی به شمار میآید كه این مهم میتواند بستر مناسبی برای شناسایی و پرورش استعدادهای ناب فوتبالی كشور قلمداد شود.

به گزارش بیست و سی: از اهواز شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی خوزستان با انتشار بیانیهای مردم انقلابی استان را به شركت در راهپیمایی روز جمعه 26 فروردین ماه در حمایت از موج بیداری اسلامی و به خصوص مردم مظلوم بحرین فرا خواند.
در این بیانیه آمده است: بیداری اسلامی و قیام ملتهای مسلمان تونس، مصر، یمن، لیبی، بحرین، اردن و عربستان، سران استكبار جهانی را وحشت زده كرده بنابر این سیاست سركوب و كشتار مردم مسلمان و مظلوم و بپاخاسته را در پیش گرفتهاند.
در جواب گفت بله فقط یک نفر پرسیدن کی هست؟ در جواب گفت
گفت من سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه های در حقیقت
طراحی ماکروسافت تو ذهنم داشتم پی ریزی میکردم،سالها پیش در فرودگاهی در
نیویورک بودم قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد از تیتر یک
روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد
ندارم
و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه
پر توجه من دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت گفتم
آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت،سه ماه بعد بر حسب
تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم چشمم به یه مجله خورد دست کردم

به گزارش بیست و سی: و به نقل از سایت فدراسیون وزنهبرداری، بهداد سلیمی پس از كسب 3 مدال طلا در رقابتهای وزنهبرداری قهرمانی آسیا اظهار داشت: كار سختی نداشتم، زیرا میدانستم رقبا در چه اندازهای هستند. البته تا حدودی مصدومیت داشتم و در پایان رقابت نیز گوشه دستم كمی آسیب دید، اما خدا را شكر كه سربلند شدم و توانستم پرچم ایران را در چین به اهتزاز دربیاورم. امیدوارم بتوانم در رقابتهای جهانی پاریس نیز موفق ظاهر شوم.

"جستجوی شما نتیجهای نداشت "، این جمله، جملهای است كه پس از جستجوی نام "زهرا كاظمی " در سایت بیبیسی فارسی با آن مواجه میشویم.
به گزارش خبرنگار گروه دانشگاه خبرگزاری بیست و سی: "زهرا كاظمی صالح "، دانشجوی ایرانی شاغل به تحصیل در لندن است كه طی هفته گذشته مورد ضرب و شتم چهار دختر جوان انگلیسی قرار گرفت.
زهرا كاظمی عضو انجمن اسلامی دانشجویان در حالی كه مسیر روزانه خود را از محل تحصیل به منزلش در انگلیس طی میكرد، مورد حمله چهار دختر جوان انگلیسی برای برداشتن حجاب از سرش قرار گرفت و به شدت مجروح شد.

به گزارش بیست و سی: بیمارستان صحرایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پس از یك هفته استقرار در شهرستان زابل با ویزیت و درمان بیش از 20 هزار و 800 نفر در این شهرستان به كار خود پایان داد.
گاهی اوقات دوست دارم دهانم را ببندم و خفه خون بگیرم ......اما نمیشود به یک دلیل چون ادمم و گاهی چشمانم میبیند مثل همه ی ادمها.....که میبینند وگاه دم برنمیاورند و بعد غمباد میگیرند ..... خیلی دوست دارم فضای چرت و پرت این وبلاگ زرد! را با مطالب خاص سیاسی پر نکنم اما نمیشود به یک دلیل انهم اینکه ما ایرانیان همه مان سیاست زده و سیاستمدار هستیم و من هم بچچه ی این اب و خاکم................سالیان سال است سه شنبه ها صبح در هر فصلی که باشد با پدرم بباغ میروم و مسیرم از کارخانه ایران خودرو بینالود میگذرد ودرختان کاج حاشیه جاده را میبینم که داستان زیبا و غمگینی دارند.......لااقل برای من خاطره اند و ممکن است اقای رییسس ایران خودرو مهندس سیادت انها را ندیده باشد چون اگر میدید میفهمید درخت ده ساله کاج که میلیونها تومان هزینه برای کاشت ونگهداری انها شده همگی افت گرفته و دارند خشک میشوند و کسی به داد انها نمیرسد البته ایشان من را نمیشناسد منهم همینطور و تنها خاطره مشترک هم مربوط به زمانی که دبیرستانی بودند شاید باشد که دور میدان ضد نمایشگاه میزدند از طرف انجمن اسلامی دبیرستانشان و ماهم محصل ابتدایی بودیم و کمکی میکردیم نه ایشان بخاطر دارند نه من ونه اقای عزتی و بارانی....... اما جناب سیادت برای کاشت این درختان کاج زمانی که شما در ایران خودروی بینالود نبودید زحمات بسیاری کشیده شده ...تا کارخانه ایزو 9001 بگیرد وخودتان میدانید برای کسب این ایزو یک پنجم کارخانه باید فضای سبز باشد ..................... لطف کنید تا ایزو تان ازبین نرفته .... فکری بحال درختان بکنید.... فردا دیر است.....
///////////////////////////////////////////////////////////////
بچه که بودم باشگاه مهران روبروی بیمارستان سینا پاتوق من و دوستانم بود . ما دوره راهنمایی بودیم و بزرگترها ی دبیرستانی که میامدند و بسکت میزدندو ما هم گل کوچک...... بزرگترها عجیب غرور داشتند و شخصیت.... ومواظب ما بودند....................مهندس شاهرود نژاد سال اخر دبیرستان بود ومن وجواد شوشتری (ریییس زیبا سازی شهرداری تهران) و برادر های کوچک دوقلوی مهندس اول راهنمایی بودیم..... پدرشان هم از صنعتکاران بنام و وضع مادی بسیار خوبی داشتند..........گاه مینشستیم و بازی انها را تماشا میکردیم ..... و روزهایمان اکثرا به این نحو بعد از مدرسه سپری میشد.....
//////////////////////////////////////////////////////////////
تقریبا سال هشتاد بود در کلینیکی کار میکردم و با رییس ان کارد و خیار بودیم و روی اعصابم باکم سوادی و دخالت های بیجا بدجور راه میرفت هم خودش هم معاونش....... من هم ادم رک و گند اخلاقی بودم زیر بار زور نمیرفتم در عین حال محتاج کار در انجا.....هر چه هم خرابش میکردم و ضد حال میزدم بدتر میشد ....یکروز داشتم دندان عقل بیماری را میکشیدم معاونش امد بالای سرم و نگاه کرد ......من هم غرق کار...... سرم را بالا کردم سلامی کردم و بمن گفت اگه اینجوری ...میکشیدید بهتر نبود؟ و دستانش را یکجور تکان داد.....چشمان بیمارم برقی زد..... فورسپس جراحی را گذاشتم ...روی میز دستکشم را دراوردم .....و گفتم بفرما حاجی بیا بکش.... و زدم بیرون ....... این برخوردها و مشکلات مالی بمرور روانم را میازرد و در این شبها بود که یکشب مهندس شاهرودی امد کلینیک.................با ان کبکبه و دبدبه و غرورش ...همه هم دورادور میشناختندش تازه از صنایع دفاع تهران اگر اشتباه نکنم امده بود مشهد..... خودش را معرفی کرد و ارتباط دوستانه و هم محلی بودن روابطمان را ا حیا کرد مجید برادر کوچکش که دو قلو و هم سن من بود و از بزرگان بازار تهران........ نشانی ام را داده بود ... که امیر دکتر شده وفلان جاست.... چند روزی امد پیشم ....یکروز گفت تو خیلی پکری با یک کسی در گیری ...مشکلت چیه......ماجرا را کامل شرح دادم وهمه چیز را سربست گفتم........... گفت خب پروانه مشهد داری بیا بیرون مطب بزن جوابدادم دوست دارم جایی رو بخرم مستاجری برا این رشته سخته تا میای جون بگیری باید دکون دستگاه تو جمع کنی بری جای دیگه از صفر شروع کنی... نه جرات قرض دارم پولمم کمه ......... ملک خوبم گرونه ......گفت جوش نزن با من......
یکی دو روز بعد دیدم یک سند منگوله دار اورد و گفت این زمینو دوازده میلیون خریدم برو بفروش اپارتمانو بخر (زمین هم قیمت خانه ای 250 متری در بالای شهر بود تقریبا) روز قولنامه رو هم مشخص کن بیام برا امضا....... سند را برداشتم با یکی از دوستان مشترک و صمیمی ام که الان توی سفارت ایران در............. مشغول است با هم رفتیم سر زمین.......... دیدم حیفه برا سه چهار میلیون سرمایه شو بهم بریزم ..... ملک مرغوبی بود ...امدم پس دادم گفتم خبرت میکنم..... با دوستم رفتم و اپارتمانو با دست خالی قولنامه کردیم بهر حال مشکل مادییم حاد نبود نیاز به یک پشت داشتم فقط... وچند روز بعد دیدم یکروز صبح که من نبودم یک پاکت نامه فرستاده بودند محل کارم . باز کر.دم و دیدم بنده خدا دو میلیون تراول برام فرستاده........ زنگ زدم عذر خواهی گفت الان لازم ندارم دست و بالت باز شد میگیرم ازت. و این زمانی بود که معاون الکتریک خودروی شرق یا بقولی همان ایران خودروی مشهد بود... مدتی گذشت با مهندس تولیت ایران خودروی بینالود را تحویل گرفتند که در حال اماده سازی بود وعجیب در گیر شده بودند کارخانه نزدیک به بهره برداری بود و دستهایی قدرتمند از استانهای دیگر در کار بود تا کار به عقب بیفتد وکارخانه افتتاح نشود..... اوهم یک پایش تهران بود و یگ پایش نزدیک مشهد در مکانی بنام بینالود......یکروز زنگ زد بیاد مبلغی از بدهی رو بگیره ....وقتی امد دیدم با کت و شلوار و جلیقه خیلی با دیسیپلین رو موتور کاوازاکی نشسته و پسرش پشت پدر....خندیدم گفتم معاون ایران خودرویی لااقل سه تا ماشین تحویلته یکیشو سوار شو. با موتور زشته؟...........اخمی کرد و گفت مال بیت الماله ..کارم شخصیه....با این راحتترم........ تو دلم گفتم خدا بدادت برسه تو رییس بمون! نیستی میپری! چکو دادم و زنگ زدم رییس بانک گفتم اقایی که با کاوازاکی میاد فلانیه تحویلش بگیریدواو هم بنده خدا باورش نمیشد
کارهای ایران خودرو بمرور پیشرفت بهتری پیدا میکرد فنس کشی دور محوطه اغاز شده بود یکروز هم گفت بخاطر گرفتن نشان ایزو 9001 باید یک پنجم فضای اطراف کارخانه فضای سبز بشه حدود 150 هکتار و این کار به یکی از شرکت های تابعه سپاه واگذار شد و بنده خدا بعضی شبها سری بمن میزد با لباس غرق خاک ...... شبانه روز کار میکردند......روی تراکتورها پروژکتور نصب کرده و شب تا صبح در حال کاشت درخت بودند حاشیه جاده کاج و داخل محوطه زبان گنجشک و بادام و توت................در عرض چند روز درختان کاشته شد و بعد مدتی کارهای نگه داری و ابیاری انها با تانکر شروع شد و بعد هم اگر اشتباه نکنم کوره های رنگ کارخانه رو نصب کردند که ظاهرا کار بزرگ و سختی بود ......................کروکی زمین ها و نقشه بندی منطقه در اختیار شاهرودی بود جاهایی که معلوم بود دقیقا کجای ان افزایش قیمت خواهد داشت هر هکتار زمین ان زمان حدود یک میلیون تومان بود که در گرانی و تورم زمینهای کشاورزی سال 87به دویست میلیون تومان هم رسید.....یکبار در ان سالها به او گفتم کروکی زمینها رو که داری سرمایه گذاری کن یا یک راهنمایی برا خرید بعضی جاهاش.....طوری با من برخورد کرد که از نگاهش خجالت کشیدم........................بعد مدتی هم کارخانه و کاج ها را هم بنا بدلایلی رها کرد و رفت
کاج ها هم در طی این نزدیک به ده سال برای خودشان درختان بزرگی شدند و اکنون دانه دانه در حال خشک شدن هستند
////////////////////////////////////////////////////////////////
مدتی گذشت بکروز زنگ زد و گفت یک کارخانه باتری سازی را تحویل گرفتم و بعد چند روز امد دنبالم..... توی راه فهمیدم.. کارخانه متعلق به بیش از......هزار...سهامدار......بوده ورشکسته شده و بانک هم برای مطالباتش دست روی ان گذاشته بود..... درگیری با بانک و بی پولی و بی مواد اولیه بودن غوغایی بپا کرده بود و او هم درگیر کارشده بود ......
وارد محوطه کارخانه شدیم فضایی سبز زیبا و محوطه کاری شده قشنگ و پر هزینه ای بود داخل شدیم وتوضیح داد............ خلاصه ماجرا این بود کارخانه را با پول سهامداران و وام بانکی احداث کرده بودند محوطه سازی زیبا و جشنهای افتتاح انچنانه گرفته بودند دوستان عزیز کره ای ابزار الات دست دوم 700 میلیونی را بقیمت بیش از یکمیلیارد و خرده ای با تخفیف ویژه اهدا کرده بودند و زمانی که کارخانه اغاز بکار کرده بود تازه یادشان امده بود سرب و مواد اولیه ندارند و پول هم ندارند وام هم دارند و .................. کار به مشکل خورده بود و وارث مشکلات شده بود مهندس شاهرودی که میخواست انرا احیا کند..................توضیحات را داد گفت نظرت چیست...................برای استارت اولیه و خرید سرب نیاز به یک میلیارد در انزمان داشتند گفتم خوبه هتک تو پتک کن جون بکن درست کن به سود دهی که رسید یکی یک چیزی میگه بهت بر میخوره قهر میکنی و میری کارخونه ورشکسته بعدی این قانون تویه ...خندید و گفت تا خدا چی بخواد باید شروع کنم چاره ای نیست و شروع کرد خودش را بزمین و زمان زد حقوق ماه اول کارگرها را از پدرش قرض کرد وداد تا جایی که کارخانه در عرض 6 ماه به سه شیفت کاری رسید و از نظرسود یر به یر شد..... اماده شده بود برای سود دهی .....یکنفر تو جلسه حرفی زد ....کس دیگری چیزی گفت و او هم خداحافظی کرد و زد بیرون ... مدیرصنعتی بود که حوصله زد و بند سیاسی را هم نداشت
الان هم با گروه بهمن کار میکند(با بهمن تولید مزدا اشتباه نشود) سرمایه چند میلیاردی دستش است یکی از کارهایشان ساخت کارخانه سیمان سفید گناباد است که فکر کنم در انتهای راه باشد
////////////////////////////////////////////////////////////////
اقای سیادت شما که خودتان تاریخچه کار را بهتر از من میدانید و چند سالی است زحمت میکشید در این مجموعه...... ما به این چند هزار درخت کاج حاشیه بینالود دلبستگی و از انها و بزرگ شدنشان خاطره ها داریم درختانی که افت گرفته و در خشکیدن از هم گوی سبقت گرفته اند و زبان بسته هستند و اشنایی هم ندارند تا کمکشان کند توی بیابانی هم واقع شدند که خبرنگاران شهری حوصله خبر گیری از انها را ندارند چون زیاد مشکلشان ژورنالیستی نیست..... وضع مالی کارخانه هم بد نیست به شرکت عمران بینالود هم کاری نداشته باشید چندکارگری بگیرید درختان خشکیده راقطع کنند پای انها لوله کشی قطره ای هم که دارد از قبل و انها را جایگزین کنید یادتان باشد بینالود تنش سرمای عجیب دارد وباد های فراوان.... الگوی درختتان الگوی بومی منطقه باشد که برحسب اولویت درخت توت بادام زبان گنجشک و سنجد است که مخصوص اب شور و مناطق بادخیز است با کاشت این درختان هم از سرایت مستقیم الودگی کاج ها بهم جلوگیری میشود و هم درختان نوپا در فضای بادگیر کاج های باقیمانده بهتر رشد میکنند ..... البته مطمئن هستم که هیچگاه این سطور را نخواهید خواند چون این فقط یک وبلاگ است ...ولی من اینها را برای دل خودم نوشتم و بس........خودم که میخوانم....................
سكوت............
چقدر ژرف و بی انتها
عمیق به اندازه ی آبی بیكران چشمهایت...
گوئی متروكه ایست ....
این دنیای آبی رنگ پر احساس
چرا دیگر كسی از عشق در اینجا نمیخواند؟؟؟
كجا رفتند ؟؟؟
قلمها را كه با خود برد ؟؟
چه شد آن جمله های ناب ؟؟
تو گوئی كم شدیم از هم
چه كس خط عمود جمع را از بینمان دزدید؟؟؟؟
و ما منها شدیم از هم؟
چه كس این متروك را آباد خواهد كرد؟
niloofar

فاطمه رجبی استاد دانشگاه و كارشناس مسائل سیاسی در گفتوگو با خبرنگار سیاسی خبرگزاری بیست و سی با بیان اینكه احمدینژاد بر اساس گفتمان مهدویت و گفتمان انقلاب اسلامی روی شانههای جریان حزبالله قرار گرفت و به نهاد ریاست جمهوری رسید، گفت: منظور از حزبالله جریان سیاسی خاصی نیست، بلكه منظور حزبالله غیرمصطلح یعنی تمامی مردم مومن، هیئتی و مذهبی ایران اسلامی.
وی با بیان اینكه محبوبیت امروز احمدینژاد نیز به خاطر گفتمان مهدویت و گفتمان انقلاب اسلامی است، افزود: این محبوبیت تا زمانی ادامه خواهد داشت كه جریان حزبالله شانه از احمدینژاد خالی نكرده باشد، چراكه گفتمان عدالتخواهی و مهدویت احمدینژاد با حضور ملت حزبالله در صحنه معنا پیدا میكند.

فرهاد دانشجو عضو هیئت امنای دانشگاه آزاد در گفتوگو با خبرنگار گروه دانشگاه خبرگزاری بیست و سی: در پاسخ به این سؤال كه آیا شما گزینه اصلی ریاست دانشگاه آزاد هستید یا خیر؟ گفت: تاكنون پیشنهادی در خصوص قبول ریاست دانشگاه آزاد دریافت نكردهام و اگر هم كسی درخواستی از من برای قبول ریاست دانشگاه آزاد داشته باشد هیچ تمایلی برای قبول این مسئولیت ندارم.
وی با اشاره به اینكه اگر پیشنهاد ریاست دانشگاه آزاد به بنده ارائه شود، ریاست این دانشگاه را نخواهم پذیرفت، خاطرنشان كرد: در جلسه شورای عالی انقلاب فرهنگی سه نفر از اعضای جدید هیئت امنای دانشگاه آزاد مشخص شدند و آنطور كه به بنده اطلاع دادند تقریبا با رأی اكثریت قاطع و با حدود 20 رأی بالاتر به عنوان عضو هیئت امنای دانشگاه آزاد انتخاب شدم.
اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد
اگر به حجله آشنایی
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد
تو حرفشان را باور نکن.
تمام این سالها کنار ِ من بودی!
کنار دلتنگی ِ دفاترم!
در گلدان چینی ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودی و من با تو بودم!
مگر نه که با هم بودن،
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهای نو سروده باران و بوسه را
برای تو خواندم
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم!
تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِانزوای این روزهای من نشو،
اگر به حجله ای خیس
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی


از نظر دندون ودندونپزشکی ظاهرا مشکلی نداره بقیه مسائل زناشویشون بخودشون مربوطه...
بقول همشهریام..... ببینوم هم یک کاری موتونه بکونه هم تیم ما بی سرخر ایی عربا بره جام جهانی ..

كامران باقری لنكرانی عضو كابینه دولت نهم و استاد دانشگاه علوم پزشكی شیراز در گفتوگو با خبرنگار سیاسی خبرگزاری بیست وسی با بیان اینكه امروز اجرایی كشور طبیعتاً دارای فراز و نشیبهایی است، اظهار داشت: آنهایی كه دلشان برای انقلاب میتپد تلاش میكنند این فراز و نشیبها باعث اختلاف و جدایی نشود و برعكس دشمنان سعی دارند كه از هر اختلاف و فراز و نشیبی سوءاستفاده كرده و مسیر وحدت آفرین انقلاب را مخدوش كنند كه وقایع اخیر نیز از این قاعده كلی مستثنی نیست.
نسبیت خاص نظریهای دربارهٔ اصول نسبیت و حرکت در چهارچوبهای لخت میباشد. این نظریه در سال ۱۹۰۵ میلادی توسط آلبرت اینشتین فیزیکدان آلمانی الاصلی که تابعیت آمریکایی داشت مطرح شد. نسبیت خاص درک فیزیکی ما را از شماری از پدیدههای اطراف خود که پیش از آن توسط نسبیت نیوتن و معادلات گالیله بررسی میشدند تغییر میدهد.
تاثیر نسبیت خاص هنگام بررسی اجسام در حال حرکت با سرعتهای بسیار زیاد (نزدیک به سرعت نور) قابل ملاحظه میشود. بنابر این نظریهٔ نسبیت همانطور که اصل همخوانی فیزیک ایجاب میکند باید نتایج مشاهدات قبلی را به شکل کامل تری بیان کند. در ادامه همانطور که خواهید دید داریم :
(تبدیلات
لورنتس) = (تبدیلات گالیله)
ادامه مطلب برای شب زنده داران ( این مطلب به درخواست یکی از نویسنده های سایت گذاشته شده )
[در خصوص مومنان]هر بدنی که چهل روز آسیبی به آن وارد نشود، ملعون است و دور از رحمت خداوند.
گفتم: واقعاً ملعون است!؟
فرمود: بله.
گفتم: واقعاً!؟
باز فرمود: بله.
پس چون امام(ع) سنگینی مطلب برای من را مشاهده کرد، فرمود:
ای یونس! از جمله ی بلا و آسیب به بدن، همین خراش پوست و ضربه خوردن و لغزیدن و یک سختی و خطا کردن و پاره شدن بند کفش و چشم درد و مانند اینها است [نه لزوماً مصیبت های بزرگ].
مومن نزد خداوند با فضیلت تر و گرامی تر از آن است که بگذارد چهل روز بر او بگذرد و گناهانِ او را پاک ننماید؛ ولو به یک غم پنهان در دل، که او نفهمد این غم از کجا حاصل شده است.
به خدا قسم، وقتی یکی از شما سکه های درهم را در کف دست وزن می کند و متوجه نقصان آن شده و غصه دار می شود، سپس دوباره وزن می کند و متوجه می شود که وزنش درست بوده، همین غصه ی کوتاه و گذرا، موجب آمرزش برخی از گناهان اوست.
الوسائل : 11 / 518 ج 7 والبحار : 76 / 354 ج 21 عن كنز الكراجكی : ص 63 بإسناده عن یونس بن یعقوب
لختی بخند خنده گل زیباست
پیشانیت تنفس یك صبح است
صبحی كه انتهای شب یلداست
در چشمت از حضور كبوترها
هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست
رنگین كمان عشق اهورایی
از پشت شیشه دل تو پیداست
فریاد تو تلاطم یك طوفان
آرامشت تلاوت یك دریاست
با ما بدون فاصله صحبت كن
ای آن كه ارتفاع تو دور ازماست
قیصر امین پور
شهادت
یگانه بانوی بانوان دو جهان،
عطای خداوند سبحان،
کوثر پر بهای قرآن،
یکی از علل آفرینش عالم امکان،
اجر رسالت خاتم الانبیا،
ام ابیها ...
تسلیت باد
دلا بیا به سرای علی ، دری بزنیم
به خانه ای که درش سوخته، سری بزنیم
خبر رسیده که دیگر علی تنهاست
بیا به خانه بی فاطمه سری بزنیم
0
0
0
الا ای چاه!..... یارم را گرفتند
گلم .... عشقم.... بهارم را گرفتند
میان کوچه ها با ضرب سیلی
همه دار و ندارم را گرفتند
دگر پروانه بال و پر ندارد
نه! بال و پر که خاکستر ندارد
مفسرها همه با خون نویسید
که قرآن علی کوثر ندارد.....
السلام علیک...یا سیده النساء العالمین

به گزارش خبرنگار بیست و سی: در قاهره، منابع آگاه بلندپایه در قاهره درباره دلایل به تاخیر افتادن نشست وزرای خارجه عرب برای انتخاب دبیركل آتی اتحادیه عرب گفت كه این تاخیر به عدم كسب هیچ یك از نامزدها به حد نصاب قانونی برای برعهده گرفتن این پست بستگی دارد.
بر اساس این گزارش، "مصطفی الفقی " تایید 12 كشور و "عبد الرحمن بن حمد العطیة " موافقت 9 كشور را برای خود كسب كرده است. این در حالی است كه دبیركل آتی باید موافقت دو سوم اعضاء را برای خود كسب كند.

به گزارش پارس خبر: از غزه، خالد مشعل رئیس دفتر سیاسی حماس در نشست مصالحه آشتی ملی در فلسطین تاكید كرد كه حماس آماده برگزاری انتخابات آزاد برای تشكیل حكومت جدید در فلسطین اشغالی است.
رئیس دفتر سیاسی حماس تاكید كرد كه این جنبش آماده پرداخت هر هزینهای برای آشتی ملی در فلسطین است و ابراز داشت: ما در اولین فرصت آمادهایم تا بر اساس صندوقهای رای برای ما حكم صادر شود.
http://link2.abharcity.com/url/10354-دختر-چوپان.htmهرچی میخام با پرستیژ باشم و چرت و پرت نگم و دهنمو ببندم نمیشه ...این عکسو سایت اشنا زده با عنوان دختر چوپان و تو متنش هزار بار اه و ناله کرده که ای وای این دختر با این قد و هیکلش الان اگه پارتی داشت مانکن بود و دانشجو بود و نمیدونم هزار تا چیز داشت که الان نداره چون چوپونه... و بدبخت و بیچاره اس
اولش که عزیز من این مرده نه دختر چوپان.....
دوما بر فرض دختر بودنش این پیردختره نه دختر......
سوما این کجاش قشنگه .... اون جوری که شما مد نظرته مانکن باشه یا باید صدتا جراحی زیبایی رو صورتش بکنن یا خودشونو راحت کنن و یه کیسه گونی رو صورتش بکشن و فقط اندامشو نمایش بدن یا فتوشاپش کنن...
چهارم اگه خواستی دختر چوپونه رعنا ببینی بیا ببرمت سمت خودمون دخترای مث دسته گل و ببین که چوپونن و دقه یکبار موبایلشون زنگ میخوره و لحظه به لحظه با گوشیشون از طبیعت عکس میگیرن و شب تو سیستمشون وارد میکنن و تازه دانشجوی پیام نورم هستن
پنجم تو تصویر دقت کن و اگه با مملکت خودمون بسنجی بیست و خورده ای بز و گوسفند جلو دختره روانند که حدااقل دونه ای پونصد هزار تو من قیمتشونه که میشه دورو بر ده میلیونو کمی بیشتر این ها بعضیاشون زیر سینه هاشون کیسه ای بستن.... یعنی هر کدوم یک بره دارن که اگه اونو بسنجی حدود 5 میلیون بره هاشونن که جمعش میشه 15 میلیون.... شیر و کره محلی و روغن زرد و فراورده هاشم در نظر بگیر اونم حدود ده میلیون که تا اینجا میشه جمعا 25 میلیون اون سرمایه ایه که نویسنده تو عکس دیده و جوش زده این همشیره چقدر بدبخته.... ...حضرتعالی اگه زیر پات ی پژوی معمولی ده میلیونی باشه و بفروشی و این فصل سال باهاش بری بره یا بزغاله بخری و تو یک سوله اجاره ای ارزون بهشون اب و علف و کاه بدی یا ببری صحرا سر شیشماه درست میشن سی میلیون یعنی بعبارتی ماهی3 میلیون وخرده ای درامد داشتی ... خرده شو بذار روی خرج گوسفندات...لااقل ماهی سه میلیون تومن عایدت میشه ........کدوم مانکنه که بتونه عفتشو حفظ کنه و ماهی 3 هزار دلار یا سه میلون در بیاره کدوم کارمند و دانشجویه که بتونه اینقدر در امد داشته باشه بی عوارض و مالیات و شهرداری و تجاری و ......
یادمون باشه شغلهای کناره و حقیری که ما بهشون توجهی نداریم درامد بهتری دارن ...... مخصوصا اگه پشت میز نشینی نباشن..
پس اگر کنار جاده ی چوپون با ده بیستا گوسفند دیدید زیاد دل نسوزونید چون همون گوسفندا قیمتشون از ماشین زیر پای شما بیشتره اگر هم پسر هستید و خانواده همراهتونن ..ی نیش ترمز بزنین و مادره تونو جلدی بفرستید خواستگاری ...ضرر نمیکنید ...با من.......

از بیل گیتس پرسیدن از تو ثروتمندتر هم هست؟
در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن کی؟ در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشهی طراحی مایکروسافت رو توی ذهنم پی ریزی میکردم، در فرودگاهی در نیویورک قبل از پرواز، چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسربچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من رو دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.
گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت.
سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت، گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه بهم بخشیدی. هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم.
به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که میگم خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه.
زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم.
گروهی تشکیل دادم بعد از 19 سال گفتم که برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه میفروخت رو پیدا کنید. یک ماه و نیم مطالعه کردند و متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.
ازش پرسیدم من رو میشناسی. گفت بله، جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.
سالها پیش زمانی که تو پسربچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم.
گفت که طبیعیه. این حس و حال خودم بود.
گفتم میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم.
گفت که چطوری؟
گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم.
(خود بیل گیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)
پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم هرچی که بخوای.
گفت هر چی بخوام؟
گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم.
من به 50 کشور آفریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم.
گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی.
پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟
پسره سیاه پوست گفت که: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه.
بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله سیاه پوست.
منبع مطلب:
WWW.TUNINGCARTAHRAN021.MIHANBLOG.COM
سایت پیوندها که هنگام باز کردن صفحات فیلتر شده اینترنت، به طور خودکار و به جای سایت مورد نظر باز میشود، در رتبه 521 سایتهای جهان قرار گرفت.
در حال حاضر بیش از 255 میلیون سایت در جهان وجود دارد.
همچنین سایت صفحه فیلترینگ - که پیوندها نام دارد - دومین سایت پربیننده ایرانی به شمار میرود و بعد از "بلاگفا" که سرویس دهنده خدمات وبلاگ است و صدها هزار عضو دارد، پربازدیدترین سایت ایرانی است.
از سوی دیگر با احتساب گوگل و یاهو که به عنوان پربینندهترین سایتهای خارجی در ایران بازدید میشوند، سایت فیلترینگ، رتبه چهارم ایران را (در میان داخلیها و خارجیها) داراست.
نگاهی به نمودارهای سایت الکسا نشان میدهد سایت فیلترینگ از زمان راهاندازی، روند رو به صعودی را داشته است و بعید نیست به زودی پربازدیدترین سایت ایران شود!
الکسا همچنین نشان میدهد که همه بازدیدهای این سایت از داخل کشور ایران صورت گرفته است، چه آن که سایتهای فیلتر شده، در خارج کشور قابل بازدید هستند و کاربران آن سایتها به این سایت رهنمون نمیشوند.
آمار رو به رشد بازدیدهای اجباری از سایت فیلترینگ، حکایت از گستردگی سایتهای فیلتر شده در ایران دارد و نیز نشان میدهد سایتهای فیلتر شده، مشتریان پرشماری دارند که تنها برخی از آنها با این صفحه مواجه میشوند و بقیه با استفاده از فیلترشکنها، به سایتهای مربوطه دسترسی پیدا میکنند.
در حالی که وضعیت فیلترینگ در کشورمان چنین است، آخرین آمار ارائه شده از وضعیت سرعت اینترنت در ایران نشان میدهد متاسفانه کشورمان، در رده یکی مانده به آخر دنیا قرار دارد و تنها کشور کوچک و گمنام "مالی" سرعت کمتری نسبت به ایران دارد.
مجله فرانسوی ستاره ها این مجله در جدیدترین شماره خود به بررسی ماشین شخصیت های مهم هالییوودی و چند تن از شخصیت های سیاسی نه چندان مطرح پرداخته است .
۱ – برنادت شیراک :
برنادت همسر ژاک شیراک ،سیاستمدار فرانسوی است که از ۱۷ مه سال۱۹۹۵ تا ۱۶مه ۲۰۰۷ به عنوان رییس جمهور فرانسه انتخاب شد.
وی پژو اس آر ۲۰۵ را که متعلق به سال های ۱۹۸۴ می باشد را استفاده می کند .
تولید اتومبیل پژو ۲۰۵ که بی شک یکی از موفق ترین محصولات پژو بوده و دارای قابلیتهای فنی فراوانی مانند: استهلاک پائین، مصرف سوخت کم و ایمنی بالا و … بود، از سال ۱۹۸۳ آغاز گردید و پس ازحدود ۱۷ سال یعنی در اواخر سال ۱۹۹۹ متوقف شد.
۲ – کامرون دیاز :
بازیگر آمریکایی، ایتالیایی، آلمانی و کوبایی است که تاکنون یکبار نامزد دریافت جایزه گلدن گلوب شده است .
کامرون دیاز از شانزده سالگی وارد دنیای بازیگری شد.
بعد از بازی در فیلم ماسک، کامرون دیاز درخواستهای زیادی از طرف چند فیلمساز برجسته برای بازی در فیلمهایشان دریافت کرد. در پاییز سال ۲۰۰۰، خودرو این خانم بازیگر پورشه توربو کابریولت است .
۳ – کیت میدلتون :
همسر پرنس انگلیسی قبل از ازدواجش یک ماشین بسیار ساده و معمولی را استفاده می کرد است . ماشین کیت آئودی ای ۳ است .
آئودی ای ۳ خودرویی است که از سال ۱۹۹۶تا کنون تولید شدهاست. این خودرو در کلاس خودرو کامپکت قرار گرفته، طراحی آن موتور جلو، خودرو محور جلو، خودرو چهار چرخ محرک بوده است.
۴ – پاریس هیلتون :
یک هنرپیشه و خواننده آمریکایی است . پاریس هیلتون از وارثان هتل های زنجیره ای هیلتون است . پاریس همیشه از خودروهای گران قیمت و زیبا استفاده می کند . خودرو پاریس رولز رویس است .
۵ – سارا جسیکا پارکر :
سارا بازیگر موفق امریکایی است که در تاریخ ۲۵ مارس ۱۹۶۵ در اوهیو در خانواده ای شلوغ به دنیا امد ، والدینتش پس از به دنیا آمدن سارا از یکدیگر جدا شدند . خودرو او تویوتا پریوس است . تویوتا پریوس خودرویی است که از سال ۱۹۹۷ تا کنون تولید شده است .
۶ – آنا موگلالیس :
بازیگر فرانسوی است . او دارای یک موتور پیاجیو است . شرکت پیاجیو سومین و یکی از بزرگترین شرکت های تولید کننده موتور سیکلت جهان است .
۷ – اوا مندس :
اوا مندس بازیگر کوبایی – آمریکایی است که در فیلمهایی همچون روزی روزگاری در مکزیک بازی کرده است . ماشین مندس لکسوس آر ایکس است . لکسوس زیر مجموعهای از شرکت تویوتا و شعبه سازنده خودروهای لوکس و گران قیمت تویوتا میباشد .
۸ – هایدی کلوم :
این زن مشهور امریکایی – آلمانی متولد ۱ ژوئن سال ۱۹۷۳ است . کلوم همسر خواننده انگلیسی ، سیل است .
او در خیابان های لس آنجلس با ماشین بنتلی می راند .
بنتلی شرکت خودروسازی انگلیسی که سازنده خودروهای زیبا میباشد این شرکت در سال ۱۹۱۹ بدست والتراوون بنتلی بنا نهاده شد. اما این شرکت در سال۱۹۹۸ توسط گروه فولکس واگن خریداری شد و از آن سال زیر مجموعه این شرکت شمرده میشود .
۹ – ناتالی پورتمن :
این بازیگر مشهور متولد ۹ ژوئن سال ۱۹۸۱ است . چندین بار نامزد دریافت جوایز گوی طلایی و اسکار شدهاست. او در سال ۲۰۱۱ در هشتاد و سومین دوره مراسم اسکار برای بازی در فیلم قوی سیاه برنده جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن شد . ماشینی که پورتمن استفاده می کند یک تویوتا پریوس است .
۱۰ . مگان فاکس :
مگان متولد ۱۶ مه سال ۱۹۸۶ است . او یک بازیگر امریکایی است . ماشین مگان بنز است .
۱۱ – ماریا کری :
بازیگر و خواننده سبک پاپ آمریکایی است که در نیویورک به دنیا آمد .ماشین ماریا یک رولز رویس زیباست .
۱۲ – لیدی گاگا :
گاگا متولد ۲۸ مارس ۱۹۸۶ است . وی یک خواننده ، ترانه سرا ، آهنگساز امریکایی ایتالیایی تبار است که بیشتر بخاطر کار در سبک موسیقی الکترونیکا شناخته شده است . ماشین لیدی یک رولز رویس است .
ای بنده تو سخت بی وفایی ،
از لطف به سوی ما نیایی
هرگه که ترا دهیم دردی ،
نالان شوی و به سویم آیی
هر دم که ترا دهم شفایی ،
یاغی شوی و دگر نیایی
در بیابانی دور که هوا بس داغ است
و نسیم خنکی نیست که آنجا بوزد
لاله ای روئیده
لاله زیباست ولی غمگین است


ببین فکر نوموکونی موره خروم کردی سواری میگیری از مو
نه...نه...جیک جیک نه...بجان مادروم بزرگ بروم...مرغ باحالی برم...جی اف شخصی خودت مروم.....لاو باهات مترکونم....او...سرش ناپیدا....ما جوجه مرغا مرام دارم....اینا ایی هوا....
بگو بجان ننم راست موگوم....
بخاب ... بخاب...ها ...بیا اینم بیعانه.... یک دو تا لاو بچگانه باهات مترکونم...تا بدونی هم بزرگ که رفتم....اسپیشیال...جی اف تو خود مویم...
بیا ایی دو تا بوس ره بیعانه بگیر...صبر کن .. تا بالغ بشم..... بعد نوکره میو میویاتم هستوم......
بی ام و (BMW):
کوتاه شدهٔ عبارت آلمانی Bayerische Motoren Werke AG است، یک کمپانی مستقل آلمانی و از تولید کنندگان بنام خودروی سواری و موتورسیکلت در جهان است. این کمپانی صاحب کمپانیهای رولز رویس (Rolls-Royce) و مینی (MINI) است ، و سابق بر این کمپانی روور(Rover) را نیز در اختیار داشتهاست ...
(ادامه مطلب را به همراه تصاویر زیبا از این خودرو ببینید)
هدف از این حكایت آن است كه: هر كس مهمى را به شخص نا آزموده و غیر متخصص واگذارد، علاوه بر اینكه پشیمان خواهد شد، در نزد خردمندان به عنوان كم خرد و سبك سر خوانده خواهد شد.
به فرومایه كارهاى خطیر
بوریا باف اگر چه بافنده است
نبرندش به كارگاه حریر
ملول از ننگ هستی هستم و از زندگی سیرم
اگرجان از تن انسان چو بیرون رفت میمیرد
ندارم جانی اندر تن چرا آخر نمیمیرم
گریزانی چرا ای مرگ ای صیاد دام افکن
شکارآمد به پای خود چه غم داری بزن تیرم
بیا دستم به دامان تو دستم را بگیر امشب
وگرنه انتقام زندگی را از تو میگیرم
بیا و دست بردار ای فلک از بازی جانم
ورق برگشت بازنده تویی در دور تقدیرم
اگرچه عمر کوتاهم برای عاشقی کم بود
بیا ای زندگی بگذر دم آخر ز تقصیرم
بیا نشان مرا روی سنگ ها بنویس
تمام قصه ی دلتنگی مرا بنویس
تمام زندگی ام برگه ا ی سفید امضاست
هر آنچه می گذرد در سرت بیا بنویس
نگاه کن که من از تیک تاک می مانم
سکوت عقربه ها را در انتها بنویس
دوباره شیهه ی اسب سفید می پیچد
یک اسب کوچک اینجا بکش ویا بنویس
بهانه های دلم بانگ سوت کودکی است
طنین سوت مرا تند وپر صدا بنویس
و بعد قلک تنهایی مرا بشکن
و تکه تکه هر سکه را طلا بنویس
خوشت نیامد اگر سطر سطر شعر مرا
کنار حاشیه ها بی صدا جدا بنویس
ولی نه شعر مرا بیت بیت داد بزن
سپس میان اساطیر وقصه ها بنویس
در بارانی ترین روزهای زندگیت بر آبی احساست باز میکنم.....
مبادا....
غمگین شوی،
بشکنی....
زیر این همه هجوم بی رحمانه ی هوس ها.....
به نقل از بحار الانوار و حلیه المتقین :
امام صادق(علیه السلام) می فرماید:
وقتی که به سن 3 سالگی رسید به وی امر کن 7 بار لا اله الا الله بگوید،
در این وقت کودک را به حال خود واگذار تا به سن 3سال و7 ماه و 20 روز برسد
در چنین مرحله ای باید به او تعلیم داد که 7 بار بگوید محمد رسول الله
و تا 4 سالگی باید او را آزاد گذاشت .
پس از آن به او بگو که 7 مرتبه صلی الله علیه و آله را تکرار کند
و تا 5 سالگی او را رها کن.
در این وقت اگر کودک راست و چپ خود را تشخیص داد او را در برابر قبله قرار داده و به او سجده را بیاموز
در شش سالگی به او بگو نماز بخواند و بالاخره رکوع و سجود و مراتب دیگر نماز را به او تعلیم بده.
وقتی هفت سال او تمام شد به وی بگو دست و صورت خود را بشوید و پس از شستن دست و صورت و فراگرفتن وضو به او بگو نماز بخواند.
باران که می بارد
آنقدر متفاوت باش
که بی خبر ترین نگاه شهر را خبر کنی...!
هر روز رأس ساعت عشق کبوتر روحم
در تکه های شکسته آیینه دل تکثیر می شود.
و هزاران هزار بال گسترده می شود بر پهنه آسمان
تنها به یک بهانه پرکشیدن به سوی تو!!!
هر روز رأس ساعت عشق نسیم بهاری
گوئی عطرآگین تر می شود از شمیم یادت!!.....
حتی یاسمن های پژمرده سر راست می کنند
جان دوباره می گیرند از شبنم های خیالی نگاهت!!..
هر روز رأس ساعت عشق التهابی از ضربان های آشفته
به تاراج می برد آرام و قرارم را.... وای از فراقت!!!...
چقدر دورشده ام از تو!!!...........
قطره ای روشنی بر من ببخش خدایا !...
من این كوره راه را خوب بلد نیستم ...میخواهم بیابمت ....
سجده می کنم بر خاک............
می پرستمت....عشقم........معبودم........
اگر از من خبر بگیری، خوب
است
نگیری اما، دلگیر نمی شوم...!
بیایی ببینمت حرف
ندارد
نیایی ببینمت اما می گذرد...!
بپرسی . . بخواهی. . بنویسی . . ببینی . . بمانی. . بشنوی . .
باشی . . همیشه باشی . .
نزدیک باشی . . برای من باشی،
خوب می شود، بهشت می شود
نباشی اما . . نخواهی اما . . جهنم نمی شود!
فقط ساعت ها گاهی دیوانه ام می کنند...
شاید بیشتر از گاهی

زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نوبگوییم و نو بیندیشیم
عادت كهنه را به هم بزنیم
و ز باران كمی بیاموزیم
كه بباریم و حرف كم بزنیم
كم بباریم اگر، ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم
سخن از عشق خود به خود زیباست
سخن های عاشقانه ای به هم بزنیم
قلم زندگی به دل است
زندگی را بیا رقم بزنیم
سالكم قطره ها در انتظار تواند
زیر باران بیا قدم بزنیم
روزهایی که بی تو می گذرد
گرچه بـا یـاد توست ثـانیه
هـایش
آرزو باز می کشد فریاد
در کنار تو می گذشت،ای کاش
فریدون مشیری

زدبازی برای این كه باز هم تو ایران برای سامان مشكل پیش نیاد سیاست جدیدی رو پیش گرفت.یعنی بدون سامان كار رو ادامه داد
كه نشون بده كه سامان برای ما مهم نیست.بدون سامان هم ما ادامه میدیم
كه این سیاست كاملا درست بود.ولی كاملا سامان رو از زدبازی جدا كرد
تیم جدید
برای ادامه كار جی جی و سیجل كه تا اون موقع عضو زد نبودن و در اصل فیت میدادن رسما عضو زد بازی شدن(حتی نسیم)سهراب و مهراد هم كه از قبل بودن.در اصل سیاوش و علیرضا برای پر كردن جای سامان عضو شدن.بیشتر جی جی این طوری بود.چون تا قبل فقط اهنگ سازی میكرد.و جز تابستون كوتاهه با زد نخونده بود.(جالب اینجاست كه علیرضا حتی قبل از این كه با زدبازی كار كنه و زمانی كه با سیاوش كار میكرد هم زیاد وكال نمیرفت)دلیلكارش هم دو سال بعد یعنی الان لو رفت!!!علیرضا رپ دوس نداره!!!!!!!!!!!
فروردین 88
بعد از کار نسبتا ضعیف شهر تاریک کار زندگی منه واقعا ترکوند.طبق گفته جی جی هم قرار بود اولین سینگل کار زندگی منه باشه که به دلایلی نشد
این کار اوج هنر مهراد بود در عرصه اهنگ سازی.یه کار الکترونیک.چمیکال و هارد کور
به عنوان عیدی این کار واقعا شاهکار بود
چون تلفیقی از راک و هیپ هاپ و ار اند بی بود
تمامی ورس ها عالی بود.اینترو و اوترو کار هم خوب بود.ولی جالب تر از همه کورس کار بود.که نسیم واقعا تکمیل کننده صدای بی نقص مهراد بود
به نظر خیلی از فن ها بعد از خدافظی این کار بهترین کار بود
غایب بزرگ این کار سامان بود
اردیبهشت 88
چون که دیونتم
یه کار کلاسیک از زدبازی.بعد از برگشت زد تنها کاری که فقط تو زد رکورد میکس شد و اعضای اصلی فقط خوندن همین کار بود
کاری تسبتا خوب و لاو
که مهراد فقط در اینترو و اوترو بود
این کار کورس نداشت!!!!از نکته های جالب این کار بود
بیت باز هم از مهراد بود
خرداد 88
زمین صافه
به شخصه عاشق این اهنگم!!!تقلیدی عجیب از تابستون کوتاهه.جی جی با این بیت واقعا گل کاشت
اکورد و ملودی طوری بود که تمام مشکلات تکست ها رو خنثی میکرد
اینترو واقعا عجیب بود.و کاملا معلوم بود که مهراد دلش واسه تهران تنگ شده.و باز هم اون خنده پر طرفدار مهراد!!!
ایراد کار تنها بی حس بودن صدای سهراب بود
و طولانی بودن بیش از حد کورس
شهریور 88
کوچه
نخستین کار تم ای جی زد بازی
کاری فوق العاده تازه از زدبازی.که کمی از شلوغی های اخیر تهران نشعت گرفته بود
بیت از مهراد و با ویولن زیبا در اوت روی کار
سهراب ابتدا فوق العاده غیر مستقیم از سامان خوند!(اسمون ابیه.جای اون خالیه.که باشه و ببینه.......)
این کار اخرین همکاری سهراب با زدبازی بود
و در رادیو ایتالیا هم پخش شد و در رادیو جوان آمریکا هترین آهنگ وطن پرستانه سال 88 شناخته شد
اذر 88
دوران افت زد بازی در این زمان بود
نبود سامان و سهراب واقعا به گروه ضربه میزد.و مهراد باید تکی از زیر فشار گروه رو در میاورد
و این کار واقعا سخت بود
انتقاد ها هم بالا گرفته بود
ایرونی ال ای
این کار یه دیس به همه پاپ خون های مقیم غرب بود.به دلیل این که موسیقی رپ رو تهدیدی به پاپ میدونستن
بیت از گروه تی ام بود.و جالب اینجاست که زدبازی از خالطور ها بد میگفت!!!بد دیت کار رو به گروهی خالطور داده بود!!!!!
مهراد در این کار فقط کورس خوند.ولی به استایل اسنپ
که خیلی ها هم این قضیه رو نمیدونستن!!!!!!!!!!!!
دی 88
کوکولی کو
کاری که واقعا بد موقع اومد.البته به زمان میلادی این کار در ابتدای سال 2010 اومد.اما به زمان شمسی در محرم!!!!!
کورس کار واقعا عجیب بود!!!و سر و صدای زیادی به پا کرد
سیجل و جی جی هم که واقعا دیگه داشتن بد کار میکردن!!!!به خاطر استایل بیش از حد شبیه به هم
این کار هم مورد انتقاد قرار گرفت
بهمن 88
زد در موقعیت خوبی نبود که گروه جنجال کارشو کرد!!!
دزد
این دیس واقعا بد موقعی اومد.سیجل و جی جی تکست هاشون شبیه تکست های رپرهای خارجی بود و این دلیل خوبی شد برای سوء استفاده جنجال و بیرون دادن دیس
سیاه و سفید این دیس رو دادن و واقعا بیشتر از این دو انتقاد کردن.و از مهراد که چرا ویلسون با جی جی تعویض شده!!؟؟؟؟
این دیس در تمام سایت ها به عنوان بهترین کار انتخاب شد.و دلیلی برای گنده شدن جنجال!!!!
شایعه شده بود که سامان تو این دیس دست داشته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
درو باز کن
پس از مدت ها کاری شاخ از زدبازی
کاری لاو
که مهراد باز به راک رو اورد.بیت دست کمی از شاهکار نداشت
و ورس سیجل ترکوند!!!با صدای خاص خودش و زیر صدای مهراد
جی جی هم با کوتاهی تکستش باز خوب بود
مهراد هم که مثل همیشه.و با کورس به یاد ماندنی
این کار هواداران رو به شروعی دوباره و طو فانی امیدوار کرد
اسفند 88
تلفات جنگ
همه منتظر سامان بودن!!که به این دلیل بیاد و جواب همه رو بده
اما مهراد باز هم به تنهایی گل کاشت
بدون فحش جواب همه نه تنها جنجال رو داد.در کورس از جی جی و سیجل دفاع کرد و در اخر هم از سامان!!
خیلی ها فکر میکردن که مهراد از سامان داره بد میگه!!!ولی منظور این بود
تیز شدی زاخار سامانه جک تو که کسی نمیشناست حتی اقای خودت
زرنگ شدی از سامان میگی که کسی بشناستت
این دیس حتی به پیشرو هم بود!!!تو اخر اهنگ که میکس کارای غربی بود.اخرین کار کاره امینم بود!!کروسش یه چیزی شبیه جنگ و بیزینس رو میخوند!!!!!!!!!!!!
رپ همیشه ثابت كرده كه رفتنش فوق العاده سخت تر از اومدنشه...یعنی زمانی كه خداحافظی میكنی یا مجبوری یا دلیلی فوق العاده موجه داری...
اما زدبازی...
بدترین نسبتی كه میشه به زدبازی چسبوند بی خبریه.اصلا از خودشون امار نمیدن.همیشه مخفیانه كار میكنن.از ساله 85 قوله البوم دادن و بدونه این كه حتی از 1 اهنگه البوم نامی ببرن همه رو 4 سال سره كار گذاشتن!!!!!!!!!!!!
اینو میشه از خبر ندادن از سامان و سهراب فهمید
تو هیچ مصاحبه ای كه بیشتر هم توسطه علیرضا جی جی صورت گرفت هیچ حرفی از سامان گفته نشد
پرودیوسه دومه گروه یعنی علیرضا بیشتر تو چهار چوبه مصاحبه قرار میگرفت
بد قولی هم تو این گروه واقعا فوران میكرد!!!اینو من از خوده مهیار شنیدم كه سره اهنگه زندگی منه مهراد ادمینه تمامه سایت هارو چندین روز سره كار گذاشته بود!!!!!!!!!!
چرا رفتن؟!
اگه بخوایم از دیده كلی به این قضیه نگاه كنیم تو 2 خط میتونیم به نتیجه برسیم...ولی برمیگردیم به اذر 88
بعد از غیبته عجیبه سهراب دیگه تمامه دشمنا و حتی طرفدارا(بیشتر طرفدارایه سامان و سهراب كه دیگه رپره محبوبشون تو گروه دیده نمیشد)خواستن هر طوری كه شده از گروه یه ایراد بگیرن
این نكته باید گفته بشه كه این طور كه به نظر میرسه سهراب دیگه این اواخر زوری میخونده!!!!اخه به تمامه چیزایی كه میخواست رسیده بود!!!!
و تو اهنگه كوچه هم از نبوده سامان تو لندن میگفت(اسمون ابیه.جایه اون خالیه.كه باشه و ببینه انقدر حالمون عالیه)
ایرونی ال ای كاملا دلیلی شد برایه انتقاد از گروه
شما خودتون حساب كنین كه زحمته بزرگ نگه داشتنه زدبازی تا قبل از این ها رو دوشه 3 نفر بود...ولی تو این 2 اهنگ فقط رو دوشه مهراد بود...
دلیله برگشته مهراد رو منم نمیدونم.یعنی این كه چرا بعد از خداحافظی خودش و گروهش رو كوچیك كرد وبرگشت.
ولی اینو میدونم كه مهراد نمیدونست كه تو نبوده سامان با چه استایل و سبكی همه رو راضی كنه
اینو میشه از سبك هایه مختلفی كه اجرا كردین فهمید
زندگی منه(مخلوطه رپ و راك)
زمین صافه(تقلیدی از تابستون كوتاهه)
كوچه(اجتماعی!!!از زدبازی بعید بود!!!)
ال ای (دیس!!!تازه اون وره ابیا!!!!!!)
با نگاهی ساده میشه فهمید كه مهراد بیشتر این اهنگ هارو واسه تست پرودیوس میكرد
امتحان كردنی كه با كنار گذاشته شدنه سهراب اصلا نمره یه خوبی نگرفت...
چشم و رو داشتن هم خوبه به خدا!ّ!!!!!
زمانی كه تو رپه فارس همه كارا یا قالب بود یا كاور این زدبازی بود كه دست ساز اهنگ سازی میكرد...
زمانی كه سبك هایه پارتی و حتی دیس بك تو كفه اثاره غربی بود این زدبازی بود كه شد الگو...
از ساله 85 به بعد و تو كاره بی حس زدبازی كله برنامه هاش رو تغییر داد و به قولی هم كار رو جدی گرفت و هم وارده یه عرصه یه دیگه شد
زمانی كه این 2 كاره ضعیف یعنی(ال ای و كوكولی) رویه نت رفت همه گذشته رو فراموش كردن و فقط به ایراد گرفتن پرداختن
حتی دوست و اشنایه قدیمیه بچه ها یعنی سیامك جنجال!!!!!!اگه به تلفاته جنگ درست گوش داده باشین مهراد داره از یه رابطه یه معمولی در گذشته میگه كه دیگه بهم ریخته(رابطمون ناچارن باید بریزه بهم)
زدبازی بند
این سایت واقعا پتانسیله این رو داشت كه در كناره اهنگ هایه زدبازی به موفقیت برسه.ولی چطور زمانی زده شد كه دیگه بهش نیازی نبود...!!!!!
اخبار و اطلاعات به صورته اپدیت و به زبانه بیگانه!!!!!!!!تو سایت گذاشته میشد
مثله من
بازگشته ام جی و نسیم تو این اهنگ داشت كم كم همرو خوشحال میكرد كه عنوانه خدافظی ابی رو اتیش ریخت
كناره هم بزارشون
این وقایع رو كناره هم بزار ببین چی میشه!
دزد(دیس شدن)+تلفاته جنگ(دیس بك و فوق العاده سریع و غافل گیر كننده)+3 ماه بی خبری+زدبازی بند+مثله من+خداحافظی+داستانه مااااا=؟؟؟؟؟؟؟
یه نگاهه سریع به این جمع اینو نشون میده كه هر چی اتفاق بوده تو دوره زمانیه 3 ماه بی خبری و وقایعه بعد از مثله من بوده!!!!!!
بی تفاوت باش...همیشه باش
هزاران كامنت...هزاران نظر سنجی...و ایجاده وبه (we want zedbazi)هیجكدوم از این ها كمكی به برگشتشون نكرد...
نكته
مهراد ایرانه!اره!درست دیدی!همین الان ایرانه!شایدم پیشه سامانه!!!
تجربه یه تلخه سامان كاملا نشون داد كه اگه خداحافظی نمیكردن به این راحتی ها نمیتونستن بیان ایران...دیگه از این تابلو تر!!!!!!
داستانه ما
به هیچ وجه نمیشه گفت اهنگه خداحافظیه.اصلا بویی از خداحافظی نمیده!تازه برعكس.صدایه هواپیما تو اینترو...زاخار منو دیدی دست تكون نده...ایران رو كردم بهش نگاه...تو كورس(هر جایی رفتیم كاری كردیم بازم میخونیم) همه و همه داره گواه میده كه ...
و حضور نداشتنه سهراب و سیاوش هم تو این اهنگ كاملا به این شایعه دامن میزنه كه چرا نباید این 2 عضو تو كاره خداحافظی نباشن؟؟؟؟!!!!!!!!!!
زدبازی بند
با تشكر از كسانی كه از ما تو این چند وقت حمایت كردن
به زودی از ما خبری میشنوین در تغییره برنامه...!!!!!!!!!
بعد از چند وقت خبر رسید که علیرضا جی جی آهنگساز گروه داره برای تنبه 10 ، امیر علی A2 و بهزاد لیتو پایدار آهنگسازی میکنه و بزودی این ترک ها پخش میشن که هنوزم پخش نشدن
بعد از مدت ها یک اتفاق عجیب افتاد و این اتفاق این بود که آهنگ مثل من زدبازی که قرار بود بجای آهنگ داستان ما بیرون بیاد توسط یک سری افراد سودجو به صورت ماکت و کاملا ناقص دزدیده و توی نت پخش شد
این خبر سوالات زیادی رو در ذهن طرفدارا ایجاد کرد.از یک طرف هم یکسری سایت خودخواه بخاطر 1000 تا بازدید بیشتر این آهنگ رو توی سایت های خودشون گذاشتن و این آهنگ بیشتر از قبل پخش شد.
این مسئله باعث شد تا زدبازی ورژن اصلی آهنگ رو پخش کنه ولی نبصورت کاملا رسمی
بعد از چند روز وبسایت رسمی علیرضا جی جی هم کار خودش رو با یک سورپرایز شروع کرد
این سورپرایز چیزی نبود جز آهنگی جدید از مهراد هیدن به نام Let Me که به سبک راک خونده شده بود و طرفدارای خاص خودش رو داشت
با آغاز فعالیت وبسایت جی جی کارهای از قبل ضبط شده ی زدبازی مثل:آهنگ قدیمی اما پخش نشده و بسیار زیبا و شنیدنی از Nassim (زدبازی) به همراه خواهر دو قلوش Neissa به نام Flashback که به زبان فرانسوی خونده شده بود و یه کار ملایم و بسیار آرامش بخش هست ، Nassim این کا رو قبل از اینکه عضو زدبازی بشه خونده بود و یکی از کارهای قوی و زیباش بود که باعث شد بچه ها از سبک کاریش خوششون بیاد و بعد این کار وارد گروه شد و همکاریش رو با زدبازی آغاز کرد یا ورژن جدید آهنگ فوق العاده زیبای درو باز کن از گروه بزرگ زدبازی
کـاری از مهراد هیـدن ، علیرضـا JJ و سیجـل . که ورژن آگـوستیک آهنگ بود به همراه ویدیو مونتاژ این آهنگ که شامل قسمت هایی از پشت صحنه ضبط این آهنگ و قسمت هایی از کنسرت های زدبازی و ... بود پخش شد که با آشکار شدن این ترک ها و ویدئو ها، شایعات و سوالات بیشتری تو تالار گفتمان های سایت های رپ رد و بدل شد و حتی شایعه ی بیرون اومدن آلبوم زدبازی توی فیس بوک شکل گرفت
و بالاخره بعد از چند ماه زدبازی خبر داد که در ماه مارچ 2011 ترکی به نام " پدر من بد منو نگاه می کنه " منتشر خواهد کرد
باز هم شایعات شروع شد...در این باره که تو این ترک ویلسون هم حضور داره و بازگشتی توفانی خواهد داشت
در این بین و نزدیکای زمان پخش آهنگ سایتی 2 مصاحبه با مهراد هیدن و علیرضا جی جی ترتیب داد و توجه خیلیارو به خودش جلب کرد . جی جی تو مصاحبه دلیل برگشتنشون رو اصرار و علاقه زیاده طرفدارا بیان کرد و گفت خودمون هم فکر نمی کردیم انقدر از این خداحافظی رنجیده باشن طرفدارا
مهراد هیدن هم تو مصاحبه این حرفارو تأیید کرد
چندروز بعد از این دو مصاحبه بالاخره این ترک با حضور مهراد هیدن ، سهراب ام جی ، سیجل و جی جی بیرون اومد . و سهراب و سیجل بعد از چندین ماه بازهم تو آهنگا حضور پیدا کردن . این اهنگ مورد استقبال خیلی از طرفدارا قرار گرفت و خیلیا هم از این کار انتقاد کردند
زدبازی بعد از این ترک پر کار شده و 2آهنگ با نام های چشمان اسرارآمیز(مرموز)(به همران رامین مینایی و با حضور ام جی و سیجل و جی جی ) و بخند مصنوعی (مهراد هیدن و سیجل-یک کار راک ) رو قراره بزودی رلیز کنه
TOP10 گروه زدبازی
Tabeston Kotahe
Zamin Safe
Zendegi Mane
Kouche
Daastane Maa
Bi Hess
KalKal
Male Ham Bodim
Az Khazar Ta Khalije Fars
Party
توضیحاتی در مورد 5 آهنگ زدبازی
بهترین آهنگ گروه زدبازی یا حضور همه اعضای اون یعنی آهنگ " تابستون کوتاهه"
روز 28 شهریور سال 1387 تابستون کوتاهه پخش شد ، آهنگی با زمان 5 دقیقه و 59 ثانیه
سبک این آهنگ تکنورپ بود و آهنگی بود که برگ جدیدی از تاریخ رپ فارسی رو ورق زد و خیلی ها با این آهنگ بیشتر از پیش شیفته زدبازی شدن و حتی بسیاری با این آهنگ رو به رپ فارسی اوردن . آهنگسـازی فوق العـاده جی جی توی اینکار در تاریخـی شـدن این آهنگ بسیار موثر بود . این آخـرین حضور سامـان ویلسون در گروه بود .
آهنگی با سبک تابستون کوتاهه به نام " زمین صافه "
با این فرق که توی این آهنگ ویلسون حضور نداشت با این حال باز هم آهنگسازی جی جی باعث شد این کار موفق بشه .
زمان آهنگ 6 دقیقه و 22 ثانیه هست و به نظر بسیاری دومین آهنگ برتر گروه زدبازی هست و یک آهنگ خاطر انگیز دیگه ...
یکی دیگه از بهترین های زدبازی با ریتیمی تند تر به نام " زندگی منه "
زمان این آهنگ 5 دقیقه و 50 ثانیه هست و این بار هم بدون حضـور سـامان ویلسـون . سبـک ایـن آهنگ در
مورد زندگی شخصی هستش با آهنگسازی مهراد هیدن . این دومین آهنگ بعد از خداحافظی زدبازی بود .
آهنگی با مضمونی اجتماعی به نام " کوچه "
پس از اتفاقات داخل ایران بچه های زدبازی آهنگی اجتمـاعی و بصورتی کامـلا" غیـر مستقیـم دادن کـه یکـی از
بهترین کارهاشون هست . آهنگسازی مهراد هیدن واقعا عالیه . این آخرین حضور ام جی در آهنگهای گروه بود .
آهنگ خداحافظی و آخر گروه به نام " داستان ما "
به گفته بچه ای زدبازی این آهنگ آخرشون بود . هر چند زمزمه هایی مبنی بر برگشتشون به گوش میرسه . آهنگسازی
این کــار با علیرضـا جـی جـی بود و مثـه همیشـه عالـی کار کرد . هیـدن ، جـی جی ، نسیـم در این کـار حضـور داشتـن .
ویـدیو مونتـاژ و پشت صحنه آهنگ دروباز کن ورژن آکوستیک
Download
اینم نقد و بررسی گروه موفق زدبازی از زبان گروه متحدین
بنام ایزد منان
سلام دوستان
ضمن تسلیت شهادت حضرت علی (ع) با نقد و بررسی گروه زدبازی در خدمتتون هستیم .
مقدمه :
چندین سال پیش زمانی که هیچکس با آهنگ اختلاف خودشو مطرح کرده بود و رپ فارسی تازه داشت جای خودشو به عنوان یک سبک جدید باز میکرد آهنگ مشترک سوپر استار پایدار رپ فارسی هیچکس با خوندن آهنگی مشترک با سامان ویلسون به نام واسه هر ایرانی یه جورایی نیو فولدر زدبازی رو به سی دی های رپ اضافه کرد.زمانی که زد بازی وارد بازی رپ شد این سبک طرفداراش اینقدر زیاد نبود و واقعا لقبه موسیقی زیرزمینی حقش بود .در اون زمان زدبازی اولین گروه حرفه ایه رپ فارسی بود . گروهی متشکل از 3 عضو اصلی. هرکدوم با یک استایل متفاوت و هرکدوم با یک شخصیت متفاوت .
زدبازی بیشتر آهنگاشون درباره ی خودشون بوده . بر اساس آمار موجود در همین سایت زدبازی 2 آهنگ میهن پرستانه ، 1آهنگ صلح طلبانه ، 2 آهنگه پارتی ، 1 آهنگ لاو پارتی ، 1 آهنگ فان پارتی ، 4 آهنگ گنگ ، 4 آهنگ دیس ، 2آهنگ لاو ، 5 آهنگ درباره ی زندگش شخصی در کارنامه خود دارند.
زدبازی گروهی بود که خوب استارت زد و خوب مخاطب جمع کرد اما به مرور زمان در حال از دست دادن مخاطبانش بود که این جریان خداحافظیش دوباره تمامه نگاه ها رو به سمته خودشون متمرکز کرد.زدبازی رو شاید بشه جزوه اولین گروه های گنگستا خون ایرانی به حساب آورد اما کم کم این سبک تبدیل به لاو و رپ-راک میشه.
نظرات شنوندگان رپ راجع به زدبازی :
مخاطبان اصلی زدبازی جوانان و نوجوانان هستند . اما نظرات ثابتی درباره ی زدبازی وجود نداره . یه عده از مخاطبان سبک قدیمی زدبازی و دوست دارن و یه عده سبکه جدیدشونو .اما خوب از بین خواننده های گروه به ویلسون و هیدن بیشتر از بقیه علاقه دارن و تابستون کوتاهه به عنوان اثره جاودانه زدبازی در بین هواداران و شنوندگان رپ شناخته میشه.
خدمات زدبازی :
از گروه زدبازی میشه به عنوان اولین گروه زیر زمینی حرفه ای در موسیقی هیپ هاپ فارسی نام برد و موفقیت های این گروه باعث این شد که عده ای از جوانان ما به این سبک رو بیارن .
سامان ویلسون زدبازی از پیشگامان سبک گنگستا تو رپ فارسی بود .
تلفیق موسیقی الکترونیک و ترنس و راک با موسیقی هیپ هاپ
اولین گروهی بودن که اهنگاشون رو خودشون ساختن
کنسرت در لندن و فرانسه و آمریکا
تکست شناسی :
غالبه تکست های زدبازی حالت عامیانه دارند و فهم اونها برای تمامه مردم راحت است . اما ما شاهده میزان زیاد تیکه های کلامی و فحش های مختلف و یا حرفهایی به زبان بازاری و عامیانه و بعضی وقتا الفاظ غربی در تکست های زدبازی هستیم . زدبازی هم جزوه گروه هایی است که کم پیش آمده در موزیک هایشان معنای تکست را فدای قافیه کنند اما این اتفاق هم گاهی پیش آمده . با تحول عظیمی که در گروه زد بازی ایجاد شد یعنی جدا شدن سامان ویلسون (از آهنگ شهر تاریک به بعد) ما کاملا میتونیم تغییر فاحش در نوع تکست هایشان رو احساس کنیم . من قبلا در نقد هایی که درباره ی آهنگ های زدبازی داشتم بارها به این مسئله اشاره کردم:
پس دست خالی نیای یه وقت طرفه ما چون پیرهنه سفیدت میشه پرچم ژاپن
زمین صافه عزیزم گرد و کوچیک مثه نافت عزیزم
تفاوت رو به راحتی میتونید در 2 بیت بالا احساس کنید . از نظر تکست هم که هرکدوم از بچه ها در یه حالت استعداد دارن . ویلسون در زمینه شاخ بازی و گنگ مثه آهنگامون خداست.هیدن در زمینه های آهنگ های لاو به علت صدای فوق العاده زیبا و خمار و خاصش مثه زمین صافه . ام جی در زمینه فان و البته گنگ مثه بریم فضا .سیجل و جی جی هم که بیشتر در زمینه آهنگ هایی که درباری خودشون خوندن استعداد دارن مثه رندگی منه اصلا در زمینه گنگ و شاخ بازی نه در تکست نویسی و نه در خوندن استعداد ندارن . نسیم هم که فقط کروس میخونه و نیازی یه بررسی در این نقد نداره و تقریبا اجراهای یکنواختی تو آهنگ ها داره .
چند تا از بهترین ابیات زدبازی:
برگا همه ریختن ولی شاخه هست کم کم باید بار و بست باید برگردیم خونه هامون ساک به دست چیزی که مونده یه خاطرست ( تابستون کوتاهه )
نمره ی همه شما زیره دهه از بیست هیچ کدوم شما چاقالا در سطح من نیست ( از خزر تا خلیج )
دنیا من و دیوونه آورد تو این دیوونه خونه هرکیم دیدم مثه خودم دیوونه بوده ( زندگیه منه )
آس پیکیم و همیشه بینه ورقا میمونیم زدبازی شده فرق بینه عرب و ایرونی (داستانه ما)
احترام بزارن به هیچکس و به ویلسون رپ فارسی برق بود و ماها ادیسون (واسه هر ایرانی)
میخوام به همشون بدم من یه جایی نشون پس به سمته خونه ویلی میریم لایی کشون (بریم فضا)
منه احمقه ابله جو زده باس میزدم هر دفعه 100 دفعه اربده (مال هم بودیم)
تو همه مشکلات بودی با من وقتی هیچکی نبودم موندی واسم (عروسک)
رو کندی شاپ آهنگ دادین کارتون خفنه؟مواظب باشین پا میکروفون خوابتون نبره (دیس فینچر داریا)
دنبالمن و میپرسن کوشی ویلسون چون دوسم دارن بیشتر از کیفه لویی ویلتون (بی حس)
ولی حیف پا نمیشم دیگه صبح با بوسه الان دوری ازم و بینمون اقیانوسه (زمین صافه)
نمیشه چونکه دمه خونم ترافیکه رو لوپام یه ماتیکه میان 3 تا دیگه با منو مهراد هیدنی که میشناسنمون نصفه تهران با کله میان رومون مثله زیدان (زندگی منه)
ورود با ما بود پس خروج با شما وقتی من حرف میزنم سکوت لاشخورا (خزر تا خلیج فارس)
آسمون نیست آلوده سفید مثه فالوده لابد اون بالا ها یکی فکره ما بوده (کوچه)
و ...
استایل شناسی :
چون کلا سبکی که زدبازی شروع کرد شاخ بازی و کلکل بود و از اونجایی که تکست های شاخ بازی و کلکل باره مفهومی کمی دارن بچه ها با استایل واقعا تک و خاصشون این نقص و پنهان کردند . کلا این 5 نفر به علت داشتن استایل های متفاوت خیلی زیبا در کنار هم یک استایل واحد تشکیل میدن که شنونده رو از شنیدن آهنگ خسته نمیکنه .بهترین استایل رو در زد بازی مهراد هیدن داره که با ته صدای زیباش و کنترل فوق العاده ای که روی صداش داره میتونه به تنهایی آهنگ و از یکنواختی محض خارج کنه . استایل ویلسون رو نمیشه استایل تک به حساب آورد چون خیلی ساده است استیال ام جی هم همینطوره و مشابه ویلسونه . و کاملا واضحه که ویلسون و ام جی به میزان هیدن صداشونو نمیشناسن و روش کنترل ندارن . اما استایل جی جی و سیجل ؛ خوب استایلاشون با اینکه خیلی شبیه همه اما واقعا تکه . بینه جی جی و سیجل هم استایل جی جی بهتر از سیجله اما سیجل شناخت بیشتری روی صداش داره تا جی جی این مسئله کاملا در آهنگهاشون مشهوده . از نظر ساختاری هم استایل هیدن بیشتر به درد راک و لایت متال میخوره تا رپ و به همین علته که اکثرا پارت های مربوط به هیدن در آهنگ ها بیشتر راک به نظر میان تا رپ و سینگل های هیدن هم اکثرا راک و متال هستن . اما هنوز هم استایل هیدن خیلی زیبا میتونه روی آهنگ های لاو و غم ناک جواب بده .
با اینکه گروه زدبازی خداحافظی کرده اما اگر شروعی دوباره به هر شکلی داشته باشن مسلما پیشرفت قابل توجهی در استایلشون شاهد خواهیم بود همونطور که به مرور زمان هیدن - جی جی و سیجل استایل اصلی خودشونو شناختن و ازش استفاده کردن امیدواریم ویلسون و ام جی هم استایل خاص خودشونو بهتر بشناسن و از اون استفاده کنن.
آهنگ سازی :
اولین آهنگی که زدبازی خوند روی یک بیته کاور بود . اما آخرین آهنگی که خوندن به جرات روی یکی از بهترین بیت های سال بود . زدبازی در هر زمینه بعد از جدا شدن ویلسون افت کرده باشه در زمینه آهنگسازی و بیت پیشرفته شایانی داشته.اولین بیته حرفه ای و جالبی که میشه از مهراد هیدن در نظر گرفت آهنگ پارتی بود .بقیه بیت هاشون هم با اینکه قابل قبول بود اما حرفه ای نبود و بیت پارتی رو میشه به عنوان اولین بیته حرفه ایشون به حساب آورد . اگر آهنگ شهر تاریک رو که مستر نشده بود در نظر نگیرم تمامی آهنگ های بعد از اون یه میکس و مستر خیلی خوب و قوی داشتن از جمله ایرونی ال ای و یا آهنگ دروباز کن . با اینکه بیتش مربوط به گروه اوانسنس هستش و بیت دزدی محسوب میشه اما کل کار یه میکس و مستر خوب و عالی داشت.نکته دیگه اینکه هیچ کدوم از بیت های زد بازی دست ساز نیست و همشون سمپله.اما در بعضی آهنگ ها مثل داستان ما ساز های زنده هم در بیت استفاده شده .اما به طور کلی بیت ها تا آهنگ پارتی استایل هیپ هاپ و رپ دارن اما بعد از اون به استایل راک و رگی کشیده میشن . اما از بیت های دزدی که زدبازی روشون خونده اگر بگذریم آهنگ های دیس آجیلی و کوکولی کو ضعیف ترین بیت رو از نظر فنی داشتن.نکته آخر هم اینکه زدبازی در آهنگ هاش معمولا از چند تایی سوند ترک استفاده میکنه که به خوبی اونها رو در بیت مینشونه و به زیایی بیت اضافه میکنه.
نتیجه گیری :
شاید بیشترین شایعه ها و حاشیه های رپ فارسی بعد از آهنگ شهر تاریک مربوط به زدبازی و سامان ویلسون بوده باشه و بعد از آهنگ چونکه دیونتم هم شایعات زیادی مربوط به ام جی بوده و الان هم که خداحافظیشون . خوب خیلی از افراد به طور مستقیم با بچه ها رابطه ندارن و واقعا تشخیص اینکه این حرفا شایعه هستن یا حقیقت واقعا سخته و خیلی عالی میشد اگر یکی از اعضای اصلی زد بازی (ام جی-هیدن-ویلسون) میومد و در یک مصاحبه این حقایق رو برای طرفداران مشخص میکرد .
مهراد هیدن هم اگر بیشتر تمرکزه خودشو روی آهنگ سازی میزاشت واقعا آینده درخشان تری در انتظارش بود چون واقعا در آهنگ سازی اوعجوبه هست و بیت های زیبایی مثل کوچه رو ساخته .
اماتک تک این 5 نفر به تنهایی میتونن جزوه رپر های شماره یک باشند و اگر با هم میبودن میتونستند یکی از به قوله عرفان کاغذ کاربن های رپ فارسی باشن .آهنگ شهر تاریک که مستر نشده بود و اونقدر زیبا از آب در اومد . آهنگ جاودانه تابستون کوتاهه . آهنگ زیبای کوچه و...
اما باز هم اصلا زیبا نبود که هیدن و سیجل و جی جی خودشونو زد بازی مینامیدند و به نظر من باید نام زدبازی که متشکل از هیدن - ام جی و ویلسون بود تا ابد باقی میموند نه زد بازی ای که متشکل از هیدن و جی جی و سیجل بود.
به هر حال امیدواریم دوباره شاهد آهنگ هایی از این 5 نفر باشیم و واقعا این خداحافظی اصلا درست نبود چون زدبازی جزوه پرطرفدار ترین ها بود و شاید به قوله طرفداران این کارشون توهین به طرفدارانه این گروه بود .
ما برای زدبازی آرزوی موفقیت میکنیم و امیدواریم باز هم شاهد کارهای زیباشون حتی به صورت سینگل باشیم.
اتحاد تا جهانی شدن رپ فارس
متحدینبا فول آرشیو حرفه ای ترین گروه رپ فارسی درخدمت شما هستیم ، گروه موفقی که از قدیمی های رپ فارسی هستن و به جرات میشه گفت بهترین نوع رپ رو این گروه تو ایران پیاده کردن ، گروهی که از 3 عضو اصلی به نام سامان ویلسون ،مهراد هیدن و سهراب ام جی تشکیل شده و مبنای اصلی آهنگای اونا پارتی ، کل کل و شاخ بازی و عشق هست ... این گروه بزرگ نقش به سزایی در شکل گیری رپ فارسی به عهده داشت و بیشترین طرفدار در رپ فارسی رو به خودشون اختصاص دادن ... با بهترین کیفیت ممکن از رپ صدا
امیدوارم لذت ببرید منبع : shamsgod

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها،
لب حوض
درون آیینه پاک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده است
طنین ِ شعر ِ نگاه ِ تو درترانه ی من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است، ساخته ام !
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت، ترا شناخته ام !
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ، آینه ، دیوار، بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست، از تو می گویم
تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی ، چگونه، دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو، یاد همه چیز را رها کرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته ی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
به گزارش قشم دیلی به نقل از خبرآنلاین اندرو گودیش سخنگوی پلیس در فولرتون می گوید این برنامه جاسوسی می تواند مدیریت وب کم بالای صفحه اسکرین لپ تاپ را در دست گرفته و به هکر اجازه دهد تا بتواند تصاویر را ببیند.
به گفته وی اغلب قربانیان دختر و زنانی بودند که لپ تاپ اپل داشته اند. این برنامه طوری عمل می کند که پیامی رو لپ تاپ ظاهر شده و به کاربر می گوید بزرودی سنسور رایانه فیکس و رفع عیب می شود و همچنین به کاربر پیشنهاد می کند که لپ تاپ خود را در جای مرطوب مانند حمام و دستشویی قرار دهد تا سنسور زودتر پاک شده و رفع عیب شود. به همین خاطر مشتریان نیز به پیام گوش داده و اغلب لپ تاپ خود را در حمام یا دستشویی قرار می دادند و بعد نمی دانستند که وب کم در حال کار بوده و هکر در حال گرفتن تصویر و گرفتن کپچر از آنها است!
برخی قربانیان نیز هوس رفتن به حمام کرده و در همین موقع متهم از آنها کپچر می کرده است. البته هکر زرنگی کرده و ابتدا تصاویر را روی سرور مستقر در دانشگاه محل تحصیلش ذخیره کرده و بعد از روی آن، به دستگاه خود منتقل می کرده است.
صدها هزار عکس و ویدئو به گفته گودریچ در رایانه متهم پیدا شده و پلیس آنرا ضبط کرده است. کارشناسان امور جنایات رایانه ای می گویند متهم ۲۰ ساله دانشجوی سابق دانشگاه بیولا بوده که به شبکه داخلی دسترسی داشته و تصاویر را آنجا ذخیره می کرده است.
در حال حاضر کارشناسان قضایی ۱۲ مورد دسترسی غیر مجاز به رایانه قربانیان را تایید کرده و بر همین اساس وی را رسما متهم کرده است.
سال 81
منبع :shamsgod
شروع كار زدبازی از دبیرستان ارشاد
اولین كار زد بازی مهمونی توسط سامان ویلسون با همكاریه مهراد هیدن خونده شد
به طور تصادفی و اتفاقی رفت تو نت.و با استقبال بی نظیری روبرو شد
دیس اجیلی
اواسط این سال خونده شد.و مسایله زیادی رو به وجود اورد.اجیلی ها اصلا وجود نداشتن.و سامان ویلسون فقط برای جلب توجه این آهنگ را خواند و از الفاظ ركیكی استفاده كرد
كل كل
كار سوم زد بازی در سال 82 خواند ه شد اولین همكاری سهراب ام جی با گروه در این كار بود این كار گنگ بود و رو بیت كاور امینم خوانده شد .و اولین كار بود كه به صورت فان خوانده شد
بابك اهورا در این سال برای اولین بار زد بازی را دیس كرد.كه زد جواب نداد
سال 83
منبع : shamsgod
در این سال زد به كارای گنگ رو اورد
گروه فایت كلاب در یه كار پارتی!!!!!!زد رو دیس كرد!!!!
كه این دیس باعث كار دیس بك شد.و سامان در این كار در تك تك بیت هاش از داریا و فینچر و نرگال ایراد گرفت
رظا 3 پاك و اعظای فایت كلاب دیس بك دادند
رظا پیشرو و 051 هم كه از دوستان سامان فینچر بودن در مقابل زد قرار گرفتن
از خزر تا خلیج فارس و اهنگامون خداست در جواب این ها خوانده شد
سال 84
واسه هر ایرانی
این كار طبقه گفته ویلی به در خواست سهراب خوانده شد.و در زمان خودش غوغا به پا كرد.و فری استایل این كار هم بیرون امد
عجیب ترین كار تو رپ فارسی بود.چون رو قسم رپ كه با هم دشمن بودن با هم فیت دادن
زد بازی در پایان هین سال در لندن به كار خود ادامه داد
اماده باش و اینترو
در فاصله زمانی كم از هم خوانده شد
اینترو گنگ و فست
اماده باش هم ای جی بود
غایب این كار ها سامان بود
پارتی
اولین كار زد بازی كه به سبك پارتی بود.بیت كار فوق العاده و توسط مهراد ساخته شد
به گفته رپر های دیگر این كار الگو شد برای همه.چون بی نظیر بود
بهمن 84
منبع : shamsgod
عروسک
اولین کار لاو از گروه.که با اهنگ سازی مهراد صورت گرفت.به علت هم زمان شدن با کارای شاخ صامت ازش زیاد استقبال نشد
سال 85
منبع : shamsgod
از نظر همه این سال ساله تحول زدبازی بود.اضافه شدن علیرضا جی جی و سیجل اولین تحول بود
بریم فضا
اولین همکاریه سیجل با زدبازی.بیت این کار توسط جی جی ساخته شد.اولین واخرین کاریکه مهراد در ان حضور نداشت!!!!!!!
این کار هم فان بود هم پارتی
استقبال از این کار فوق العاده بود.خودم یادمه تو همه ماشین ها بود!!!!!!!!!!!!!!!!
دیس بابک اهورا
اهورا دوباره برگشت!!!با دیس بریم فظا.حتی به هیچکس هم رحم نکرد
ذر اوت رو هم به تک تک اعظافحش داد!!!!!!ولی این کار توسط سامان جواب داده شد
اهورا تو این دیس به تکست بچه ها گیر داد
1.به سهراب گفت
مهمونی تو شمشک کمه کم 300 نفر ادم میاد!!یعنی تو به همه دافا کک دادی!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
بی حس
شاهکار زدبازی
اینکار زدبازی رو به یک سبک جدید اورد.کار 5 نفره
اولین همکاریه نسیم ار اند بی خوان حرفه ایی
بیت با هم کاریه مهراد و علیرضا ساخته شد
و ورس ها واقعاعالی بود
نکته جالب کار ورس سامان بود.اول از داف خوند!!!!بعد از اهنگاش خوند!!!!بعداز مارک خوند!!!!بعداز پارتی خوند!!!!گنگ خوند!!!جواب اهورا رو داد(اماره درست مارو هر کی داشت)و در اخر اون بیت که در مورد سرلشگر خوند بعدها توسط گنگ من تو اثرمنفی دیس شد
مال هم بودیم
یه دیس لاو واقعی
همه یه دیس لاو ها تا اون موقع جالب نبود.چون همش پسره میخوند گه خوردم!!!!برگرد!!!!
ولی سهراب تو دیس لاو به دختر فحش هم میداد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و قافیه بازی هاش هم مثل همیشه توپ بود.همکاریه سیجل هم عالی بود
بیت هم که کار علیرضا بود و شاخ!!!!!!با گیتار برقی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این پست بدون هر گونه شرحی صرفا برای بیان درد دل(تریبون آزاد) شماست. برای بیان سخنان خود از قسمت نظرات استفاده کنید...
و نظرات بازدید کنندگان:

ابوالقاسم حكیمی پور در گفت وگو با خبرنگار اقتصادی خبرگزاری بیست و سی اظهار داشت: تأسیس بی رویه بانكهای جدید، فوق العاده برای اقتصاد كشور به خصوص بازار سرمایه خطرناك است و به بروز نوعی اغتشاش در این بازار منجر می شود.
وی با بیان اینكه طرح اینگونه نظرات كه «افزایش تعدد بانكها نگران كننده نیست» و یا «محدودیتی برای ایجاد بانكهای جدید نیست»، بسیار خطرناك است و باید این نظرات اصلاح شود اظهارداشت: یكی از بزرگترین مشكلاتی كه ناشی از تعدد بانكها ایجاد می شود، تلاش آنها برای جذب سرمایه ها و در نتیجه خرد شدن نقدینگی و توزیع آن در حد كوچك است، بنابراین، امكان تزریق آن به اقتصاد، برای انجام حركتهای بزرگ و ملی و بالا بردن اشتغال قابل تحقق نیست.
در نظر داریم اولین تریبون آزاد را با
موضوع :زمین خواری و واگذاری زمین های منابع طبیعی به اشخاص برای کشت زیتون برگزار کنیم.می دانید که جدیدا دره ،تپه کوه و جاهایی که فکرش را نمی کردیم هم به افرادی واگذار شده است.
منتظر نظرات شما هم وطنان صاحبان اصلی شهرستان درباره این موضوع هستیم.
نظرات خود را در انتهای این مطلب بنویسید.
و نظرات بازدید کنندگان:
«شهید دکتر بهشتی»































شما هم با این تیترهاتون! واقعا غیر حرفه ایه! انصاف رو همیشه رعایت كنین! چه پول هایی كه با خوش خد متی نمیگیرید و فردا تو یه سایت دیگه اجیر یكی دیگه میشید! تاسف باره. چجوری حاضرید چنین نونی رو به زن و بچه تون بدید؟
یه كم چشمتون را درویش كنید مشكل حله!!!!! این خانوم كه جای ننه بزرگ ماست . حجاب داشتن یا نداشتن . مسئله این نیست.راستی شنیدم عكس گرفتن از نمایندگان خودمون ممنوع و حرام اعلام شده؟؟!!!
آره باید تیتر میزدین هوشیاری و بیداری و نشاط در جامعه ی اسلامی. اینجوری نونتون هم حلال میشد الانم دیر نشده سریع تیتر رو عوض کنید اونیکه ما گفتیم رو بنویسید یا مثلا بنویسید(ردبول به شما باااال میده!!!)
حتما توهم با دیدن این خانم بی حجاب خیلی تحریک شدی بدبخت .
تو عكسها كه بی حجاب دیده نمیشه!! منظورتون كدوم بی حجابه؟
طرف لالای می گفته ملت خوابشون برده چه اشكالی داره
شاید بنده خدا خوابش برده روسریش افتاده!هرعکسی رو که نباید گذاشت!
كفن پوشها كجا هستند؟
بدبخت جاییه مادر بزرگته خجالت بکش ازحجاب همکارای خودتون هم یکی دوتا عکس بذارید تابشه مقایسه کرد البته میدونم نظرم چاپ نمیشه ولی حرف حق را باید گفت
طبق رساله امام(ره)خانم مسن بیش از 50 و چند سال نیاز
به حجاب روسری ندارد.
قبل از تیتر زدن و جنجال بهتر است به آیات سوره نور(آیه 60) در مورد حجاب مراجعه کنید تا بدانید رعایت حجاب حد و حدودی دارد وافراط جایز نیست وبهتر است از خدا پیشی نگیریم.
حالا همه مشکلات مملکت حل شد قط این مشکل موند که بهش چسبیدید؟؟؟؟؟؟؟ متاسفم براتون
این خانوم كه روسریشو اینطور به عقب بسته ، تموم بازیگرای ما كه تو سریالا اینطوری میبندن .
گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست(پروین اعتصامی)
این مرده یا زن؟؟
متاسفم براتون.
طرف شروع كرده به لالایی گفتن اینا خوابشون برده
نمیدونم چرا بعضی هاتون فکر میکنید اتفاق مهمی نیست؟؟وقتی دختر ها و مادر های خودمون توی عروسی و مهمونیهای فامیلی نمیتونن بی حجاب باشن و اگه باشن جرمه،پس چرا تو جلسه ی رسمی دولتی رساله ی امام سند میشه؟؟؟؟؟خدا وکیلی اگه مادر شصت ساله ی من بی روسری بیاد تو خیابون نمی گیرنش؟ خواهشا خودتونو به خریت نزنید.: |
دانلود(لینک مستقیم)
دانلود(لینک غیر مستقیم)

وی اظهار داشت: این نحوه عمل آمریكا برای بیش از 50 سال علیه كوبا، نشانه دیگری از استانداردهای دوگانه بینالمللی و غیرمنصفانه بینالمللی است كه در این دوران از تاریخ بشر، شاهد آن هستیم.
دانههای ماسه میتوانند از جنسهای مختلف و در ابعاد متنوع باشند. اغلب تپههای شنی طلاییرنگی که روی زمین وجود دارند، از جنس دیاکسیدسیلیکون به صورت کوارتز هستند. ماسههای سفید و درخشان از جنس سنگ لیمو یا سنگ گچ هستند. وجود مگنتیت یا ابسیدین باعث میشود رنگ ماسه تیره و رو به سیاه در آید. ماسههای سبزرنگ مقداری کلوریت گلاکونیت یا اولیوین دارند که پریدوت هم نامیده میشود. ماسههای حاوی آهن، در عمق خود رگههایی از زرد، قرمز یا نارنجی دارند. در برخی سواحل، بقایای ساییدهشده مرجانها به ماسهها جلوهای صورتی رنگ میبخشد.
ماسهها میتوانند مناظری خیرهکننده خلق کنند. وایرد برخی از این مناظر را انتخاب کرده که در گزارش تصویری خبرآنلاین میتوانید آنها را ببینید.
سلسلههای رمزآلود

این تصویر را مارتین گورمان در سواحل شرقی اسکاتلند گرفته است. کسی نمیداند دقیقا این اشکال به چه دلیلی شکل گرفتهاند.
چینهای نرم

بر اثر وزش باد، شکلهای متنوعی در ماسهها پدید میآید.
رشتهکوههایی از ماسه

ویژگیهای منحصر به فرد و خاص ماسه به آن امکان میدهد به صورت اشکال بزرگی که روی زمین دیده میشوند در بیاید، مثل رشتهکوهها با درههای عمیق، باریک و پرپیچ و خم.
موجهای صیقلی

اشکال متنوع ماسه، با قرار گرفتن در معرض جریان باد، باز شکلهای متنوع و نرمی به خود میگیرند، مثلهای موجهای نوساندار که به نظر صیقلخورده میرسند.
خزیدنهای مایعگون

ماسه توانایی عجیب و غریبی برای رفتار کردن مانند جامد، مایع و یا حتی گاز دارد. در اینجا میبینید که ماسه الگوهایی را خلق کرده که درست مانند آب در حال جریان است.
فرکتالهای ساحل

الگوهای انشعابدار و تقلید از ظاهر شاخههای درخت یا ریشههای آن، یکی از معدود مثالهای فرکتالها است که میتوان در طبیعت یافت. میبینید که ماسهها هم همین الگوها را به وجود آوردهاند.
ریشههای ماسهای

این عکس را کم فورتین در کالیفرنیا گرفته است. در این تصویر میبینید که ماسه شکلی را به وجود آورده که یادآور پیشروی ریشهها است.
موجهایی از دو جنس

این موجهای تیره و روشن را در واقع دو جنس متفاوت از ماسهها به وجود آوردهاند: دانههای سنگینتر و تیرهتر که قلهها را میسازند و دانههای سبکتر و روشنتر که درهها را میسازند. چرا؟ چون دانههای سبکتر راحتتر شسته میشوند و پراکنده میشوند، اما دانههای سنگینتر در جای خود باقی میمانند.
استخرهای به جا مانده

دنیل وتمور این تصویر را در نیوجرسی ثبت کرده است.
ترکیب سنگ و صدف

روزی این دانههای سنگی و تکههای صدفی که در میان ماسهها میدرخشند، خودشان تبدیل به ماسه خواهند شد.
فلاتها

به نظر شما این اشکال به چه چیزی شبیه هستند؟ جریان آب در ماسههای ساحل، فلاتهای کوچکی را پدید آورده است.
پس از حمد و ثنای ایزد منان خدمت همشهریان عزیز سلام و عرض تبریک دارم برای فرا رسیدن عید رمضان المبارک.
چند نکته ای برای عرض کردن خدمتان وجود دارد :
1.مردم طارم بدانید مدت کمی از دور جدید فعالیتمان نمی گذرد که دوباره شاهد فشار هایی هستیم،امیدوارم به حدی نباشد که عطای این کار را به لقایش ببخشیم و...
برکت سفره های رمضان با طعم گرانی
شیر غیر یارانه ای و محصولات لبنی با نرخ های آزاد
عرضه مواد پروتئینی با تخفیف
شکری که کام روزه داران را شیرین نمی کند
زولبیا 3400 تومانی و توافق برای عرضه خرما با 15 درصد تخفیف
روی خوش کشاورزان به مصرف کنندگان
توقف ارائه مجوز افزایش قیمت در ماه رمضان!
پس از حمد و ثنای ایزد منان خدمت همشهریان عزیز سلام و عرض تبریک دارم برای فرا رسیدن عید رمضان المبارک.
چند نکته ای برای عرض کردن خدمتان وجود دارد :
امکانات جدید تر 17 مرداد!!:
الف)شما می تواید با مدیران بصورت زنده در خود سایت بدون نیاز به مسنجر، گفتگو (چت) کنید.این بخش در منوی سمت چپ و در قسمت گفتگو با میران، بدون نیاز به مسنجر امکان پذیر شد.دوستان می توانند صرفا با وارد کردن یک اسم و سخنان خود را بنویسند.(درست مانند مسنجر و چت رم)
ب)خبر نامه: با عضویت در خبر نامه ما ،اخبار روزانه به ایمیل شما ارسال خواهد شد(منوی سمت چب )
ج)
به گزارش جهان به نقل از پارسینه، این درحالی است که نوجوانان آگاهی کافی نسبت به این مسئله ندارند و ارتباطاتشان به ازدواج منجر نمیشود که این امر مطمئنا پیامدهای ناگواری را برای آنها به همراه خواهد داشت.
وی همچنین به نتایج به دست آمده در تحقیقات و پژوهشهایی که در این زمینه در ایران صورت گرفته است اشاره کرد و گفت: در حدود ۲۰ سالی که من در این زمینه تحقیق و پژوهش انجام دادهام، در نامههایی که از سوی ۸۵ درصد از دختران در خصوص ارتباطهای عاشقانه دریافت کردهام مربوط به سن ۱۲ تا ۲۵ سالگی بوده و ۱۵ درصد از نامهها مربوط به پسران بین ۱۴ تا ۱۷ ساله است. در این میان دختران بیش از پسران آسیب پذیر بوده و با پیامدهای بیشتری در این خصوص مواجه خواهند شد.
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۷ ۱۲:۳۸:۱۸ |
| (ارائه این آمار موجب یاس و دلسردی جوانان نسبت به ازدواج و یافتن دختری مناسب میشود و همه را نگران میکند که شاید همین خانمی که قرار است همسر آینده من باشد ازاینگونه روابط داشته است) آقای محترم چرا دخترها رو محکوم میکنید؟ خجالت داره که اینطور فکر میکنید. خودتون پاک و معصومید که دنبال دختری پاک میگردید؟. تو جامعه داریم میبینیم که پسرها تجربه های اینچنینی را خیلی زیاد تر دارند. خیلی خوبه که به زنهای جامعه تون با دید احترام نگاه کنید. |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۶ ۱۳:۵۳:۲۷ |
| نه میتوان صداقت این نامه ها را تایید کرد و نه میتوان کلاس گذاشتن دخترا برای هم رو نادیده گرفت و نه می توان شرم بعضی ها از لو رفتن را و نه ..... کلاً در این قبیل مسائل رقم شفافی موجود نیست و نخواهد بود |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۶ ۱۲:۲۲:۵۹ |
| نخواهیم نظر بده کیو باید ببینیم |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۶ ۱۲:۰۰:۳۵ |
| همه جای ایران که شمال تهران نیست چرا آمار دروغ می دهید ؟ چرا فرا فکنی می کنید ؟ |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۶ ۱۰:۳۹:۴۵ |
| تنها راه بیمه پسران ودختران از روابط نامشروع وگناه آلود توجه به آموزه های دینی واخلاقی در كانون خانوده از دوران كودكی بچه و رعایت این اصول توسط خود والدین میباشد وبا پذیرفتن اصل نامشروع بودن این روابط خود دخترها وپسرها میتوانند خود را از منجلاب فساد وگناه كنار بكشند . در این راستا وظیفه رسانه ملی بسیار ظریف وسنگین است. |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۶ ۱۰:۲۸:۱۲ |
| من منکر اینکه برخی دختران دبیرستانی دوست پسر دارند نیستم. چون در یک کلاس 15 نفره ، 12 نفر دوست پسر داشتند. البته این آمار در همه جا صدق نمیکنه. آمار این استاد در مورد کل کشور آماری غیر واقعی است.به احتمال زیاد ایشان بیشتر آمار دبیرستانهای غربی را استخراج کرده و منتشر نموده اند. |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۶ ۰۹:۴۷:۵۰ |
| سلام راه حل؟؟؟؟؟ با این وضعیت به هیچ جا نمیشه اعتماد کرد . چه کار کنیم کل کشورمون داغون تر از این نشه؟ ترسم از فتح اندلسه.... می دونید که تنها راه حل فتح اندلس همین راه بود.ایران از دست نره....؟؟؟؟؟!!!! |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۶ ۰۹:۳۳:۲۰ |
| یادم می آید سال78 وقتی آقای زم رییس سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران شدند، ایشان هم گفتند كه70درصد جوانان تهرانی نماز نمی خوانند! بعداً خودشان وقتی فهمیدند كه آمارشان دروغ است گفتند كه نظر شخصی بوده و همچنین كارشناسی هم نشده بوده. جهان جان! لطفا این مزخرفات را از سایت پاك كنید چون اثر نامطلوب در جامعه می گذارد. این آقا 80درصد را از نامه هایی كه بهش رسیده می گوید. به نظر شما این كارشناسی شده است!؟ |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۶ ۰۸:۴۸:۵۹ |
| حرفم با اون كسانی هست كه آمار را زیر سئوال میبرن. حالا با چند درصد كم و زیاد باید قبول كرد این مساله به شدت در جامعه وجود داره و به جای رد و یا انكار باید دنبال راه حل و آگاه سازی بود و باید دید چرا پسرها و دخترها از خانواده فاصله گرفته و به خیابان و كوچه روی آوردند |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۱۸:۰۱:۳۷ |
| با آبروی شیعه توی دنیا بازی نکنین هرچه سریعتر آمار کذب این شخصو از سایتتون حذف کنین و از انتشار این حرف فتنه انگیز از ساحت خدا و امام عصر و مردم عذرخواهی کنین |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۱۶:۱۸:۵۰ |
| احتمالا" اون 20درصد دیگه خجالت کشیدند بگن دوست پسردارند!!!! |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۱۴:۰۳:۱۲ |
| حتما این آمار رو فقط از شهر تهران اونم مناطق بالاشهر گرفتن. |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۱۳:۵۸:۰۴ |
| گاهی انسان برای تسکین خود سعی میکند مشکل خود را مشکل همه جامعه بداند!! |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۱۳:۰۵:۲۰ |
| اگر پدر خانواده به دختر خود محبت کند و مادر به پسر خود محبت کند بطوری که آنها(فرزندان) از محبت سیراب شوند دیگر گرد دوست دختری و پسری نمی روند . |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۱۱:۴۹:۳۱ |
| ارائه این آمار موجب یاس و دلسردی جوانان نسبت به ازدواج و یافتن دختری مناسب میشود و همه را نگران میکند که شاید همین خانمی که قرار است همسر آینده من باشد ازاینگونه روابط داشته است |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۱۱:۴۶:۱۷ |
| این آمار دادن بی منبع نشان از کم سوادی ایشون داره. یعنی چی آخه ، چون استاد دانشگاهه پس باید حرفش درست باشه؟ ایشون رفتن تو کل مدارس ایران آمار گرفتن یا از جایی این آمارو خوندن؟ چون منبع نیاوردن پس لابد خودشون تحقیق کردن و چون تحقیقات ایشون برای من سند نیست پس حرفشو رد می کنم |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۱۱:۱۶:۲۰ |
| اینکه در برخی مدارسی که ما از وضعیت فرهنگی اونها خبر داریم اتفاقات بدی می افتد دال بر تعمیم دادن آن به کل کشور نمی شود و این ظلمی اشکار هست باید در این رابطه یک تحقیقات میدانی وسیع و کشوری صورت بگیره نه اینکه هرکی از هر جا بلند بشه و مملکتو به یه شکلی تعریف کنه |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۱۰:۵۱:۴۸ |
| این درصدها شاید کاملا دقیق نباشد ولی انحراف آن مطمئن باشید آنقدر نیست که اصل موضوع زیر سوال برود. حتی اونایی که میفرمایند 22 درصد روستایی ها اینطوری نیست در اشتباه هستند چون وسایل ارتباط جمعی اونقدر وسیع شده که اختلاف فرهنگی رو در بسیاری از روستاها نسبت به شهرها حداقل کرده است ( لطفا سرتونو از برف بیارید بیرون ). الان مساله جامعه ما دختر پسرهای دبیرستانی نیست بلکه متاهلین و بخصوص زنهای شوهردار هستند که دوست پسر دارند.به نظرم اگر آماری از تعداد آنها گرفته شود عمق فاجعه معلوم خواهد شد |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۱۰:۳۷:۳۴ |
| برعکس عزیزانی که فکر میکنن این آمار اشتباهه متاسفانه باید اقرار کنم که این امر صحت دارد ومتاسفانه مدیران ومربیان آموزش وپرورش بی تفاوت ووالدین بی خبر از قضیه هستند چون من آمار دقیق دارم از مدرسه راهنمایی که ارتباط دارم با مدیر از تعداد 60 دانش آموزدختر 48 نفر دوست پسر دارند |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۱۰:۳۲:۳۸ |
| بنام خدا براستی اگر عده ای از شما مثلا نخبگان مواجب بگیر سازمانهای اطلاعاتی دشمنان اسلام نیستید پس چه هستید. بیقین که یا احمقید و یا مواجب بگیر سرویسهای اطلاعاتی دشمنان اسلام و به شما اخطار می شود کاسه و کوزه تان را جمع کنید و بروید در پیش اربابانتان والا ..... |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۱۰:۱۸:۰۵ |
| برادران و احیانا خواهران سایت جهان! ارائه این آمار و عكس های ابتذال از جامعه كه چند وقتی است در سایتتان زیاد دیده می شود مصداق اشاعه فحشا است نمی گویم حقایق بیان نشود ولی لطفا محجوب تر حقایق را بگویید |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۱۰:۰۸:۵۹ |
| به همین راحتی هر آماری كه هر كسی اعلام می كنه را منتشر نكنید 22 درصد از جمعیت ایران روستایی هستند كه بعید به نظر می رسد این نسبت در مورد آنها صدق كند - در جامعه شهری هم اینچنین نیست فقط با كمی بدبینی در شهرهای بزرگ شاید ا.نم بازم نه تا این حد |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۱۰:۰۶:۲۵ |
| سلام این آمار ممکن است در تهران و در شهرهای بزرگ مسافر خیز صحیح باشد . |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۱۰:۰۵:۴۶ |
| "بنده به عنوان دكترای آمار و استاد دانشگاه"..استاد عزیز میشه شما دلیلتون را بیان کنید و بفرمایید دلیل شما بر رد این امار چیست؟ استاد به این راحتی و بدون دلیل چیزی رو رد کنن تعجب داره..کاری به درست یا غلط بودن این امار(80 درصد) ندارم |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۱۰:۰۳:۵۶ |
| این جناب آقای دکتر چون توی تهران هستتد خیال میکنند آمار مدرسه های تهران، اون هم بعضی از آنها آمار کل کشور است ولذا کل جمعیت دختران دبیرستانی ایران را با آن مقایسه میکنند |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۰۹:۵۹:۱۲ |
| آیا این گونه خبرها باید رسانه ای شود؟و آیا این خبر واقعیت دارد؟این آقای گلزاری این آمار موثق خود را از کجا در آورده است؟حتما از خودش |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۰۹:۴۷:۵۳ |
| 80درصد یه کم زیادی اغراق نیست؟! |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۰۹:۴۴:۲۸ |
| متاسفانه این سخن بنده هیچگاه مورد قبول اطرافیان واقع نمیشود و بعنوان یک تفکر قدیمی و امل به حساب میآید.عامل اصلی مشکلات فکری واخلاقی ومسایل ومعضلات جنسی درجامعه صددرصد ماهواره است. به نظر من هرکس دوست دارد به خانه اش یک بمب نابود کننده اخلاق بیاورد ودختر یا پسرش را یک منجلاب اخلاقی ببیند، حتما ماهواره تهیه کند |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۰۹:۴۰:۰۴ |
| بنده به عنوان دكترای آمار و استاد دانشگاه این آمار و اطلاعات را به هیچ عنوان صحیح و علمی نمی دانم و تعمیم پایان نامه های دانشجویی با پایه ضعیف علمی و حرف و حدیث هایی با نمونه گیریهای ضعیف و ساختگی به كل جامعه رو نه تنها خیانت به دانش آموزان بلكه به جامعه علمی می دانم و در ثانی مگر نامبرده مسوول ارایه آمار در كشور است؟! |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۰۹:۳۱:۳۸ |
| آخه این آمار دادنها به چه درد میخوره.برید كاری كنید تا این آمارها كم شه.برید كاری كنید تا دیگه این چیزا تو مملكت نباشه. |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۰۹:۳۰:۴۱ |
| این هم آفتاب آمد دلیل آفتاب. البته من این مساله را یک پدیده اجتماعی می دانم که همیشه بوده و خواهد بود. منتهی آنها که با دیدن این امار چشمشان از حدقه بیرون میزند به این سئوال پاسخ دهند که چه طور با مدیریت انها و قبضه کردن تمام رسانه ها و وعظ و سخنرانی و خیلی امکانات دیگر چنین اتفاقی افتاده است. من خوب به خاطر دارم در دهه 60 دکتر گلزاری در مجله رشد راجع به همین پدیده مطلب می نوشت و مورد طعن و ذم به ویژه روحانیون قرار گرفت که چه طور شما این مطالب را می نویسید. اگر به جای آن برخوردها که هم اکنون هم ادامه دارد موضوع را اجتماعی حل می کردیم حالا چنین هزینه ای نمی پرداختیم. منتهی برای یک عده ای اگر چنین پدیده ای نباشد سمت های کلیدی برای رفع معضلات اجتماعی وجود نخواهد داشت!!! البته بدون پاسخ گویی در باب آن همه هزینه هایی که در این خصوص کرده اند. |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۰۹:۲۰:۲۵ |
| سلام. علت اینکه آمار این جور دوستیا توی جامعه زیاده فقط برمیگرده به خانواده. دخترا به دلیل روحیه حساس و عاطفی که دارن دوست دارن بهشون محبت بشه و اکثرا محبت پدرانه میخوان. مشکل امروز اینجور دوستیا اینه که پدرا به دلایل مختلف و مشغله کاری که دارن کمتر یا واقع بینانه بگیم اصلا به دختراشون توجه ندارن و دخترا هم چون دنبال آرامش و ارضای نیاز عاطفی شون هستن با جنس مخالف دوست میشن و صد البته متاسفانه از احساساتشون سواستفاده میشه و باعث بروز مشکلات جنسی میشن. یادمون باشه امام حسین(ع) روز عاشورا قبل از اینکه به میدان حق علیه باطل برن با تمام عاطفه و احساسات با دختران بزرگوارشون رفتار کردن و ما هم باید از این روش آقا پیروی کنیم تا انشاءالله دختران عفیف و پاکدامنی تحویل جامعه بدیم. و من الله التوفیق |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۰۸:۵۵:۲۸ |
| واقعا رو چه حساب اینو می گن؟ چرا هر کی از راه می رسه ادعا می کنه آمار جامعه رو داره؟! کاش انقدر که تو آمار گرفتن زرنگ بودن نخبگان و سیاستمداران در کار فرهنگی و کمک به جوانان هم کارآمدی داشتن |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۰۸:۵۳:۰۰ |
| زحمت کشیدین این آمار رو درآوردی ؟ اشتباه می گی آقای دکتر بنظرم 90 درصد دختران از مقطع ابتدایی به بعد دارای دوست پسر در حد وحشتناک هستند |
|
۱۳۹۰-۰۵-۱۵ ۰۶:۵۲:۲۶ |
| سلام،واقعا قابل تامل وتفكر است... قبول كنید كه هیچ دلیلی برای باور این خبر وجود ندارد(حداقل برای من)چون هیچ سند و مدركی داده نشده. شاید اگر من در ایران زندگی نمی كردم این خبر ها را باور می كردم اما الان كه در ایران زندگی می كنم به هیچ وجه این خبر رو باور نمی كنم كه توضیح می دهم... من خودم تا حدود دو سال پیش دانش آموز بودم و با اینكه در شیراز زندگی میكنم و مدرسه ام هم در جای خوبی از شیراز واقع شده بود به هیچ عنوان حتی نصف بچه های كلاس هم دوست دختر نداشتند و شاید با بد بینی بشه گفت 20درصد هم كلاسی هام دوست دختر داشتند(تازه كلاس ما از لحاظ اخلاقی شاید از بقیه كلاس ها هم كمی پایین تر بود) تازه چیزی كه من گفتم مربوط بود به مدرسه پسرونه چه رسد به مدرسه دخترونه كه حیا و عفت هم در اونها بیشتر است و هم مراقبت ها وكنترل های خانواده ها روی دخترها. در ضمن این چیزی كه من گفتم مربوط بود به شهر شیراز،اون هم دبیرستانی در یكی از جاهای خوب شیراز چه رسد به مدارس شهر های دیگر... به نظر من بقیه هم اگر به جامعه و یا حتی دوران دبیرستانشون نگاه كنند این آمار رو به راحتی قبول نمی كنند. در ضمن برای اینكه حداقل كمی دقیق تر صحبت كنم به این آمار كه از دانشگاهمون گرفتیم توجه كنید: ((اكثر دانشجویان حاضر نیستند با فردی ازدواج كنند كه قبلا دوستی از جنس مخالف داشته است و در مورد آقایان این امر شدید تر است. یعنی طبق آمار87.95 درصد آقایان و 70.24 درصد خانم ها با این امر مخالفت كرده اند.)) خوب وقتی كه این قدر تنفر از دوست مخالف است،حداقل نمی شود گفت آمار این خبر بسیار دور از ذهن است؟(در ضمن جهان جون اگر خواستی بگو تا هم اسم دانشگاهمون رو بگم و هم اطلاعات بیشتری از این نظر سنجی رو بهت بدم،البته نتایج نظر سنجی در مجله كانون قرآن و عترت دانشگاه هم آورده شد) در پایان،من نمی گم صد در صد آمار این خبر دروغ است بلكه می گویم اگر خبری می دهند سند و مدرك و اطلاعاتی در باره نظر سنجی هم بدهند و نمی گویم هم حرف های من رو باور كنید بلكه می گویم با نگاه دقیق تر و به دور از مسائل سیاسی و بی طرفانه به جامعه نگاه كنیم. در ضمن جهان جان فكر نكنم آمارگرفتن در این موضوع خیلی هم سخت باشه،خودتون هم می تونید اقدام كنید و لطفا در گذاشتن خبرها بیشتر دقت كنید... البته این نكته به هیچ وجه قابل كتمان نیست كه والدین و مدیران باید بیشتر مراقب فرزندانشان |
اسطوره طراحی مرسدس بنز:
در مسابقات فرمول یک سال 1954-1955 ، خودرو افسانه ای W196 مرسدس بنز است که در آن سال ها طی 12 دور مسابقات به 9 پیروزی دست پیدا کرد و یکی از رانندگان این خودرو افسانه ای ، استیرلینگ موس بود. موضوع این مطلب قدرت ، پیشرانه و شیرینی خاطرات این خودرو نیست ، بلکه طراحی ماندگار و زیبای این خودرو است که همچنان چشم نواز و زیباست ، چه با بدنه و چه بدون بدنه ! تصاویر گویای این موضوع هستند

برای دیدن بقیه ی تصاویر ادامه ی مطلب را تماشا کنید.
حلاج را که می بردند پای چوبه دار
به خواهرش گفتند بیاید برای وداع
او هم آمد اما بدون سربند
مردها همه بانگش زدند که
پس حجابت کو ؟!
گفت: من اینجا مردی جز منصور نمی بینم
یکی از سرادارن جنگی دوره ناصری بنام سردار منصور برای پسر بچچه ی یکی از سفرای غربی کره خری برسم پیشکش فرستاد و همراه نامه ای که کره الاغی برسم یادبود تقدیم اقازاده مینمایم امید دارم هرگاه این کره خر را دیدند یاد بنده بنمایند.............
یکی از شعرای وقت شعری اینچنین سرود
اناالحق گفت منصور سر دار ........... .اناالخر گوید این سردار منصور
یک کت پشمی زغال سنگی نسبتا شیک دوخت کشور یونان که خیاط بی انصاف مارک انرا جیب داخلش چسبانیده نوشته مدین گریک ننوشته مثلا یو اس آ / آخ از این مردمی که نمیدانند گریک یعنی یونان/ وای از من که نمیتوانم کتم را چپه بپوشم یا مارکش را یکجوری نمایش بدهم که همه ببینند /امان از دوستانی که دایم میگویند مثل کت تو تو احمد اباد و پاساژ قسطنطنیه دیدیم/ خاک بر سر دوستی که نمیداند کت من تک است و کت های دیگر یا ترک و یا دوخت تهران /
کت را یکی از دوستانمان از یونان برای بابا فرستاد او هم گفت این ژیگولیه منه پیرمرد 50 ساله بپوشم میشم قرتی / این به امیر میاد و من دبیرستانی بودم انقدر کت صبر کرد تا من بزرگ شدم و رفت توی تنم...................
یک پیکان 62 دو برگ سند/ ابی اسمانی زیر پا در حد صفر با 18 سال سابقه بیگاری/ از شانس بد من پلاک زاهدان11 که هر پلیس و اژانی به ان گیر بدهد و مدارک بخواهد بخاطر نمره زاهدان/ چرا کسی نباید باور کند که این عروسک کل کشور را گازیده و اخ نگفته و سگش شرف دارد بماشین های صفر امروزی ژیگول پیگولی/
من !!یک دکتر جوان و ماجراجو با گام های بلند بر فراز ابرهای پوشالی !! با چهره ای کودکانه که پلیس ناشی ایست و بازرسی جلویم را بگیرد و گواهینامه بخواهد .....تا سرش داد بزنم من امیر امیری بیست و پنج سال دارم چرا تو اقای پلیس مملکت نباید بتونی تشخیص بدی که من سن بلوغمو رد کردم و گواهینامه گرفتم و علاوه بر اون دکتر این مملکتم.....او فقط قاه قاه بخندد........ مگر من خنده دارم؟
یک حس ناشناخته /یک کودک درون/غریب و ریشه دوانیده در سرتاسر بدن/سرکوب شده از دوره بلوغ/مثل یک غده چرکی که نه /مثل عضوی از وجود هی دست و پا میزند و به تنم چنگ میاندازد و میخواهد خودش را بالا بکشد و به بیرون بیندازد تا من تخلیه شوم/ اما در کنار کت زمستانی دوخت یونان و پیکان 62 دو برگ سند و اقای دکتر شخصیت دار جایی برای بروز نمی یابد و باز دست و بال میزند و از تو دل اشوبم میکند........
خدایا خداوندا / پروردگارا ...ای رب العالمین لطف کن و به تمام پدر و مادر ها یک جو عقل عطا بفرما که از دوره کودکی به فرزند خود اموزش پاتیناژ و اسکواش و باله و اسکی روی اب بدهند نه اینکه پنج زار جلویش بیندازند و از سر بازش کنند و بگویند برو برا خودت سریشم بگیر و کاغذ باد (بادبادک) درست کن و او هی درست کند و هوا کردن بادبادک بشود ژن وجودش و حالا که باید با کلاس و دک و پز کنار پیکان 62 دو برگ سند کتش را بدر اویزان کند و لباس ورزش ادیداس بپوشد و عینک افتابی پهن بزند / اوه مای گاد بگوید و با تنیس بدمینتون و اسکی رو ابش ور برود تمام دغدغه اش بشود هوا کردن کاغذ باد یک جای دبش و خلوت /
یک رییس جمهور پر انرژی/ .....با افتخار از پشت بلند گو(تریبون) داد میزند من اولین نفری هستم که شرایط را مهیا کردم برای انتخابات شورای شهر بشتابید/...
یک مملکت انسان شریف و فرهیخته ایرانی همه میخواهند دست بدست هم دهند میهن خویش کنند آباد/ از کجا باید شروع کرد؟ اقای رییس جمهور که گفتند چه جایی بهتر از شورای شهربرای خدمت به شهر !!
همه که نه /خیلی کمتر از همه/ ولی زیادتر از خیلی/ حمله میکنند برای ثبت نام و خدمت داوطلبانه به شهر
همه میل به خدمت دارند/ همه طرحهای بلند مدت و کوتاه مدت دارند/ میخواهند شهر درست شود... ...اسفالت معابر؟ صفر باید روکش شود........................ جدول اب ؟ صفر باید احیا شود......... سرعت گیر دم هر خانه ومنزل؟ نیست !! باید ایجاد شود
قبلی ها چه میکردند؟ باطل..... باید از دوباره اغاز کنند
اب شرب ؟ غیر قابل شرب باید دوباره لوله کشی شود وظیفه سازمان آب نیست ؟ هست ولی زیر نظر شورای شهر و منی که حتما باید انتخاب شوم!!
سیم کشی برق؟ افتضاح سر هر خانه باید یک تیر چراغ برق احداث شود!
مخابرات ؟ باید استیضاح شود ....توسط شورای شهر؟ نه توسط من و ما
یکی پا را فراتر از این میگذارد اب دو سد کارده و طرق در مشهد را باید بهم وصل کنیم و رودی خروشان در شهر براه بیندازیم ....البته مگه مرض داشتیم سد بسازیم قبلش که اینطوری بود اب تا حومه مشهد می امد ....اختلاف ارتفاع دو سد را چه کنیم ؟ اون با من دخترم سال چهار ریاضی فیزیکه... میشه منشی من محاسبه میکنه بخد ا ریاضی هندسش عالیه /....جهیزیشم جوره /......حاضره خونه داربشه نره دانشگاه!!
مجلس ؟ ....لطفا بحث را برای حفظ وبلاگ سیاسی نکنید !!
در شهر غوغایی برپاست /شوق خدمت همه را مجنون کرده/ ....اتفاق نظر اکثر افراد جدول سرکوچه/ سرعت گیر ته کوچه/ اسفالت معابر علی الخصوص کوچه خودشان و هاچ خانم والده و اخوی بزرگ ممد اقا شان که تازه از سفر حج مشرف شده اند...............................
خب باید از کجا اغاز کرد ؟ اول ثبت نام/ ....حمله/...............خیلی بیشتر از زیاد ثبت نام میکنند
خب حالا باید چکار کرد ؟باید نظرات و داشته ها و محاسنات خودمان را بمردم شهر نشان دهیم ...چطوری؟
تبلیغات !! روی چی ؟
روی کاغذ و دیوار/ یعنی اول عکسمان را با ایده هایمان روی کاغذ چاپ می کنیم و بعد با چسب و میخ میکوبیم تنگ دیوار!!
چند روز بعد .......
دیوارها میشود کاغذ/ ......اسفالت خیابان میشود کاغذ/ لوله اب و برق میشود کاغذ/هوای تنفس!! و خانه ها میشود کاغذ/ ...ماشین ها میشود بلندگو وکاغذ /.. ..ماشینهای کاغذی داد میزنند بمن رای دهید برای اسفالت معابر و جوی اب /
بچچه ها دفتر کم میاورند ...مهم نیست ....اصل تحصیل است/
خیابانه کثیف شده اند .... مهم نیست اصل بهداشت است/
جوبها پر از تبلیغات خیس خورده لجن الودند /....مهم نیست اصل جدول است که سر جایش است/
ادمها شده اند کاغذ ....مهم نیست اصل شخصیت است ....../
از دل هر خانواده ای یک یا چتد کاندیدای متبحر با سوابق طولانی مدیریتی اجرایی بیشتر از عمر ننه و بابا شان!! می ایند بیرون برای خدمت به شهر همه مدیر و مدبر و با کلاس /
اقا بمن رای بدید /خانم بمن رای بدید /من متفاوتم تیپ عکسو نگاه کنید چشام باهاتون حرف میزنه /من موهام این شکلیه / ....اقا ..خانم اعتیاد بیداد میکنه ....یک حرف جدید!!! .......پوستر من روی جدول و کف خیابون چسبیده یعنی خاک پای شما هستم یک طرح متفاوت/ ....
من بعنوان یک ادم احمق /بعنوان یک شهروند ابله /بعنوان یک کودن ! توی دلم ارام حساب میکنم اگر هر کدام از اینها بجای خرج تبلیغات شان جدول کوچه شان را اصلاح میکردند ..دم خانه محله خودشان سرعت گیر میزدند....اسفالت کوچه و خیابانشان را عوض میکردند باز هم بودجه اش از این کاغذ بازی کمتر بود/ کی من را ادم حساب میکند اصل مردم اند/
یک ابله تر از من داد میزند مگر شهر در جدول و جوب اب خلاصه شده ...پس جای تصمیم کلان و نظارت کلان کجاست؟ .................
اولین دوره انتخابات شورای شهر را بیاددارید ؟ اگر بیاد ندارید از انها که در خاطرشان است بپرسید چه صحرای محشری شده بود این شهر!!
آقای غلامپور انسان شریفی است/ ..نجیب هم هست/ ........توی بیمارستان ....سالها قبل نظافتچی بود.....بعد خودش را انداخت توی اشپزخانه و شد دستیار اشپز /....مدارج ترقی را طی کرد و شد امپول زن البته از نوع بی مدرک و خانگی انصافا هم امپول خوب میزد بدون درد و خونریزی/ استاد بتمام معنا در سوراخ کردن باسن........... ..در حال طی مدارج ترقی بود که عمرش کفاف نداد و بازنشسته شد امما از پا ننشست و پیکانی دست و پا کرد و رفت شد راننده اژانس سر کوچه/ .....من افتخار داشتم زمانی که بی وسیله بودم با نامبرده طی طریق میکردم از منزل به درمانگاه/ البته کت پشمی دوخت یونانم تنم بود و ان را داشتم فقط ماشین نداشتم/......................باهم کمی دوست شده بودیم یکجوری خودش را همکار من میدانست /بیمارستانی بود و دستی بر امپول داشت /سرنگ نکته اشتراک پزشک و دندانپزشک و پرستار و بهیار و معتاد و امپول زن است بواسطه این نکته اشتراک هم مرا دوست داشت!
چند وقتی بود اسفالت سر کوچه مان خراب بود و آب توی جدولها گیر میکرد/ این مصادف بود با اولین دوره ثبت نام شورای شهر و آقای غلامپور وظیفه خود میدانست که بعنوان بزرگوارترین ادم موجود در محل این مشکل را حل کند/
منزل اقا روبروی خانه خاله جان من بود و محمد پسر خاله ام تازه در رشته ی علوم سیاسی فارغ شده بود و توی همان اژانس فعلا !!! تلفنچی بود(الان برای خودش گنده بازار یست)
توی خانه کتم را دارم تنم میکنم که زنگ میزنند ...امیر !! امیر نه آقای دکتر امیری ....خب هر چی تو بگی برو دم در ببین کیه/ .....پیژامه بپا و کت بتن داد میزنم کیه ه ه ه ؟و میروم دم منزل ..آقای غلامپور است سلام علیکم و رحمه اللهه و برکاته جناب دکتر امیری !!!!! برق از چشمانم میزند بیرون ...سلام علیکم جناب غلامپور ...امر ......؟
در خدمت شما هستم تشریف نمی برید درمانگاه ....؟ چرا ولی در جریان هستید که من یک دستگاه پیکان 62 دوبرگ سند آبی .....خریدم .... و مزاحم شما نمیشم موتوریشم عالیه/ ....کاپوتشو بزنم بالا ..رویت بفرمایید؟
ای اقا ...با ما به از ان باش که با خلق جهانی/ ....ما بشما عادت داشتیم مگه من میذارم شما امروز با وسیله خودتون برید مطب اصلا این قراضه ما ببوی بدن شما عادت کرده /...بفرماید بفرمایید در خدمتم استاد! ....بسرعت باد خر میشوم و میپرم توی ماشین .....اقای غلامپور نگاهی بمن میکند و میگوید کت حضرتعالی که برازنده است ولی به پیژامای پاتون نمیاد از من میشنفید که نگاهی بخودم میکنم و دادی میزنم و عذر خواهی و بداخل خانه میپرم وووووبی خبر از دامی که برایم پهن شده است/
توی ماشین استاد امپول زن و همکار بنده دهان باز میکند و بعد از تعارفات معموله میرود سر اصل مطلب/ ...راستش جناب دکتر (کلی چاق میشوم با این تعارف) مستحضر هشتید که جدیدا اسفالت کوچه پر از چاله چوله است ...کم نمیاورم و در پاسخ میگویم مهم نیست اخیرا دوستان بنده رفته بودن لندن! دیدن که تو کوچه ها چاله چوله کندن /...... چی میگید جناب اقای دکتر جوبهای اب هم که پر از لجن و خرابه .....خب بعله جناب غلامپور .... اخم چهره اش مانع از این میشود که بگویم اخیرا برای خرید کت رفته بودم به یونان ..... احساس کردم جوبای ما مثل اونان!........ دم خونه هام سرعت گیر نیست و میبینید چه افتضاحیه بچچه های ما نمیتونن تو کوچه فوتبال بازی کنن /..... بعله استاد منم که بچچه بودم تو بازی فوتبال همین معضل رو توکوچه با دوستان فوتبالیست داشتم !!........بهر حال جناب دکتر من برای رفع این مشکل صلاح دونستم کاندید شورای شهر بشم و شدم /....از شمام بعنوان تنها دکتر کوچه و بعنوان یک همکار توقع کمک صمیمانه دارم /......جهت اطلاع اقای مهندس محمد رضا ساعتچی پسر خاله جنابعالی مشاور ومسول امور تبلیغاتی من هستند توقع دارم امشب حتما تشریف بیارید منزل ما تا جلسه ی هماهنگی رو انجام بدید /.....من سخنرانی کوچکی دارم و بعد اون صرف شام که دستپخت خود منه و.........................
به محمد زنگ میزنم ..... ....تو کی مهندس شدی من خبر ندارم/ .....این کارا چیه صحبتایی که غلامپور با من زد یعنی چی ؟.....نیم ساعت میخندد و غش و ریسه میرود و بعد میگوید اولا که من مهندس علوم سیاسیم /....دوم اینکه بدبخت اگه این بره شورای شهر قول داده مشاور ارشدش بشم /سوم ....بخدا خسته شدم از تلفنچی اژانس بودن .....تو که خودت میدونی ...تو شان من نیست و................
شب زیبایی بود و جلسه ی نیمه محرمانه ای بریاست استاد غلامپور
برپا شد................... .....همه همسایگان اعم از زن و مرد و پسر تازه بالغی که قادر به رای دادن باشد هم بودند/ .....همسایگان عزیز همانطور که مستحضرید من ..................................گفت و گفت و گفت ............در پایان جلسه هم داد زد بهر حال به لطف و امداد الهی و کمک شما همسایگان محترم من که از قبل انتخاب شده ام/ بحث بر سر ریاست شورای شهر است که بانوان محترمه حتما دعا بفرمایند که دیگر اعضا به بنده حقیر رای بدهند .....وباز ...گفت............. تا جایی که شب از نیمه گذشت ....
چند روزی میگذرد/ راه رفتنی را باید رفت/ ....محمد متن تبلیغات را مینویسد/ ..متنی زیبا و پر معنا و اصولی و وقتی به غلامپور نشان میدهد اخمهایش توی هم میرود جمع کنید اقا جمع کنید این ناقصه/ ....کجاش مشکل داره جناب مهندس/ کجاش/ اولا که من هنوز مهندس نیستم وقتی برم شورای شهر مهندس میشم /دوما کجای این تبلیغ به چاله چوله شهر و اسفالت معابر اشاره کرده؟
وا ....جناب غلامپور انسانهای بزرگ /....گنده فکر میکنند/ ...به اصول کلی بپردازید شما اعضای محترم شورا اصل کارتون ....نظارت بر شهرداری و انتخاب فرد اصلح برای این امره/ ...اسفالت هم که جای خود داره /....نه اقا نه اقا ....درسته که من انسان بزرگی ا م ولی شما تضمین بفرمایید خواننده تبلیغات من درک و فهم این کلمات و جملاتو داشته باشه/ ....عزیز من ...تبلیغ منو کبری و صغری خانوم و اصغر اقا میخونه نه استاد فرهیخته دانشگاه/ ...من کاندید طیف مستضعف و مهجورم/ نه انتخابی مرفه بی درد /.....و محمد چاره ای جز تسلیم ندارد/ .....در پس کاندید نر خونخواره ای ......جز تسلیم و رضا کو چاره ای؟
دنبال عکس هستیم/
جناب غلامپور عکس سه در چهار دارید برا تصویر پوستر/
البومی در اختیارمان قرار میگیرد پر از عکس های عروسی/ ....امما شما کاندید شدید خانومتون چه موردی داره تو تصویر باشن اونم جسارتا بالباس عروس /
خب دکتر جان شما نظر بدید چی عکسی بگیرم/ دوربینی تهیه میکنم غلامپور را هم به ارایشگاه میبریم ....رو به دوربین به خط افق لطفا ......یعنی چی به افق ......برا این که دور اندیش جلوه بدین/ ...اینده نگر و متفکر/ ...امما من که خط افقی نمیبینم همه عمودی ان ....جناب غلامپور این یک خط فرضیه/ ....فرض کنید ..نمیتونم اقا مگه من دختر هجده ساله ام که فرض کنم حتما فردا برام خواستگارم میفرستید؟ ..بریزید دور این تجملاتو مردم دنبال واقعیتن/ اسفالتا خرابن/ ...جوبها سوراخن/.....ومیگوید و باز میگوید/ ....دست اخر دویست بار یک توپ را بالا میاندازیم و وادارش میکنیم به ان نگاه کند تا دور اندیش تر بیفتد/ البته ایشان اصرار دارد توپ هم در تصویر باشد تا همه بفهمند اهل ورزشند/........عکس را ده بار رتوش میکنیم و برای تایید نهایی نشان میدهیم/
اوکی جناب ؟ اوکی یعنی چی؟ یعنی بعله ؟ بعله که چی ....یعنی عکس خوبه بدیم برا چاپ پوستر ....نه ...چرا؟ اخه من این شکلی نیستم ....ببخشید شما چی شکلی هستید؟ این پیره ....موهاش سفیده/ ...اخمو و زننده اس/.....راست میگید جناب غلامپور / نه پس دروغ میگم/ .....اونهمه عکس خوش تیپ و جوون توعروسیم کنار زهرا خانومه/ اونوقت شما کلیک کردین اینا رو بین مردم پخش کنین.... شرمنده ولی فکر نمیکنید این کار ی نوع عوام فریبی باشه / وا این حرفا چیه دکتر جان مردم به شخصیت من رای میدن نه تیپ و هیکلم ....خب پس بذارید این عکسو بدم چاپخونه ..... اندکی مکث میکند و میگوید والله راستیتش ما فقط عیالو یک بار بردیم حج واجب و یکی دو تا هم شمال/ بنده خدا خیری از ما تو زندگی ندیده قرار باشه برم شورا که دیگه اسیر مردمم گفتم ی جوری باشه لا اقل ی عکس یادگاری با هم داشته باشیم و......... چیزی نمیگویم سه روز صبر میکنم تا از خر شیطان پایین بیاید ..............
دست اخر اجازه به چاپ تصویر پیشنهادی من میدهد امما به یک شرط
چه شرطی جناب استاد؟ متنو عوض کنید .....ی متن حرفه ای تر .....جورنالیتی ...منظورتون ژورنالیستی یه دیگه؟ آره ..خب من که اول گفتم حالا شما امر بفرمایید در خدمتم چی اضاف کنم ...........یکی مسئله شیب زاگرس بسمت خلیج فارسه ...خب چی ربطی به کاندیداتوری شما داره .....خب عزیز من تمام نفت و گاز حوزه پارس جنوبی که ما برای اینده گان ذخیره کردیم میره سمت کشور قطر /..خب منظور ... چیزی از این بالاتر و مهم تر واقعا درک نمیکنید؟
جوابی ندارم ..حوصله بحث ندارم .... چشمی میگویم و خلاص
امما بعدی ....وا ؟ بعدیم داره جناب استاد ؟ مربوط به جنبش دانشجوییه ... که باید ی جوری هدایتش کرد به سمت ................کدوم سممت ....میخواین ی جنبش راه بندازین برا اخذ ارا بیشتر و ی مشت جوون بدبختو قربونی کنین و بعد .........میگویم و میگویم و عذر خواهی میکنم ...من تو دانشجوییم از این کارا نکردم چی برسه به حالا که فارغ التحصیلم و پنج زار ارزش کاربردی برا سیاسیون ! ندارم از ما بخیر و از شما به سلامت................
نرو دکتر نرو تو رو خدا تنهام نذار/ ی چیزی گفتم ...اصلا هر چی تو بگی قول میدم از اسفالت خیابونا و شیب حوزه پارس جنوبی پامو اونور تر نذارم/..................
چند روز میگذرد جناب غلامپور! چاپخونه ها سرشون شلوغه وقت نداریم کاغذ گیر نمی یاد شده کیمیا/ ....دیر میشه ها ......
قبول دارم دکتر جان حرف شما رو ولی من هر چی فکر میکنم میبینم باید ی تبلیغ متفاوت کنم ..مثلا؟ مثلا رو کایت و رو هواپیما ....یا بیلبورد مخصوص با بالن ....امما اینا هزینه اش زیاده از دخل و خرج ی امپول زن حرفه ای بیشتره ها/چیکار بکنم پس ؟ فکری میکنم و جواب میدهم ی کاری میکنم فقط بمن فرصت بدید ...
مغازه عکاسی سر کوچه راضی میشود اقساطی عکس اقا ی کاندید را کپی رنگی کند شبانه با محمد تیغ بر میداریم و غلامپور را چهار قسمت میکنیم و از هر تیکه اش با دستگاه به اندازه بزرگترین سایز کپی میکنیم و بعد از پشت بهم میچسبانیم ....یکهفته فقط کارمان شده چسبانیدن پازل اقای مهندس بعد از این !! ..................... تا.....
پوسترهای بزرگ جناب غلامپور اماده اند برای چسبانیدن/ کپی های رنگی بزرگی که روی کاغذ های بزرگ روغنی چسبیده شده اند و دست آخر هم کاغذ روغنی کم میاوریم و من حوصله ام سر میرود امما محمد بعنوان رییس کمیته تبلیغات انرژی بیشتری دارد و قبول زحمت میکند و میگوید نگران نباش روی یک چیزی میچسبونم مسئله حل شه ...................
یک روز به آخر تبلیغات مانده بخاطر مدیریت صحیح و نظارت استصوابی خرد جمعی همه چیز حاضر و اماده است جز وقت !!
اقای کاندیدا به سر و کله اش میزند و همه را متهم میکند جز خودش /من که انقدر وعده ها و وعیدها در وجودم کارگر بوده که خفه خون ذ اتی گرفته ام/....محمد هم همینطور/ .............داد ها و فریادها هیچ راهی برایم نمیگذارد جز فکر کردن ...
تو اگه اونقدر استعداد داشتی که دانشگاه قبول بشی اونقدر عرضه داری که منو هم برفستی تنگ شورای شهر/ ......................دکتر صحیح فکر کن من رو تو حساب باز کردم/
سرم را در دستانم میفشارم و ایکیو سان وار میروم توی دنیای تفکر.............
یک حس ناشناخته از وجودم مغزم را در دستانش میفشارد /پرواز......پر.....پرنده......کاغذ باد .................. بادبادک .............غلامپور ....بر فراز اسمانها با کمترین هزینه...................تکان دادن دست از ان بالا.......................بدون اجاره کایت و اسمان و داربست و نامه کتبی حسن و حسین...............مردم پای صندوقهای رای ......سرها روبه اسمان ......دستها توی صندوق!!!
یک تیم 8 نفره به مدیریت خودم ساخت بادبادکها را بعهده میگیرد فقط چند ساعت وقت داریم البته تبلیغ اسمانی مشمول تبلیغ زمینی نمیشود و تخلف نیست/ ...دهها بادبادک با تصویر چسبانیده غلامپور در حیاط مان ساخته میشود .....استاد از شادی در پوستش نمیگنجد ....یک چیز متفاوت از دیگر کاندیداها.....................میزان و شرشره تک تک بادبادکها را با دقتی فراتر از تصور شخصا کنترل کیفیت میکنم ...درست مثل ماشینهای ساخت میهن !! صدایی از کادر پرواز بلند میشود ....دکی ؟ جانم!! الان که عصره به شب بربخوریم کاغذبادها دیده نمیشن ؟
رنگ از رخسار کاندیدا میپرد ....باد توی غبغبم را پر تر میکنم و میگویم شما کارتونو انجام بدید به اونش کاری نداشته باشید ......اگه امیر ساربونه میدونه کاغذ بادشو کجا بخوابونه !!!! رنگ به رخسار کاندیدا باز میگردد !! چه اضطرابی دارند سیاسیون!!!!
در غروبی زیبا بادبادکها ارام ارام بالا میروند .....خواسته های کودک درون من است این بادبادک رقصان در هوا.............دهها غلامپور در هوا میرقصند و ارام بخود میپیچند و گاه کلله میزنند در اسمان خاکستری شهر ...............سرها رو به اسمان است صدایی با بلندگو همه جا را پر میکند .....من !!! قسم میخورم که اسفالت شهر را از بچچه خودم بیشتر دوست بدارم /....هورررا.....من عهد نابسته با سرعت گیر در هر خانه دارم /.....هوررا...........من جوبهای اب را از اشپزخانه زهرا خانوم تمیزتر میکنم/ .....هوررا....من شیب زاگرس را به جای خلیج بسمت خزر کج میکنم /...هورررااااااااا...من جنبش دانشجویی!!!نداشتیم اقای غلامپور ها؟ باشه باشه هر چی تو بگی .....هورررااااااااااااااا
همسایه ها و مردم فقط هورا میکشند و او هم با هیجانی عجیب فقط وعده میدهد ......چرا اب توی لوله اس؟ چقدر گرد و قلنبس!!چرا هندونه گرده ؟چرا خربزه نازه؟بابا در دیزی بازه؟...............................هورا هورررا...........هورا براین کاندید اسمانی
هوا تاریک است و از درصد هوررا ها کم میشود/ محمد میگوید چکار کنیم الان این آدم میره تو لک /......میگویم نو پرابلم ای جان من/ ..دونت وری فکر اینجاشم کردم...........
جعبه های کوچک شربت ....توی هر کدام یک شمع .....شمع اول را روشن میکنم جعبه را سوراخ میکنم و از ته نخ رد میکنم ......فشار میدهم به سمت بالا ...جریان هوا شمع را میبرد بالا تا زیر تصویر کاغذ باد غلامپور .....صدای هلهله و شادی پسر بچه ها بلند میشود .....بزرگترها فقط میخندند و بیاد دوره کودکی حال میکنند/.....بادبادک اولی روشن میشود و دومی و سومی تا دانه اخر .....اسمان غرق در نور و شادی است کودکان هورا میکشند و سرها رو به آسمان است / غلامپور دیگر حالت یک کاندید را ندارد چهره اش بیشتر شبیه رییس ناسا است قبل از پرواز سفینه فضایی شاتل به اسمان .......................
با عشق و شادی یک جمله مهم از دهان کاندیدا بیرون میاید ...اینه این !...... وقتی مشاورات دکتر و مهندس علوم سیاسی باشن رو اسمونا باید بپری .................داشته باشید رای فردا رو................................
چند ساعتی میگذرد ..............محله همچنان روشن است و نسیم ملایمی میوزد و باد کمی تندتر میشود یک اضطراب ناشناخته تنگ دلم را هری میریزد پایین !.........صدایی از جایی بلند میشود و ناگهان اقای کاندید برفراز اسمان اتش میگیرد و شعله میکشد و بخود میپیچد ....ذرات کاغذ سوخته و نیمه شعله ور بر سر زمین جاری است/ ...............هوراها به هوی هوی تبدیل شده اولین کاغذ باد که مشتعل میشود انهای دیگر هم به تبعیت از ان شعله ور میشوند مثل یک گله گوسفند خر که به تبعیت از یک بز نابالغ از روی جویی بزرگ بپرند و توی اب گرفتار شوند و بخودشان فحش بع بعی بدهند!!...اسمان شعله باران است صدای خنده و شادی و فحش و نعره کوچه ها را پر کرده /............ با داد و فریاد به محمد میگویم چیکار کردی من نبودم؟.............لرزان و ترسان جواب میدهد کاغذ روغنی ضخیم کم اوردم قطعات حاجی رو بچسبونم مجبور شدم رو کاغذ گراف این کارو انجام بدم./...ترجیح میدهم ادامه کار را از منزل دنبال کنم امنیتش بیشتر است .................
کاندید را کار د بزنی خونش در نمی اید/
فردا عصر نتایج انتخابات را اعلام میکنند/ ...............بر خلاف انتظار غلامپور انتخاب میشود .........
سیل گل و شیرینی و تبریک به سمت منزل ایشان روانه میشود بعنوان مشاور اعظم بر خود واجب میدانم کت پشمی دوخت یونانم را بر تن کنم /........باتوجه به بعد مسافت یک کوچه ای پیکان 62 دوبرگ سندم را سوارمی شوم و برای دست بوسی روانه منزل استاد میگردم/
از میان سیل جمعیت چند ده نفری بوق زنان خودم را بنزدیک خانه میرسانم و ماشین را برای حفظ از خط انداختن دشمنان دو کوچه بالاتر پارک میکنم و برای عرض ادب و دست بوسی به سمت خانه شان براه میافتم/
اقای شورا ...حال و هوای درستی ندارد خودش هم باورش نمیشود که انتخاب شده /..صدایم را کلفت میکنم و میگویم عرض تبریک استاد!! .....سری تکان میدهد و زیر لب وز وزی میکند ........جمعیت تبریک گو خانه و کوچه و پشت بام را اشغال کرده اند /بیچاره زهرا خانوم امروز دخلش در امده برای ناهار پختن اگر کل کوچه را دیگ بزند باز هم جوابگونیست / ...........زیر بار خدمت نکرده !!عمرا کمرش خم شده بچچه ها یش تو کوچه بجای پدر برای مردم ابراز احساسات میکنند/ ......کبری دختر تازه دیپلمش از پشت پرده هی متن تشکر می نویسد و میدهد دست اقاجانش ...........یک سینی رویش لیوان گل گاوزبان بهار نارنج جلوی استاد قرار دارد و ارام و متین میگوید دوستان و یاران اشنا!! این بار سنگین را چگونه باید به مقصد رساند؟ همانطور که میدانید وظیفه شورای شهر فراتر از اسفالت و جوب آب
و پل زیر گذر و رو گذر است/ اصالت جمشید و هخامنش زیر پای هجوم اعراب پایمال شده کجا هستند پیشدادیان و پسدادیان و بابک خرمدین ....ما از دیار ابومسلم هستیم عزت تباه شده ایرانی زیر پای اسب اعراب را چگونه بدست بیاوریم؟/ ارام اشاره میکنم جناب غلامپور اگه لطف کنید حدود مانورتون و تو محیط جوب اب و جدول و سرعت گیر بذارید ممنون میشم/ ...این متن کتاب تاریخ کبری خانوم کار دستتون میده ها!! ...شما درسته گزینش شدین ولی بعد انتخاب شدن هم یک مصاحبه عقیدتی دارین هنوز/...........این حرفا کار دستتون میده .....از من گفتن .............بنده خدا زود سر وته کار را جمع میکند و میگوید البته اعراب هم زیاد بد نبودن ها چون اگه نبودن ما و شما هم بعنوان مسلمان اینجا نبودیم و الان بدبخت و گدای پس مانده های دربار ساسانی بودیم/ و یا اللهی میکند و استین هایش را بالا میزند و همسایه ها حمله میکنند برای صف اول جماعت و اقتدا /...........بوی پلوی زهرا خانوم کوچه را پر کرده است...................
بعد نماز و البت صرف ناهار وکم شدن مدعوین که ترجیح میدهند چرت بعد ناهار را در منزل خودشان بزنند و اراجیف اقای غلامپور بی بهره بمانند/ ........جناب مهندس که حکم و مدرکش را در عرض کمتر از بیست و چهار ساعت کسب فرموده به من اشاره ای میکند و میگوید دکتر جان چند دقه ای باید با هم تنها باشیم /...........بدیده منت قبول میکنم و مدعوین و زهرا خانم و کبری جان رفع زحمت میکنند /
مهندس به اندازه بیست سال خدمت نکرده پیر شده است/ ....ارام و مظطرب میگوید دکتر میترسم خیلی میترسم/ ....وا جناب مهندس این حرفا چیه ....شما ماشاالله موهاتو که تو ...............نه تعارفو بذار کنار مث ی دختر پشت کنکوری اضطراب دارم ....منظورتون صبیه کبری جان هستند دیگه ؟ نه خودم .....فکرشو بکن تا 5 کلاس اکابر خوندم و بعد رفتم سر گله گوسفندا تو بیابون و بس/ تا اومدم مشهد تو بیمارستان نظافتچی شدم /امپول زنی رو قاچاقی از کمک بهیار بیمارستان یاد گرفتم و ...................تا آژانس
اعتراف میکنید جناب مهندس ..............نه دکتر جان واقعیت زندگیمه جز زهرا کسی خبر نداره ...........مجبورم مثل یک کشیش فرهیخته و ادب امیخته به اعترافات مهندس گوش کنم ./............ اعترافات تمامی ندارد بدبخت کشیشها روزی چند ساعت باید به اعترافات چرت و پرت گوش کنند ؟
دکترجان ..............؟جان دکتر .....بنظرت میشه کاری کرد من رییس شورا بشم ؟ نمیدونم/ ..البته در قابلیتهای شما شکی نیست ولی باید مسائل ریز جناحی و سیاسی رو دقیق رعایت کنید تا بهانه دست دوست و دشمن ندید ریاست شورا مستلزم رعایت قوانین جناحی و فرا جناحیه ......باید با دقت برید جلو.....من باید روش تحقیق کنم /
دکتر؟جانم امر بفرمایید ....
امشبو پهلو من میخوابید؟ ....چشمانم از حدقه میزند بیرون ... منظورم اینه که امشبو با هم باشیم راهکار نشون هم بدیم ؟/............مردد میمانم ..راستش ؟ راستش چی عزیز من ؟ تا اخر شبو بهتون قول میدم ولی خب نباید مزاحم شما و استراحت و زهرا خانوم ...بشم .....ای آقا چی میفرمایید من از امشب جام جداس تا زمانی که بار مسولیت رو دوشمه/ ..اما خانوم چی ؟ای بابا ی عمر ماهی ده روز مارو تنها گذاشت چون مریض بود حالا ما به جبران ماهی ده روز چند سال پشت سر هم تنهاش میذاریم تا دوره خدمتمون تموم بشه/ .....شمام امشب مهمون منی....و ملتمسانه با چشم نگاهم میکند/ چاره ای جز تسلیم در برابر این چشمهای شهلا ندارم
شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد . شبی طولانی و دراز تر از یلدا
مهندس تا صبح از ارزوها و امالش برای اینده ی شهر میگوید تفکرات و طرحهایی زیبا و بکر و عجیب تر از شگفتی
از قطار شهری که داخل کوچه ها گذر کند و شوتینگ زباله مرکزی محلات و شوفاژ خانه های محلی برای مصرف کمتر انرژی/ و انتقام از رفتگر پیری که اشغالهای دم خانه اش را خوب جارو نکرده و تازه هزار تومن عیدی خواسته مردک بیشرف!! از شکوه دربار ساسانی و شیب 90 درجه خلیج به سمت کشور های عربی و وقتی خوب مرا بد خواب میکند صدای خر خرش به اسمان میرود .............
صبح چاشتی میخوریم و مدارک را بر میداریم راهی ثبت نام میشویم توی کوچه سوییچ ماشینش را میدهد بمن و میگوید تو بشین/ ...کجا بشینم استاد؟ پشت فرمون ....من ؟ نه من ....توقع نداری که بعنوان عضو شورای شهر و شاید رییس اینده پشت فرمون بشینم ؟ هنوز مرددم که دستی به چانه اش میکشد و ملتمسانه و سر کج کرده میگوید دکتر جان؟ ............خر میشوم به در کمتر از یک لحظه و پشت فرمان مینشینم .....تا به مقصد برسیم .....قطرات اضطراب خدمت به خلق را با لرزش مداوم دستها ی مهندس از توی اینه میتوانم تشخیص بدهم .............. نزدیک دفتر شورا ماشین هم میلرزد .............و بخار میکند .........ارام میگویم مهندس ارام بابا چی خبره شما عضو شورای این شهری چرا استرس داری اینقد ماشینو هم داری میلرزونی/ و او فقط از ماشین میپرد بیرون و از صندوق عقب چهار لیتری اب را در میاورد و میگوید .........حواسم پرت بود سر صبحی اب نریختم تو رادیات این مادر مرده .....
جوش نزن بابا ...چن روز دیگه این مادر مرده رو باید بندازی زیر پای زهرا خانوم و پژوی اداری رو سوار شی ....امما من با پژو رانندگیم خوب نیست ها؟ نگران نباش راننده برات میگیرن/...............و احساس ارامش را در چشمان او میتوانم تشخیص دهم
.............................................................................
یک سالن بزرگ خلوت/ ....یک میز بزرگ چند تا صندلی و یک حاج اقای ریشو و سایرهمکاران!! نشسته پشت ان/ ....محل ثبت نام اعضای شورا ........مهندس پایش یارای گام برداشتن ندارد/ ...من جلو میروم و میگویم ...........سلام علیکم حاج اقا ....علیک سلام اقا خوبید شما ...ممنوم .........به احترامم حتی نیم خیز هم میشود و میپرسد امر؟ در خدمتم .....نیم نگاهی به غلامپور میکنم و نشانش میدهم و میگویم جناب مهندس غلامپور که حاج اقا نیم متر از جایش میپرد و سلام علیکم قرایی میکند و میگوید به به تبریک میگم جناب مهندس/ ...بسیار خوشبختم ....باعث افتخاره که و........ هندوانه های راه راه را بزور زیر بغل غلامپور میچپاند و دست اخر میگوید جسارتا شناسنامه و مدرک فلان و بهمان رو لطف میکنید البته قابل شما رو نداره ثبت نام ولی خب میدونید مراحل قانونیه و ما هم جسارتی میکنیم خدمت شما/......غلامپور همراه با دوبال برای پرواز یک زبان بزرگ هم در میاورد ...نه نه خواهش میکنم ما خودمون مجری قانونیم و میگردد از توی جیبش شناسنامه ای مچاله را در میاورد و تقدیم حاج اقا میکند/ .... . او هم تا شناسنامه را باز میکند پوز لبخند ملیحی از دهانش میپرد بیرون و میگوید فکر کنم اشتباه دادید این شناسنامه خانوم مرضیه ی چاله سنگی..... فکر کنم همسر شما هستن ؟..... رنگ از رخسار غلامپور میپرد و من هاج و واج میمانم ....شناسنامه را از دست پیرمرد چنگ میزند و در جیبش چاله میکند و یکی دیگر را در میاورد و بدقت نگاهش میکند و بدست حاج اقا میسپارد ....لبخندهای تشکر ساختگی رد و بدل میشود و باز دوباره چشمان حاج اقا وق میزند بیرون ...جسارتا مهندس فکر کنم این سجل هم اشتباهه/...سرش را میکند تو کله ی پیرمرد و میگوید نه نه این که مال خودمه اینم عکسمه البته مال جونیاس الان ی کم پیر شدم /........و پیرمرد میگوید اخه این اسم و فامیل با شما همخونی نداره غلام کله پز ده بالا؟ .....خب خودمم دیگه ...ما نفهمیدیم شما غلامپور هستید یا غلام کله پز ده بالا؟ ...حالا منهم سرم را چپانده ام توی سجل و چشمانم وق زده است /...........غلامپور با لرز میگوید من از زمانی که اومدم مشهد اسم و فامیلمو عوض کردم همه منو به این اسم میشناسن/ ....درست ..درست ولی این سجل اصله و مبنای کار /شما مگه تو ثبت نام ندادین مشخصات تونو بنویسن؟ .....چرا آخه ............ولی!! ....پیرمرد شرایط روحی اوضاع راکنترل میکند و میگوید اجازه بدید جناب کله پز ده بالا .....(حالا انگار ایه از عالم غیب نازل شده که کل فامیل را روخوانی کند) اجازه بدید و برگه ای تایپ شده را از کشوی میزش بیرون میاورد و میگوید بفرمایید/ ....رضا غلامپور ...فوق لیسانس عمران از دانشکده ی .....سوابق اجرایی ...میزان رای .....و باز میگوید یک لحظه تامل بفرمایید/ .......اهان اینجا غلام کله پز ده بالا میزان رای 4 عدد .................غلامپور کله پز روی من ولو میشود/ ....پدر سگا این که رای منو زهرا و دکتره فقط؟ ..........فلان فلان شده ها بچچه های خودمم به من رای ندادن ........... بازار فحش و نفرین داغ میشود ..........چایی نبات و گل گاو زبان و فندق خام توی کشوی پیرمرد کمی از فلاکت اوضاع میکاهد/ ....دو نفری زیر بغلش را میگیریم که از شورا خارج شویم چشمم به مرد میانسال موقری میافتد که با همکاران پیرمرد سلام اوحوالپرسی میکند و میگوید ...مهندس غلامپور هستم مصدع اوقات !! با کله پز مثل فشنگ میزنیم بیرون ...کاش زودتر میامد این منجی عالم شورا....
توی ماشین شیطتنم گل میکند غلامپور جان شما 4 تا رای داشتی چرا از سه نفر اسم بردی چهارمیش کی بود کلک/ .....میخندد و سرخ میشود و میگوید به زهرا چیزی نگی ها ...مرضیه دختره خوبیه فی سبیل الله صیغش کردم شاید جوون مناسبس پیداش بشه بدم بهش/ ..انگور خوب نبایست نصیب شغال بشه ...
نزدیک منزل خیلی محترمانه بمن میگوید میدونی الان اصلا حالم خوب نیست نیاز به تمدد اعصاب دارم مرضیه رو دو روزی هست ندیدم .....شما که کار داری حتما؟ من من کنان میگویم/ ...خب بعله و گوشه ای ماشین را نگه میدارد و محترمانه لنگم را میگیرد و میاندازدم بیرون / بدون خداحافظی و بای بای خشک و خالی /صد رحمت به مرام خدانگهدار عشق های خیابانی یک روزه!/ .....ماشین سمت کوچه ی مرضیه براه میافتد ..............دست توی جیبم میکنم .....و میخواهم جلوی اولین تاکسی را بگیرم که یادم میافتد لباسهایم را که از دیروز عوض کردم ... پول برنداشتم ...................................
نیاز به تمدد اعصاب و ورزش دارم
پیاده روی کنار خیابان غرق دود .......صفایی دارد...تا خانه راهی نیست
کاش یک سنگ بزرگ پیدا میشد بکوبم توی سرم!!
نازنین دخترکی دختر بانمکی بی خبر از حال من
با دو صد ناز و ادامیکشد دست مرا تا نگرد فال من
قصه نو خواند از دفتر اقبال من
دم زند از گردش روز و مه و سال من
راز سر بسته ی دل را زکفم خواند
خواند ان نکته که من دانم و او داند
به لب آرد سخن ز عشق جانسوز من
سر کند قصه ها زبخت پیروز من
دهدم مژده ی سرور بی پایان
به زبان آورد نام رقیبان من
گوید ایمن بود از فتنه ها جان من
به تحمل شود هر مشکلم اسان
دخترک خرسند
من از او خوشحال
او پی دیدن فال
من اسیر خط و خال
مهر او جویم...............
دخترک خندان
نگهش بر من
نگهم با نگهش کم کم آید به سخن
راز دل گویم
من خرسند از تعبیر او
در دل بینم تقدیر او
تقدیر من تقدیر او
به لب آرد سخن زعشق جانسوز من
سرکند قصه ها زبخت پیروز من
دهدم مژده سرور بی پایان
به زبان اورد نام رقیبان من
گوید ایمن بود از فتنه ها جان من
به تحمل شود هر مشکلی اسان
..............................
شاعر کریم فکور/دستگاه افشاری /آهنگساز اکبر محسنی

به گزارش بیست و سی: حجت الاسلام حیدر مصلحی وزیر اطلاعات در حاشیه هیات دولت در
جمع خبرنگاران در پاسخ به سوالی در باره اخرین پیگیری موضوع اختلاس 3
هزارمیلیارد تومانی گفت:ما کار اطلاعاتی انجام می دهیم و کار اطلاعاتی نیز
زمان بر است.



اسمت رو بنویس تا بگه شبیه کدوم شخصیت کارتونی هستی
www.laressa.com/en

یک لرزشِ کوچک توی سینه ام احساس میکنم، چند لحظه کمتر از یک عاشق شدنِ پیش از موعد! سریع دست میگذارم روی قلبم و گوشی ام را میکشم بیرون ، نگاه میکنم ،میدانم پیام نیست ،زنگ نیست ، فقط یک هشدار است ! ....برای ساعت شش صبح کوکش کرده ام البتِ پنج دقیقه زودتر، یک نوع نظم و دیسیپلین بجا مانده از دوره ی کودکی ! هوا تاریک است، یک صبح سرد و خشکِ آخرِ آذر ماه ، از آن روزهایی که خورشید حتما یادش رفته طلوعی هست !.... برقِ اتاقها روشن است ،کسی در جنب و جوش نیست آدمها درگیرِ ذهنیت خودشانند................
عمو جان بزرگه قوطی انفیه را از جیب کتش در میآورد ، نگاه عاشقانه ای برویش می اندازد و با ملایمت درش را باز میکند، انگشتِ کوچیکش را در آن می مالد و با احساسِ تمام توی سوراخ چپ بینی اش میکند، حرفه ای و هنرمندانه !! توی دلم تا ده میشمارم به عدد نه نرسیده اتاق میلرزدبومب ! انفجار اتمیِ هیروشیما در قلب خانه ی قدیمی عمه جان فخری ! صدای خدایا شکرت فضا را پر میکند و باز انفجار بعدی با چند تا گوزِپیش از موعد........... از بینی تا مقعد راهی نیست ! هست ؟ بقول خودش نصف دل و روده اش را در آورده اند و مسیر از بالا تا پایین ترانزیت شده ! زن عمو میگوید حاجی ؟! زشته جلو امیرآقا ! ولی عمو جان تازه سوارِ کار شده یک عطسه دو تا گوز؛ یک عطسه دو تا گوز، مثل یک شعر ناب از شاعری قصیده سرا در سبک هندی ! که هنوز سروده نشده و همگان در انتظار مست شدنِ با آنند........
روی عطسه ی هشتم نهم تعداد گوزها از دستم در می رود، ولی فکر کنم همان مضربِ 2 باشد،وقتی کار تمام میشود توی دستمالش اخ تف گنده ای بیادگار مدفون میکند ، هوش و حواسش سر جای خود می آید و داد میزند ..جواد ! آی جواد! بگیر لنگ اون شوکتیِ خدا بیخبرو از زیر پتو بکیش بیرون بره نماز صبحشو به کمر بزنه! پریدن فرشته ها از روی بومب! ...ای لا کردارِ زندگی! و ادامه میدهد سر شو بکنه توی گور! ملایکِ خداوندی چوب دو سر آتیش میکنن تو مقعدِ این مرتیکه ی خانوم بازِ مشروب خورهِ کلاه بردارهِ بی همه چیزِ ولدِزنا... ...جواد ! کدوم گوری هستی بیشرف بیدارش کن بخونه نمازشو قضا شد قضا! ................و با دست محکم روی پای خود میکوبد و میگوید آخ ! آینه ی زانوم !..............
بجای جواد عمه جان فخری سرش را از توی اتاقی بیرون می آورد و با ظاهری آشفته و پریشان داد میزند ؛ خونده داداش ! بجان خودم سرِ اذون خونده نمازه شو ! چیکارش داری بذار بخوابه پیرمرد ! و صدای عمو جان دوباره میپیچد، رو جنازه ی من خونده پدرسگ! از قبلِ اذون اینجام، چیزی بکمرش نزد که ؟...... زد؟ و عمه جان جواب میدهد حالا خودت خوندی ! خوندی یا نه ؟ عمو جان هاج و واج میپرسد خوندم یا نخوندم ؟ رو به زن عمو پیره دوباره سوالش را تکرار میکند خوندم! ؟ و اینبار نوبت مهین است که سرش رااز توی آشپزخانه دربیاوردبیرون وباخنده بگویدنه یک هفته اس که پریودی حاجی!!! کجاشو خوندی؟ مگه شعر حافظه که بخونی ! تو فقط باید بخوری تا خرخره مگه نه عموجونم؟ ! و باز میخندد و توی آشپزخانه گم میشود و نعره ی پیرمرد بلند میشود پتیاره ی سلیطه سرتوبکن تو اتاق ! نامحرمی تخمِ حروم !و مهین با شیطنت فریاد میکند چشمتو درویش کن پیری !! من شاید بخام لخت راه برم تو این خونه به کسی مربوط نیس ، سگدونیه ننمه !سختته بروتو حیاط کنارِ مستراب چمباتمه بزن ! و هی میخندد و من میبینم که اخمهای زن عمو جان توی هم میرودو لا اله الا اللهی میگوید و زیر لب دعایی زمزمه میکند و میگوید امان ! امان از لقمه ی حروم ! مهین جدی میشود و یقه اش را از قصد باز میکند و می آید بیرون جلوی او تا کمر خم میشود و لبهایش را با چندش نزدیک پیرمرد میاورد و میگوید تو که محرمی گل پسر ! نامحرم غریبه هان! و باچشمکی به زنش اشاره میکند، عمو میخندد و چشمانش را از زیر عینک ته استکانی میدوزد توی چاک سینهِ مهین و آهی میکشد از ته دل ! شاید یاد جوانیِ از دست رفته اش میکند! زن عمو جان گرمیگیردوداد میزند گمشودختره ی حرومزاده ی پاپتی که عمه آشفته از اتاق میزند بیرون ....زن عمو ناگهان ساکت میشود، مهین باز میخندد و دستی روی صورتِ پیرمرد میکشد و با ناز میگوید اگه عموی خودم بودی تو بغلت ولو بودم دو تا ماچ آبدارم میکردی، حالم جا میومد،بجای او عمو جان سرِ حال می آید، صدای ضربان قلبش را من هم میتوانم بشنفم ! زن عمو مستاصل به عمه فخری نگاهی میکند و او فارغ از هر چیز می آید برگه ای بدستم میدهد و میپرسد امیرببین این همون سنده ؟ ! نگاهم را از روی لاس خشگه ی دختر عمه با عمو پیره میدزدم، زنش را کارد بزنی خونش در نمی آید، همین که از عمه فخری مثل سگ میترسد والان وقت دعوا نیست، فقط مجبور است ناز و عشوه ی جنیفر لوپز را با پیرمردش تحمل کند!برگه را میگیرم و آرام میگویم بعله عمه جان این همون سند ثبتیه ملک خیابون احمد آباده ! ولی اصل منگوله دارشو باید پیدا کنید !
نگاه چندش آور دخترش روی من ثابت شده ، با نفرت چیشت! میکند و میزند توی آشپزخانه .....زن عمو نفسی میکشد و آرام میشود و باز صدای خواننده لوس آنجلسی از جایی که مهین هست است بلند میشود .....من همونم که هستم !! تو عشق ترانه هامی !! لالای لالا ی لاییی......
عمه داد میزند خفش کن اون بی صاحابو سر صبحی قباحت داره! بذار این پدر سگ رو از این در ببرن بیرون بعد آهنگِ مبارکباد! اماله .ک.و.ن .ت کن و خواننده از ترس خفه میشود.. .... سپس رو بمن میکندومیگوید یک دقه تو رو خدا بیا تو اتاق که گیجِ گیج شدم !بیا دیگه تا مهمونا نیومدن !....بدو دیر شد ....چشمی میگویم و بلند میشوم به سمت اتاقِ شوکتی ....همه جابهم ریخته است شیشه های مشروب و بسته های سیگار و اسناد و مدارک و دسته چک ها روی هم ولو شده اند، عمه دستی بر سینه میکوبد و میگوید ذلیلِ آخرت شی مرد که همه ی مارو بروز سیاه نشوندی !! از گوشه ای شروع میکنم در اتاق نیمه باز است و مهین را میبینم دوباره کنار عمو جان پیره نشسته ولاس خشکه های سیاسی را شروع کرده ، زنش منفجر شده....ترکش هایش را منهم اینجا احساس میکنم ...سرم به کاغذها گرم میشود، نیم ساعتی کمتر یا بیشتر میگذرد، که دخترک می آید و خودش را میچسباند به کوم در و میپرسد چیزی پیدا کردی مامان ؟ عمه جان به من اشاره ای میکند و میگوید داره میگرده ! میترسم اون خونه برده باشه مردکِ بی همه چیز !آه و نازِ مهین بلند میشود، نه فکر نکنم و ادامه میدهد....... خوب ! با دقت بگرد امیر جان ! شاید یک چیزی برا کاسه لیسی تو هم پیدا شه ! نگاهش میکنم با خجالت سرم را میاندازم پایین، میدانم تا ابد حرص دلی همیشگی از من خواهد داشت، دختر یکی یکدانه ای که پدرش با عمه؛ تنها رهایش کرد و رفت و قرار بود به یمن ثروت عظیم مادری سر از دانشکده پزشکی تهران در بیاورد و به ضرب پولهای باد آورده شد فوق دیپلم بازرگانی ازدانشکده ی در قوز آباد.....جرات نگاه به چشمهایش را ندارم ! خودم را سر گرم میکنم به اسنادی که تا ساعاتی دیگر از طلا هم با ارزشتر میشوند..................
حالا هوا روشن تر شده تقریبا همه چیز را مرتب کرده ام، عمه جان خمار یک چیز است سککه ها! کجا قایم کرده این مفنگیِ بی همه چیز!خدانکنه برده باشه اون طرف ! مدرکی هم ندارم واسه شکایت ؛گور بگور شی شوکتی ! آرام میگویم عزیزمن صبر کنید نمیشه این طوری که.......... مدارک رو خودتون یک جای امن قایم کنید اینجارو بایست خلوت کنیم، چن نفری فکرامونو بریزیم روی هم راهی پیدا کنیم با اضطراب چیزی جلو نمیره و او آشفته از اتاق میزند بیرون و چند لحظه بعد با دخترش برمیگردد ، مهین هنوز نیامده میگوید عمو جان پیری رو که من مست و خمارش کردم ! باقی مهمونام با یو ! تو که خوب کارتو بلدی چاپلوس ! فقط سکوت میکنم و ادامه میدهد دیگه شانست چی باشه! کی از در بیاد تو مش نره خر یا یک پری کوچولو اون دیگه از بخت و اقبالِ خودته ! سرم را میاندازم پایین، ..تشککر نمیکنی آقا ؟ مرسی ممنونم مهین خانوم ! پوزخندی میزند و میرود یک لحظه حرفهایش را باور می کنم و با خودمیگویم راستی نفر بعد کی میتونه باشه و غرقِ در تفکرات میشوم............
لطف میکنید جواد جانو صدا کنید باید سوالاتی از ایشون بپرسم؟ صدایش نمیکند بلکه نعره میزند جواد ! جواد بیا بیرون از تو اون خراب شده و لی جوابی نمیشنفد، یکبار ودو بار و سه بار بازهم صدایی درنمی آید ، حوصله استفاده از دست را هم ندارد، با لگد در اتاق پسرش را باز میکند و هنوز وارد نشده نعره ا ی میکشد ، دو متر از جایم میپرم بالا و جلوی در اتاقش ولو میشوم بوی عرق و ورق و مشروب و سیگار مالبرو و مخلفات توی صورتم میخوردو پسرک را میبینم که به شکم روی تخت افتاده و خر خر میکند و مادرش که موهای وزوزی او را بروی سینه چسبانده و گریه میکند و می نالد چی مرگته عزیزم! چی مرگته جیگرم ...عروسکم ....خوشگلکم و باز گریه میکند........................
اجازه بدیدعزیز من! اجازه بدید ،نبضش را میگیرم دقیقِ دقیق است رایحه ی دل انگیزِ عرق سگی از دهانش بینی ام را آزار میدهد عمه با ترس میگوید چیزیش شده زنگ بزنم اورژانس ؟ اشاره میکنم نه یک لحظه لطفا! و بسته ی قرص دیازپام را از روی سرش بر میدارم چهار تا کم است !چیه نکنه خودکشی کرده پدسسگ ؟ نه عمه جان! پس چرا مثل مرده جوابی نمیده این بیشرفه بی همه چیز؟ پاسخ میدهم زیاده روی کردن تو قرص اعصاب و مشابهات .... خدارو شکر خدارو شکر! الهی ذلیل بشی زینت ! بخاک سیاه بشینی زینت ! خودم بذارمت تو خاک سرد با اون دستام زینت ! بچچمو به این روز انداختی خودت به این روز مبتلا بشی زینت ! و همانطور زار میزند و از وجود خواهر زاده و عروس اسبقش مایه میگذارد و آنقدر اسمش را بزبان می آورد که جواد چشمان خمارش را باز میکند و میگوید چیه بابا ؟ مگه زینت اومده دوباره؟ پدرسگا بذارید ی لقمه بخوابم و صدای خرخرش بلند میشود ! عمه را کارد بزنی خونش در نمی آید بلند میشود و پارچ آب را روی سر پسرش خالی میکند تا یک متر بپرد سمت آسمان و بگوید اِ مرض داری مگه ننه ! آره مرض دارم مرتیکه دیوثِ بیشرف اسم اون سلیطه گور بگور شده رو شنفتی از جاپریدی ؟ دو ساعته دارم رو سرت مثل فیلم هندی، زنجموره ی احساسات میکنم کو...ن ...تو.. اینور نمیکنی احوالاتی از ننت بپرسی !تا اسم اون فاحشه ی بازارچه ی مسگرا از دهنم میاد بیرون مثل فنر میپری تختِ آسمون که چی بشه؟ ! اکبیرِکثافت بلند شو تا کبریت نکشیدم زیر تختت و خودتو بساطتو جیزغاله نکردم ! آرام و خمار بلند میشود چشمهایش را میمالدو میگوید اِ اِ چیه نمیذارین آدم یک چرتی بزنه ها بگو حرف حسابت چیه دیشب تا صب نخوابیدم ! مادرش بمن اشاره ای میکند و میگوید بگو ! محترمانه میگویم شرمنده پسر عمه شما میدونید جای سککه ها کجاست ! هومی میکند و با انگشتِ دست بزیر تخت اشاره ای میکند و مثل جسدِ ابوالهول ولو میشود روی تشک !! عمه میگوید کجایه ؟ اوهوی نسناس با تویه ؟ دوباره به زیرِ خودش با همان انگشت اشاره میکند و صدای خر خرش می رود سمتِ آسمان! مادرش روی زمین میخوابد و رو تختی را بالا میدهد امما هیکل چاقش حتی اجازه نمیدهد دستش راآن زیر بکندو مستاصل از همان جا داد میزندمهین کجایی؟ مهین ! بیا کمک کن دیر شد و او می آید،
با دو دستم جواد را میگیرم و به سمت خودم بالا میکشم تا از وزنش کاسته شود و خواهرِ نا تنی اش بتواند برود زیر تخت .... عمه جان مضطرب میگوید دیدی ؟ بود ؟ پیدا شد ؟ از آن زیر فقط صدای آه و اوه می آید و چند لحظه ی بعدخودش را میکشد بیرون! لباس ژرژتش مچاله شده و موهایش آشفته بدورش باز شده، وقتی می ایستد مشتش را باز میکند چند سککه ی بیست و پنج تومانی کفِ دستش قرار دارد !!فخری با نعره ای ما فوقِ صوت منفجر میشود و سراسیمه و پریشان از اتاق میزند بیرون ...... جواد همچنان به شکم روی تخت افتاده و فقط خرناس میکشد، بالای سرش همه ی بزرگانِ روزگار هستند! داریوش، گوگوش ، بروس لی وچند نفر دیگرکه نمیشناسمشان ؛ آقا داریوش بلندفریاد می زند دنیایِ زندونی دیواره و با چشمان ور قلمبیده ی خمارش آنچنان غضبناک به من نگاه میکند که فی الفور ......از اتاق میزنم بیرون و روی صندلی مینشینم به انتظار .............عمه جان یک سفره پهن میکند و رویش دوتا شمعدان و یک ظرفِ خرماقرار میدهد؛ عمو پیره داد میزند ناهاره ؟ اذونِ ظهر که ول ندادن هنوز ؟ چرا من گشنم نیست و باز سرفه میکند .... عمه فخری میگوید مهین بذار اون حلوا رو الانه سر و کله ی قوم مغول پیدا میشه و بسمت آشپزخانه میدود ...هنوز خمارِ صحبتِ مهینم! نفر بعدی نصیب تو میشه دعا کن مش نره خر نباشه! و منتظر میمانم برای آمدن اولین میهمان............. زمانِ زیادی نمیگذرد و صدای زنگ بلند میشود عمه جان از توی آشپزخانه میپرد بیرون، خاک بر سرم مهمونا اومدن هیچی حاضر نیست ...و بمن اشاره میکند قربونت برم ببین کیه پشت در ! بلند میشوم از توی آیفون صدای نزهت خانوم و دخترش زینت را میشنفم که هی غر میزنند ....در خونه ی خدام بود باز کرده بودن تا حالا.... چی آدمایی هستن اینا ! میگویم کیه ؟ مایییم دیگه بزن اون کلیدِ صاب مرده رو!سرِ چیزِصبحی مردیم از سرما! ....سلامی میکنم و دگمه را میفشارم ....نزهت خانوم اول و بعد زینت داخل میشوند عمه نگاهی غضب آلوده به دخترک میاندازد و او هم هوا را پس میبیند؛ توی سالن چشمش به شوکتی میافتد که زیر پتو خوابیده ....جیغی میکشد و بطرفش میپرد و پیرمردرا بغل میکند و داد میزند عمو جان عمو جان !! نزهت هم با اشکهای ساختگی و کوبش !! به سینه همراهیش میکند، زینت داد میزند چرا رفتی پدر سگه عمو! زینتتو تنها گذاشتی ! بی عروست رفتی اون دنیا! صاب مرده ی نامرد مگه من قابل نبودم همسفرت باشم!مگه من قابل نبودم تو تابوت بغلت بخوابم ! و فی الفورشعری می سراید به امیدِ کی حالا پامو تو این خراب شده بذارم به امیدِ کی زندگی کنم ؟ به امیدِ کی!............. که عمه میرود بالای سرش و میگوید گمشو حرومزاده ی پست فطرت! بساطِ اشک و آه تو جمع کن الانه شهرداری میاد! طلاقتو گرفتی چار ماهه ! مهرتم تموم و کمول ریختن تو کاسه ی گداییت ! تا قِرونِ آخر ... امید ممید نداریم ها......غربت بازیم اینجا ممنوعه ! اصلا کی بتو اجازه داده خونه ی مردم پا بذاری ؟نزهت ازآن طرف دادمیزند اوهوی!پس انداخته ی بی بی عصمتِ لنگ انداز ! آروم!!!!....... بیا پایین با هم بریم قرار نیست تو سواره باشی و ما پیاده! شوکتی رو زدی کشتی از دیشب خبر به کسی ندادی ! طلبکارِاز مردمم هستی؟........ نکنه چیز خورش کردی صورتتو صاف بگیر تو چشم خان داداشت قسم بخور نکشتیش ! عمه فخری وا میرود............ عمو پیره میپرسد چی خبره چی شده؟ بالاخره اون بی صاحابو بلن کردید نماز یومیه شو بزنه به کمرش یا نه؟ که نزهت ادامه میدهد چی میگی خان عمو چی میگی!!!خوابی انگاری! زنیکه ی هرزه زده از دیشب شوهرشو چیز خور کرده کشته صداشم در نیاورده .. خان عمو سرفه ای میکند؛ گه خورده شوهرشو کشته ! حتما نمازشم نخونده و کشته ..... پدر سگ کم ارث و میراث امیری یارو کشیدی بالا که این بدبختِ فلک زده رو هم درسته قورت دادی؟! ... آروغت کو بی صاحاب! دخترِ حاج اسمال حمومیِ ک.و.ن ناشور ! جون بجونتون کنن توی تونِ حمومِ پشت غسالخونه تخمتونو کاشتن از یک کنار بیشرفا.!..... ..اصلا تو دختره همون ابلیسی هستی که میرفت پشتِ غسالخونه از چاکِ دیوار مرده های لخت ِ مونث رودید میزد وحالش عوض میشد ومیپرید رو پشت بی بی عصمت خدا بیامرز! به خر سواری! تا اون جاکش بعد نه ماه یک توله ور بندازه از پشت! عینهو شما آدمکشای پست فطرت...سگ پدر؛ منو بی آمیرزا کردی ایشالله داغ برادر رو سینت بمونه حتما نمازشم قضا بود ؟ بگیر لنگ اون جنازه ی بی صاحابو دو رکعت بکمرش بزنه تا آخر عمری فرشته ها!.............که نعره ی زینت بلند میشود عمو عمو چرارفتی ؟ من تو این دنیا آس و پاس و تنها چی کار کنم ؟ اول جواد مو گرفتن و بعد بابای جوادم ..... وای وای و گریه میکند و اوه میکشد ....و آنقدر به سرش میکوبد و زار میزند تا جواد در اتاقش را باز کند و با زیرپوشِ رکابی و بوی گند عرق و چشمان سرخ ، موهای فرفری اش را بخاراند و بگوید چی شده اینجا چی خبره ؟ عمه جان مثل بمب از جا میپرد پسره ی بی همه چیز مفنگی بابات از دیشب کپه شو گذاشته خزیده اون دنیاپیشِ تخم و تارش! تو یِ تخم حروم گفتی خرت به چند مادر؟ گمشو یک آبی به سر و صورتت بزن سیاه بپوش مردم الانه پاشنه ی درو از جا میکنن ی تیغ رو اون صورت صاحاب مرده تم بنداز تا هفتم، قیافت عینهو دیوِ دو سر نشه ....زینت سکوت کرده و در چشمان جواد خیره شده و او از ترسِ مادرش ،سرش را میاندازد پایین ! برق عجیبی در چشمانِ هر دو میبینم عمه هم گویا متوجه شده نعره ی مجدد را سر میدهد؛ گمشو دیگه مهمونا اومدن و رو به زینت فقط سکوت میکند ، دخترک هم دوباره و حرفه ای و هنرمندانه آه و اوهش را از سر میدهد و مداوم و یکنواخت ضجه میزند........... عمه جان فخری رو به آبجی نزهت میگوید تا پنج دقه دیگه لنگِ این جاکش رو میگیری میبری یا خودم بفرستمش پیش شوکتی که با هم برن تنگ ِ جهنم؟ ....نزهت از جا میپرد و داد میزند اصلا بمن چه؟ اونقدر هوار بکش تا همه بفهمن با عروس نازت چی کردی! انگاری نوبرشو آوردی ؟ اون که صدتا خواستگارِ به صف داره پشتِ در! قطار قطار ایستادن به نوبت ، بیچاره ی بدبخت باباش که هر روز بایست یک پاشنه ی نو برا در خونش عوض کنه! اگه به اکبیریِ تو هم جواب داد بخاطر گل روی شوکتیِ مرحوم بود که کمالات از سر و روش میریخت زمین ! و باز فخری میگوید گل روی شوکتی که یک ساعت دیگه چالِ زیر خاکه ! نکنه بغل او میخوابیده این بیشرف! نه بغل پسرِ من؛ اولا... ...دوما جواد رو میخواست یا کرور کرور مال بابای جوادو ... ها؟ ...و جواب میشنود که میبینم دنبه تو ازاون دور دورا ! دم ِک.و.ن.ت. آویزونه! هی چپ و راست میره ......از اینور به اونور ! دارم دارم را انداخته یکی ندونه فکر میکنه چی خبره ها ! افاده ها طبق طبق !سگا به دورش وق و وق! یک خونه فکسنی قدیمی دمِ کوچه سرشور و چند دهنه مغازه ته بازار شد مال ؟ برو خدا رو شکر کن داداش محمودت زود سرشو گذاشت تنگِ خاک و اون بی بی سیدمظلوم جروبزه نداشت مال اون مرحومو از تو حلقومت بکیشه بیرون !! اگه نه الان تنگِ بازارچه عیدگاه دست گداییت پیش زووارا ی امام رضا دراز بود نذار باز کنم چاک دهنِ صاب مرده مو ،بچچه ی دست گلش اینجا نشسته نذار !........عمه فخری سرش را می اندازد پایین و نزهت بلند میشود چادرش را به سر میکشد و میگوید من میرم ولی دست و زر زر و ادا و اصول رو سر زینت بلند کنین من میدونم و شما! بچچم دلش خونه! بذارین بالاسر پدر شوهرش آروم شه، تو دلت از سنگه این دختر دلش ی ذره اس مثل گنجیشکه ... و با همه خدافظی میکند و در چشمان من خیره میشود، سرم را پایین میاندازم و به زنجموره های زینت گوش میکنم یک پیراهن چسب نازک مشکی و دامنی کوتاهتر بپایش کشیده جوری روی مرحوم خم شده و زار میزند که تمام اعضای بدنش از آن زیر قابل تشخیص است سرم راکه بالا میاورم دوباره جواد را میبینم که دهانش باز است و خیره روی سینه بند زینت سکوت کرده! .....عمو پیره قوطی انفیه اش را در می آورد.......و آهی می کشد و میگویدکجایی محمود کجایی یادت بخیر ! به نامردی کردنت زیرِ خاک و بمن نگاهی میکند و میگوید تو این فاحشه خونه ی دم بستِ بالا خیابون ! فقط تو معصومی مثل بابات، چی گوهری بود خدارحمت کرده کاش بجای اون خدابیامرز این سگ پدرِ شوکتی ریغ رحمت رو سر کشیده بود مرتیکه ی دزد ولدِ زنا ...هر جا رفت زن شدن مبالش ! رید و پس انداخت به صغیر و کبیر و زن شوهردار و بیوه رحم نکرد ایشالله تا ابد از اون تخمات آویزونت کنن شوکتی! و رو به عمه داد میزند گمشوزنیکه ی سرخور! برو تو مطبخ بذار اون حلواتو خیالم راحت شه این سگ پدر مرده .... شیرینیشم کم باشه قندم نره بالا فِرت و فِرت برم مستراب به گور این صاب مرده ریغ بزنم .... فخری میزند توی آشپزخانه و زن عمو پیره جانی میگیرد و بلند میگوید این آرد و شکرش کجا بود یک عمره تا لنگ ظهر خوابیده و خرناس کشیده و پشت سر هووش صفحه گذاشته و زور زده وصبحونه ناهارشو یکی کرده دو سیر تخمه و پفک داده این مادر مرده ها خوردن و دنبال عرق و ورق کوچه ها رو زیر و روکردن ! تو گنجه ی این بی صاحاب دو سیر ارزن پیدا نمیشه جلو کفترا بریزه ازش انتظار داری بره حلوا درست کنه؟! اینو بِرفِست (بفرست) دم خونه آدمای دختر دار کمین کنه و باغ بالا و آسیاب پایین نشونشون بده و صیغه دست و پا کنه برا اون جواد تخم حرومش ...و هی ادامه میدهد...... زنجموره های زینت با شنیدن اسم جواد بیشتر میشود و انگار پشت غیبی پیدا کرده باشد هوار میکشد، شوکتی، شوکتی ! کجایی عمو جان ببینی اون سفره ات که یک عمر پهنِ خونه بود و صغیر و کبیر ازش میخوردن حالا به چی روزی افتاده؟ حالا کجایی ببینی بالا سرت ملافه کهنه ی غرقِ آبِ جنابتِ چهار سال پیش رو پهن کردن و دو تا شمعدون قراضه روش انداختن و یک مشت خرمای زاهدی کِرم خورده به کنارش !.....بیشرفا عرضه ندارین خودم برم از بقال سر کوچه آرد و شکر و روغن بگیرم بپزم حلوای عموجان رو...........خواستین از قول شما نسیه بگیرم اگه صنار سی شاهی ته جیبتون پیدا بشه ! میشه؟پرز ِتهِ جیبتون ازبی مایه گی شپش هفت ساله انداخته،بی همه چیزای آدمکش ! به این بدبخت چیکار داشتین آخه ؟! جاتونو تنگ کرده بود تو این دنیا؟ این بینوا که بواسیرش برا مردنش بس بود، چه نیازی بود چیز خورش کنین ها؟ و باز میگرید تمام و کمال............جواد برای چندمین بار بغض آلود از اتاق میزند بیرون ! عمه از آشپزخانه داد میزند گمشو تن لشِ بی همه چیز! لباس تنت کن برو خرما و گلاب و گلاب پاش و حوله و لیف و سدر و حنا و کفن بگیر میبینی که این لشگرِ تخم حروم هجوم آوردن رو نعش بابای بی صاحابت خیمه زدن ،گمشو دیگه ..... او هم گیج و ویج مادرش را نگاه میکند و با اشاره ی دست و صدای خمار میگوید کو پول ننه کو پول؟ من اگه دوزار داشتم که عرق سر شبمو کوفت میکردم خمارِ روزگار نباشم! عمه جان نگاهی مستاصل بمن میکند، آرام میگویم تشریف بیارید جواد جان و گوشه ی سالن مقداری پول ازجیبم میکشم بیرون و کف دستش میگذارم، نگاهم نمیکند، بوی عرق ترشیده اش مشامم را آزار میدهد لبخندی کریه میزند و میگوید ک . و .ن کِ .ش وضعیتِ تو هم خوبه انگاری! میشه روت حساب دفتری باز کرد، یک تیکه دارم عینهو هلو ! آسِ آس؛ تک پرون و ناز! بیست ساله ! دختر حاج ابرام ماست بند رو میگم آکه آکِ! میگن باباشم روش چشم و نظر داره! مرده رو کردیم تو گور تا شب تورشو پهن میکنم...... پایی دیگه ؟ سرم را میاندازم پایین و میپرم کنار عموجان پیره! امن ترین جای منزل فعلا اینجاست پشت سرِ زینت! در راستای افقیِ جنازه ! ....صدای مبهم پچ پچ از توی آشپزخانه بلند است، زن عموجان متلک میپراند و زینت زنجموره می کند و عمو شخصا برای بابای من اشک میریزد و انفیه استنشاق میکند نگاههای عمه از توی آشپزخانه پریشانم کرده ، با ترس چشمانم را ازوجودِ زینت میدزدم و بزمین خیره میشوم تا صدایی مرا از جای خود بپراند؛ امیر جان یک لحظه بیا اینجا کارت دارم عمه ! و راهی اتاق مهین میشود چشمان زینت در حین مویه و زاری بر روی جنازه مرا می پاید و وقتی وارد میشوم چشمم به عکس نوه های معصومش می افتد که با کلی شعر فراق و عاشقی دورش را تزیین کرده اند ......روی تخت مینشیند و منهم کنارش ! آرام و عصبی میگوید تو که اراجیف این احمقای پیرو باور نکردی ؟ کردی ؟ من نه نه عمه جان اصلا صحبتای اینا بمن چی مربوطه؟ کلی قربان صدقه ی خودم و بابای مرحومم میرود صحبت را میکشاند سمت زینت، هنوز توی شک و تردیدم منظورش را نمیفهمم و دست آخر میگوید؛ ببین عمه من که غریبه نیستم میدونم دوسش داشتی و داری... اونم همینجور؛ حالا یک اتفاقاتی براش تو زندگی افتاد ولی این از محبت و علاقه چیزی کم نمیکنه! میکنه ؟ چی بگم عمه جان من تخصصم تو این زمینه ها کمه! حالا میتونم بپرسم منظورتون از این حرفا چیه ؟ چی کاری میتونم براتون انجام بدم ؟
راستش این دختره روزای آخری بدجور با شوکتی ریخته بودن روهم جیک و پیکِ اونو میدونست، پدر سگا ساعتها با هم تو زیر زمین تنها بودن بساط عرق و تریاکشو مهیا میکرد، بست رو میچسبوند سر حققه ی وافورش، از سیگار هم آتیش میزدند ، من اگه حرفی میزدم میگفتن عروس پدر شوهریم بتو چی مربوطه؟ برا همین زیر لنگشو زدم و طلاق جواد رو گرفتم و از خونه انداختمش بیرون ..حالا میشه بگید چی کاری از دست من بر میاد ؟ صورتش را می آورد نزدیکِ صورتم و بوسه ای از لپم چاق میکند و میگوید جان بابای خدا بیامرزت بیا اینو بگیر ! چی میگید عمه جان شما تو این هیر ویر و عزاداری! ؟ من که قصد ازدواج ندارم فعلا.... ...ای بابا حالا نگفتم که آینه شمعدون و عاقد بیارین بالا سر این جنازه ! هم بفهمه میخوای اونو بسه کار تمومه .. ...بعدش چی ؟هیچی مخشو بزن وردِ عاشقیتو سر بده جمعش کن این سلیطه رو از تو دست و پا ی مجلسِ عزا ! یک حالی بهش بده تا این مرده رو چال زمینش کنیم و بعد ....بعد حتما عقدش کنم ؟ اگه کردی که نوش جونت ،هر چن حیف تو پسر تحصیل کرده ی با افاضاته که گیر نیم خورده ی بچچه ی حرومزاده ی من بیفتی! تو و مادر ت بی سر زبونین اینا یک لقمه ی چربت میکنن، پس چی کار کنم؟ شما قشنگ و واضح توضیح بدید.. بزن مخ این مادر مرده رو از هر راهی که میدونی و میتونی ! زیرِ زبونِ مار گزیده شو بکیش ببین تو این گیر و دار لاس خشکه با شوکتی و هم پیاله شدنش اون چیزی رو به این لو داده یا نه که سککه ها کجاست؟ حتما هم بهش گفته جاشو...... اگه نه این پتیاره رو مرده ی اون بدبخت خیمه ی ذکرِمصیبت نمیزد! ننشم براهمین گذاشت و رفت، مارموزی هستن این خانواده دومی ندارن ...تو رو جان بابای مرحومت این زینتو از تو دست و پاجمع کن من بکارم برسم تا قوم یاجوج و ماجوج از گردِ راه نرسیدن.. تو که ملطفتی اون زنیکه طلعت تا بفهمه این مرتیکه مرده با چند تا نره غولش اینجا ولو میشن ارث بابا شونو از منِ بدبخت میخوان بخدا جبران میکنم، هر چی بخوای برات مهیا میکنم فقط دکون دستگاه این دختره رو تا ظهر که ما از بهشت رضا بر میگردیم از تو جمعیت جمعش کن ....بخدا جای دوری نمیره ، فرض کن صدقه دادی ..امما اخه !!... آخه ماخه نداره عمه جان .....به مهین هم میسپرم هواتو داشته باشه ...ولی مهین خانوم با من سر سنگینن !! گه خورده سر سنگین باشه اوهوی دختر کجایی؟ و هنوز هوار نکشیده او میپرد داخل و میگوید ها چیکار داری؟ ....ننه برو بساط مرده شور خونه رو مهیا کن این بی همه چیزم سپردم دستِ امیر ... فقط نگاهم میکند و چیزی نمیگوید ...عمه جان با ایماو اشاره میفهماند همه چیز مهیاست نوه هایش از توی عکس یک جور خاصی بمن خیره شده اند .............
............................................................................................................................................................
.
.......
....................................................................................................................................................
چند لحظه بیشتر برای تفکر و تصمیم گیری وقت ندارم، از اتاق میزنم بیرون شش دانگ حواسِ زینت لابلای زنجموره هایش روی جنازه به من است خر نیست که این دختر ! عمری را توی قرشمال خانه شوکتی ها بسر کرده از روی جالباسی کتم را بر میدارم و میزنم بیرون با اینکه هوا سرد و هنوز صبح زود است توی این محلاتِ اطراف حرم عملا تمام مغازه ها باز هستند داخلِ اولین سوپر میشوم و چند بسته ی خرما میگیرم و وقتی می آیم بیرون جواد را میبینم آنطرفتر که با چند رفیق از نوع خودش سیگار بدست در حال عروجِ آسمانیست !........... سریع باز میگردم و با خرما ها وارد خانه میشوم عمو جان بزرگِ پیر در حال گریه و دعا و نفرین و خدا پیغمبر بازی است در عین حال از انفیه اش هم غافل نمیشود، از زن عمو خبری نیست و صدای صحبتش با عمه از لای در میزند بیرون ، زینت مستاصل کنار جنازه نشسته.. خودش هم خسته شده از این کار خصوص اینکه الان تنهاست و نیازی به این سیاست بازیها نیست! تمام کولی بازی اول وقتش برای این بود که از منزل خرکشش نکنند بیرون که آنهم همان لحظات با اولدرم بیلدرم نزهت خانوم انجام شد، الان هم که میخش را در سرزمینِ عمه کوبیده دیگر چه حاجتی به ندبه و زاری؟!!.... در پس ناله های سوزناکش آهنگِ این شعر را احساس میکنم تو که عاشق نبودی یا که بودی، اسیرِ دستِ ..............
سریع میروم توی اتاق و میبینم که نگاه او به دنبالم کشیده میشود و رهایم نمیکند در را تا نیمه باز میگذارم و مشغول میشوم،
عملا زیر ذره بین ام !به سمت آشپزخانه میروم و دیس بزرگی برمیدارم لحن عمه و مهین و زن عمو با هم آرام تر است، یک نوع صلحِ سیاسیِ قبل از جنگ! فعلا جناحهای مختلف در حال مهره چینی و صف آرایی هستند تا یکساعت دیگر بعد از اعلام عروج ربنایی شوکتی لشگر تا دندان مسلح طلعت خانوم با سربازهای قد و نیمقدش سر میرسند و نرسیده همه را تار مار میکنند........ زن عمو جان و مهین میپرسند کی بهشون خبر بدیم دیر بشه باز زیر سوال میریم ها؟ جواب میدهم اجازه بدید به همکارای پزشک زنگ بزنم برا گواهی ِفوت ، الان که هنوز زوده تا بیان اینجا تو این مسیرای شلوغِ دمِ حرم زمان میبره ....... عمه نفسِ راحتی میکشد و میگوید خدا خیرت بده الهی خیر از جوونیت ببینی ... هنوز در حال نصب مدال هندوانه ی شجاعت بر روی سینه ام است که سری بعلامت تشکر تکان میدهم و میزنم بیرون ....بزرگترین خدمت را در حقش کرده ام هر دقیقه در این لحظات یک عمر است کاش مرگ خبر یافتنی بود از قبل تا برنامه ها را منظم و به دلخواه میچییم................
اول میروم توی اتاق بادیس و بعد میروم کنار زینت! عموجان بزرگ روی مبل خرخرش رفته سمت آسمان شاید خواب اخوی مرحومش را میبیند کنار ملکِ عذاب و چوبِ دو سر آتش .............ملافه ی پر از لک و چربی را جمع میکنم ولاله هارا برمیدارم و میگویم این سفره ی ترمه کجاست ! کسی جوابم را نمیدهد تا بلند شوم زینت با هق هق ساختگی میگوید تو کمدِ مهینه خیر سرش گذاشته برا جنازه ی ننش ....ممنونم ! بی توجه به او میروم توی اتاق و مشغول میشوم خرماها را از توی جعبه میکشم بیرون و میچینم توی ظرف منتظر یک حرکتم .....چند لحظه بعد صدایش در اتاق میپیچد پیداش کردی یا نه ؟ اجازه بدید خرما رو بچینم بعد میگردم تو اتاق مهین جان ! برو تو کمد کوچیکه اس من دست بزنم میگن آمده دزدی ! برو تا من خرما رو بچینم ....از اتاق میزنم بیرون و او روی لبه تخت مینشیند و پشت به عکس شوکتی و عمه کنار سی و سه پل اصفهان سرش را به چیدن گرم میکند .. وقتی برمیگردم و میپرسم اینه دیگه زینت خانوم؟ ! نگاهش در نگاهم گره میخورد ....آره خودشه ببین چجوری مچالش کردن بی انصافا میگی حوله ی حمومه بعد از شب جمعه اس ......لااله الا الله ...و سرش را بخرما چیدن بند میکند ...سفره ترمه را روی زمین پهن میکنم و نگاهش میکنم ..خب چی ؟ هیچی ببینید خوبه اندازش و قوارش شما خانمید سلیقتون بهتر و متفاوته ! .....اخمش باز میشود خوبه خوبه، فقط باید دیس های خرما رو..... رو لکه هاش بچینی تا کسی ملتفت بی عرضگی عمه جانتون نشه ...لبخندی رو لبم میکشم و نگاهش میکنم و میگویم؛ چشم استاد! چشم ...لای لبهایش کمی باز میشود .... سفره را توی هال کنار شوکتی پهن میکنم و لاله های شمعدانی را رویش میگذارم نگاه با محبت و راضی عمه با نگاهم گره میخورد چشمکی میزند و من سری بعلامت آری تکان میدهم ............
دوباره وارد اتاق میشوم روسری اش روی سرش لیز خورده و بعقب رفته خرما چیدنش تمام شده میگوید اینا خشک وخالیه ........... باید روشو تزیین کنم ! با چی ؟ پودر نارگیل و خلال پسته و......اجازه بدید ببینم عمه جان دارن بگیرم بیارم ! واه واه تو کمد اون فقط تخم سوسک و مگس پیدا میشه حرفایی میزنی امیر....... ها ! پشت چشمش آنچنان نازک شده که میترسم پاره شود ...اجازه بدید برم بگیرم فقط شما لیست کنید !
میدانم بدش نمی آید با من بیاید، کمی مکث میکند و میگوید لیستش زیاده یادت نمیمونه میخوای باهات بیام؟ ! توی دلم قند آب میشود منتظر همین جواب بودم .....اگه سختتون نیست ! سخت که هست ولی چاره ای نیس جونِ کندنی رو بایست کند و چادرش را از دورش جمع میکند و بسر میکشد و از من جلوتر میزند بیرون، حالا عمو جان بزرگه با همبازیِ کودکی اش تنهاست ............ماشین را روشن میکنم و براه می افتیم لحظات نابی در حال شکل گرفتن است نمیدانم میفهمد یا خودش را به خریت میزند، میلی به این ندارم از جایی نزدیک خرید کنم هم ممکن است آشنایی ببیند مان و هم دوست دارم بیشتر کنارش باشم چیزی که برایم زمانی نه چندان دور رویا بود و هیچ دریای اشکی با دستان خالی تبدیل به واقعیتش نمیکرد!
توی راه با محبت میپرسم چی لازم دارید اول از همه زینت جان؟ ......یک مواد غذاییِ باحال! در پیتی نباشه ها از این سوپر گنده ها که خودت سبدِ چرخ دار بر میداری و راه میری و انتخاب میکنی ! خیلی چیزا لازم داریم ..... راستی ببینم پول مول داری یا نه ؟ فقط میخندم و فرمان ماشین را به سمت خیابان اصلی میچرخانم!یک چیزی ته دلم سنگینی میکند از جنس عشقِ کهنه ی زیر خاکی .... مرطوب و نمور و زنگ زده که بایست آنقدر بسابی با کف دست تا چیزی از آن پیدا شود و بقیه ی اصلی اش برای همیشه تا ابد زنگار گرفته باقی بماند ....زینت اما سرخوش نشان میدهد و خیره به آدمها و راه رفتنشان ..دوست دارم بدانم چیزی از آنچه میگذرد در دل من به ذهن او راه دارد یا نه ! ولی ترجیح میدهم سکوت کنم هفت سال است که ساکت بوده ام ...... این چند ساعت هم روی آن.....
جلوی فروشگاهی ماشین را پارک میکنم و زیر لب میگویم اینم جای با کلاس در خدمتم ....میپرسد تو هم میای یا برم خودم ؟اگه افتخار بدید در معیت شما باشم تنها نباشید دختر عمه جان ....فقط لبخند میزند؛
توی سوپر مارکت خودش انتخاب میکند و من گوشه ای می ایستم، آردِ فلان مغزِ بهمان پود رِ چیز .....از این اینقدر! از اون اونقدر !...... نیم کیلو ازاینا ؛ یک کیلو از اونا؛......... بعضی از اقلام را هم میریزد کف دست و بو میکشد ببیند تازه است یا مانده ! نیمچه زبانی به نوکِ انگشت میزند و اخمهایش میرود توی هم از مزه های جورواجور! بایک سبدِ چرخ دار کمی رانندگی میکند.... و وقتی خریدش تمام میشود کنارم میایستد می پرسم تمومه خانوم ؟ برمی گردد و با چشمان خمارش نگاهم میکند، یک چیزی از ته وجودم شعله میکشد صورتم گر میگیرد او هم بی جواب نمیگذارد ...با لبخندِ شیطنت آمیز جواب میدهد بعله آقا حساب کن ! بریم دیگه دیر میشه ها!............دم در میایستم و دستم را نزدیک پشتش میکنم هنوز جرات کافی ندارم برای انجامِ کاری ! میگویم بفرمایید دوباره نگاهم میکند متعجبانه و عشق آلود! وقتی سوار میشویم سر صحبت را باز میکند به اون الدنگ چقدر دادی ؟ به کی زینت جان ! جوادو میگم.....آهان دادم یک مبلغی برا خریدِ وسایل چطور مگه اشکالی داشت ؟ ... نه نه فقط پول الواطی و موادشو دادی چیزی به رو نمی آورم و میپرسم منظورتون اینه که ممکنه باقی خریداهارو انجام ندن ایشون ؟! سرش را تکانی میدهد اگه پول مول داری بریم باقی وسایلم بخریم ... احساس میکنم این خواسته اش بیشتر یک خواهش است برای بیشتر باهم بودن ! نه عزیزم چی مشکلی، من در خدمت شما هستم چی میخواید بگیرید ...نمیدونم سدروحوله وکافور و شایدم کفن .......وا ! ؟ ...ها دیگه مرده داریم زیر خاک میکنیم، تخم خربزه که چال نمیکنیم تو بیابون.....! چیزی نمیگویم وقتی که نزدیک بازار رضا میشویم میگویم اینجا جای پارک نیست اجازه بدید من تو ماشین منتظر بمونم شما خریدهارو انجام بدید ، با تعجب نگاهم میکند دوست ندارم بگویم میخوام تنها باشم قبل از اولین خریدِ باهم بودن! دوست ندارم به این فکر کنم که همه ی آدمها بارِ اول پارچه و حلقه و شیرینی میگیرند و من در اولین خرید با عشق گذشته ام سدر و کافور و کفن! .... خیلی خب !.....پس ی کم پول بمن بده امیر جان ....دلم هری میریزد پایین از لحن گفتارش؛ کارت عابرم را میدهم دستش و میگویم این رمزشه هر چقدر بخواید داره.. ...هاج و واج نگاهم میکند مطمئنی نمیای ؟ آره عزیزم میترسم جریمه که نه؛ ماشینو با جرثقیل ببرن پارکینگ دستمون به چوب بند شه زود خریدارو بکن ،بیا شما منتظرتم ...چیزی نمیگوید ولی احساس میکنم میفهمد قلبم را ....
.........................................................
زینت براه میافتد در امتداد خیابان و من نشسته ام توی ماشین و به قامت رعنایش نگاه میکنم و خودم را میبینم کنارش، دست در دست هم توی پیاده رو پشت ویترین مغازه ها که بهم میخندیم و او ناز می آورد و فقط نشان میکند و من برایش میخرم حتی اگر به قیمت ستاره های آسمان باشد و مادر و پدرها پشت سرمان قربان صدقه ی رفتار کودکانه مان میروند و قل هوالله و.... وان یکاد فوت میکنند تا کسی پسر شاخ شمشاد و دختر رعنا راچشم نزند ....اول میرویم طلا فروشی برای خریدِ حلقه، مبلغش مهم نیست چون یک عمر توی دست میماند بیادگار! بعد آینه و شمعدانِ نقره یا آب نقره، هر چه زینت بپسندد و آن آیینه ای که رعناتر نشانش دهد بهتر است! پارچه و شاباش برای بزرگترها و دستِ آخر ناهار توی هر رستورانی که نزدیکمان باشد، کجا؟ فقط کنار هم باشیم و یک جایی از وجودمان حتی به اندازه ی یک نقطه در تماس باشد تا بفهمیم هستیم با انرژی رویایی ِهم ....و این کافی نیست شاید لازم باشد سرمان را توی گوش هم کنیم، به بهانه ی نجوا! تا عطر وجودش را استشمام کنم و بخندم و بزرگترها بهم اشاره کنند چقدر حرف دارند این دو تا مرغ عشق اول کاری و بِ بسم الله زندگی! یک کم بذارید برا بعد؛ هنوز چند ساعته بالا سر حضرت عقدتون کردن .......تا آخر عمر وقت دارید برای صحبت ولی من و او احساس کنیم شاید زود دیر بشود و وقتها تمام بشوند الکی و همه ی ساعتهای دنیا بناگاه از کار بیفتند یا عقربه هایشان به سرعت باد بچرخد و ما نتوانیم بگوییم گفتنی های بر گرفته از کودکی و عشقی که از آن دوران جوانه زده و ریشه دوانیده به وسعتِ بزرگیِ راز آلودمان! و بترسم که لحظات بگذرند و نتوانم بگویم دوست داشتنم را که هر چه میگویم به هربهانه انگاری نمیشود ...اوهم میفهمد حرفم را ولی انگار بقول او هم نمیشود که فهمید چقدر دوستم دارد؛ که باید مقیاسها را عوض کرد و صبر کرد به قولِ دیگران تا روزمره ی زندگی بشویم ؛ مگر میشود باور کرد یک عادت همیشگی را! و دوری از محبت جاودانه ی به هم ؟!........ و اصلا نمی فهممم لحظه ای راکه ناگهان یک چیزی از ته دلم کنده شود و یک حسِ ناشناخته! از عمقِ وجودم خبر بدهد زینت پرید ! پرواز هم نکرد عاشقانه! فقط پرید و ....... اول مات بمانم و بعد مبهوت شوم مگر میشود رفت به همین راحتی ؟! و وقتی بشنفم خبر را از دوست و آشنا و قوم و خویش! اول باور نکنم و وقتی باور کردم بمانم که چه بایست کرد !؟ از بی تجربه گی پریدنِ مرغِ دلم از قفس و مات و مبهوت بمانم سر سفره ی ناهارِ بی بی جان مادر ِ خودم....... و او حتی نگاهی به من نکند و دلداریم ندهدوبر روی سفره ی ناهارِ جمع نکرده از ظهر ! ظرف شام را بگذارد و صبور و آرام فقط نجوا کند امیر! ...امیرِ مادر ...مرد باش مرد ....صبور باش صبور .....اون دختر خویشاوندِ تو بود درست! امما ریشه نداشت ..... اگه داشت نمیرفت این راهو ...خدا رو شکر کن لیاقتتو نداشت ! و رویش را بر گرداند و من شانه های لرزانش را ببینم که فقط میلرزد و گاه صدایی شبیه هق هق از زنی که مرد بود و ایستاد مردانه در برابر ظلمِ روزگار و سجاده ام را پهن کند و بگوید ناهار نخوردی عیبی نداره شام که هیچ.... نمازتو بخون لااقل مادر.... از رنج آخرتت نکاهه صبر به درد دنیات که میده! و فقط هاج و واج بمانم و دوچرخه ام را بردارم بروم توی خیابان سمت حرم و توی صحن حضرت بنشینم و گلدسته های طلایی را نگاه کنم جایی که زینت دستم را گرفته بود و عهد کودکانه بمن داده بود و نمیدانم چرا اشکی نمیریزم؟! و آرام شوم و وقتی برمیگردم مادرم راببینم بر سرِ نماز راست قامت و استوار ! و بشنفم که میگوید خلایق هر چی لایق .....اگه زینت رو دوس داری و داشتی از امروز تموم شد، مثل بچچه ی آدم تو تموم مجلسا شرکت میکنی تا بهمه ثابت کنی پسر بابای خدابیامرزتی! درستم بخون تا اونی که صلاحه من و خداست و لیاقت تورو داره برات بگیرم ....من دارم میرم خونه ی عمه فخری کارای خونه شونو راست و ریست کنم صبحی دارن میرن حرم بالا سر حضرت عقدشون کنن و بعد برا خریدِ عروسی ؛ بایست ناهارمهمونارو بار بذارم تا عصر هم وقت داری به درس و مشقت برسی سر کنکورته باید بخونی، ولی شب لباس عوض میکنی میای خونه ی عمت جشن بعله برونه ! نیای میگن باخته قافیه رو...خاطر خواه بوده بچچه و خام بوده و وقتی آرام و خاموش می پرسم اگه نیام ؟ اگه نیای شیرمو حلالت نمیکنم خودت باید ببینی و بفهمی چیزایی که بایست دونست ... و دوباره دوچرخه ام را بردارم و کتابهایم را پشتش ببندم وراهی کتابخانه ی حضرت شوم و توی صحن نو یا کهنه ببینم عمه جانها و جواد و زینت و باقیِ قوم و خویش را روبروی همان گلدسته ای که با هم عهد بسته بودیم........ و جواد بلند بلند بخندد و بیاد بیاورم خیلی خوشحال است که فکر کرده زینتِ من کبوترِ طوقی است و از رو پشتِ بامِ همسایه به چنگش آورده و راهی کتابخانه شوم و بجای کتاب به عقربه ی ساعت خیره شوم و هی آشفته فکری آزارم بدهدکه الان کجاهستند و چه میکنند و دم عمه جان ها گرم که حتی سرشان را از خجالت پایین نیندازند و زینت هم ککش نگزد و شب توی مجلس بعله برون؛ عموجان پیره ببهانه ی کمک کردن بکشد مرا توی آشپزخانه کنارِ مادرم و ظرفها را تا نیمه شب بشورم و حرص نخورم و شاید اشک نریزم و خودش لا اله الا الله بگوید و تسبیح بچرخاند و شوکتی که حالا توی خانه دراز و خاموش خوابیده و همه سر ارث ومیراثش بجان هم افتاده اند چند بار ببهانه بیاید توی مطبخ و بپرسد خوبی تو امیر جان؟ چیزیت نیست ؟ و فقط بخندم و فکر کنم چقدر راحت است صبوری و صبر و تحمل فراق! و ندانم دردی است که مثل خوره سالیان سال از توی وجودت میخورد و پوک میکند و دست ِآخر میشکندت به آرامی! و صدای رقص و آوازِ مبارکباد از اتاقها بیاید و من فقط بسابم و بشورم ظرفهای کثیف را ببهانه ! و شب بی خداحافظی با مادربزنم بیرون چه صبری دارد این سیده مادر بزرگوار که میبیند و دم نمیزند و وقتی میپرسم چرا ؟ جواب بگوید دیدن خودت به اندازه ی سالها گفتنِ من تاثیر داره باید ببینی و باور کنی نبودن رو ! درست مثل خودم که بابای بیست و هفت ساله تو زیر خاک کردم و دم بر نیاوردم و از فردا توی کتابخانه فقط به عقربه ها ی ساعت نگاه کنم که کی زودتر شب میشود تا مرحله ی دوم کنکور رابدهم و ببهانه قبولی بزنم از این شهر بیرون و همه ببینند کسی که در دانشکده ی آزاد پزشکی مشهد قبول میشود و فقط پول ندارد برای تحصیلات ِ آن ! مرحله ی بعد کنکور سراسری گند بزند به تمام داشته ها و از رتبه ی سه رقمی مرحله اول و بجای پزشکی و داروسازی سر در بیاورد از فوق دیپلم پرستاری و تازه مخ معیوبش هم برای آن کار نکند و توی پاس کردن واحدهایش بماند و عمه جان پیغام بدهد اگه امیر دوس داشته باشه با مهین وصلت کنه من حاضرم خرج تحصیلات دکتریش رو بدم و دو تا بچچه ی مهین خونه ی شوهر قدیمشن و چهار پنج سال بزرگتریه عروس که مهم نیست و مادر فقط بخندد و من بحال خودم گریه کنم ودختر عمه عقده ی من را بردارد تا ابد و حالا بایست بشوم دانشجوی ناپیوسته ی ارشدِ پرستاری و صبور باشم تا مخم سر جای خود بیاید برای فوق و خدارا شکر دربیاورم به دست خودم خرج و مخارجی که آن دوره برایم رویا بود .... وهمینطور با خودم کلنجار میروم و زینت را میبینم که روبرویم ایستاده و میگوید کجایی امیرخان نیستی تو این دنیا نکنه داری میری پیش شوکتی؟ و فقط! نگاهش کنم و استارت بزنم و بگویم بشین عزیزکم بشین دیر شدو با احساسی خاص بگویم چی خریدی حالا خانومی؟ و او اول از همه کفن را دربیاورد و بگوید لباس مجلسی برا حاجی پدر شوهرِ سابق ها هاها ترسیدی! و وسط خیابان قاه قاه بخندد و من بگریم به اولین خریدِ با زینت بودن! عجب اعجوبه ای است این دختر ..............
................................................
توی ماشین که مینشیند پلاستیکِ خریدش را می اندازد روی صندلیِ عقب و میگوید سرده بی انصاف لرزیدم مثِ سگ ...خب لباس کافی تنتون نبود ...آره تو خونه مث جهنم بود .....کنار جنازه ی مرحومم زیاد تقلا کردید، اشک ریختید و گرم شده بودید فقط خدا کنه سرما نخورید ....خوردمم فدای سرت یک روز زودتر به مردن نزدیک شم بهتره برام ....تو هم وضعت خوبه ها ..چرازینت جان؟ عابربانکتو میگم آهان خرید کردید باهاش.. ..نه! .....پرینت گرفتید ؟ نه بابا تو هم ! از بانک دویست تومنی برداشتم دستم باشه لازم میشه ته فیششم بیا بگیر ببین زیادتر برنداشته باشم موجودی حسابتو میگم بد نیست میشه روت حساب کرد ؟ توی دلم میگویم کاش هفت سالِ پیش روی عرضه و شخصیتم حساب میکردی پول که میاد و میره ولی نمیگویم و جواب میدهم قابل مندِ شما نیست هر چی هست متعلق به خودتونه و بخاری ماشین را میتابانم زیر جفت پاهایش .... آخیش چی جای گرم و نرمی کاش نمیخواست بریم خونه ی اون حرومزاده ها میرفتیم ی جای بهتر ....وا حرفا میفرمایید شما باید بریم وسایلو مهیا کنیم به پزشک زنگ بزنم تا گواهی فوت صادر کنن ! راستش حوصله ی این خر حمالیا رو ندارم یک ساعت دیگه اونجا میشه قرشمالخونه اون زن دیگش با چندتا نره خر و عروس داماداش که بیان ! چیزی و جایی برای ما باقی نمیمونه ! بهر حال وظیفه اس زینت جان ! کاش اول کاری اونقدر قرشمال بازی سر جنازه در نمیاوردم که حالا به خجالت و رودربایستیِ فخری و تیر و طایفش بمونم ...نه نه اشتباه نکنید عزیزمن احساسات و دل شکسته ی شما قابل ستودنه! دلتون حسابی گرفته بود از رنجِ روزگار...... بهر حال مصایبی که سر شما این چن وقت در اومد سر هر کی در اومده بود قافیه رو باخته بود ولی شما ماشالله صبورید.... ...امیر ؟ جانم !! درکم میکنی چی روزای سختی داشتم؟ ...چرا نکنم همه رو به چشم دیدم آخه ....اگه اون کثافتِ جواد یک کم از خودش جر و بزه داشت به این روز نمیفتادم چقدر التماس کردم بریم ی جای دور، سر مونو بذاریم توی راسته ی زندگی مث آدم بچچه بیاریم و مشغول شیم بخرجش نرفت پسره ی مفنگی ...ناخود آگاه اخمهایم میرود توی هم ..خودش هم متوجه حرفش میشود و سکوت میکند و میگویم خب میرفتید شاید برا آیندتون بهتر بود! ای بابا چی میگی امیر جان دلم خونه ! آدم معتادِ عرق خور آتیه چی سرش میشه ، اونم با این ننه ی دیوانه ای که همیشه فکر میکنه بچچش لحاف سر جهازیشه هرشب بکیشه روش سرما نخوره و روزا دوباره تاش کنه بذاره تو صندوقخونه و سالی یکبار به احترام گذشته ها زیرش یک بچچه بکاره!همه ی دودا و آتیشا از زیر سرفخری بلند میشه و اون دخترهِ ی بی همه چیزِ فاحشه ....وا حرفا میفرمایید ها ...نه عزیزم تو سرت تو کار خودته من میدونم تو اون خونه چی خبره ! خداپدرِ بی بی نسای قابله ته کوچه عیدگاه رو بیامرزه که سالی دو تا بچچه براش پس میندازه نمیذاره آبروش بره اگه نه الان اون خونه شده بود کاروانسرای بچچه نرینه های کوچه ی بست ِ بالا خیابون.....من با چشمای خودم دیدم رو اون تخت چی گذشته و چی آه و اوهی رفته سمتِ آسمون ، خدا امواتِ شوهرشو بیامرزه که دو تا بچچشو برداشت و در رفت اگه نه الان سه نفری شده بودن جاکش دختر عممت ..نگید زینت جان قباحت داره ! ای امیر جان اگه همون چهار تا داد و قال و لمپن بازی رو هم داداشای من اینجا در نمیاوردن الان این خونه اسمش منزل طوطی خانوم بود و بایست ژتون برا دخترش میفروخت .... نذار باز کنم این سگ مرده ی دهنمو! فکر کردی برا چی جلو ننم کم آورد و گذاشت من اینجا باشم فکر کردی کی منو آواره و بدبخت زندگی جواد کرد! اون بچچه که تو منقل و وافور باباش پهن بود................ تا فهمیدن تو همچی نمره ای برا قبولی دانشگاه آوردی مهین زیر پاش نشست و منو جواد رو آواره ی زندگی کردن تا تو آدمِ بدبخت هم مخت معیوب بشه و بمونی از درس و مشقت.... حالا از این فامیلِ غربتی یک دکتر میرفت طاق آسمون! زمین و زمان بهم میخورد انگاری! الانشم به این قبولی دومت تو رشتت حسرت میخورن و نقشه ها میکشن تو نمیدونی ولی من میبینم ، بعله بعله حالا شاید اقای شوکتی مرحوم ...ها اون مرحوم چیکار کنه ؟ اون که همش تو زیر زمینِ خودش میخورد و بالا مینداخت بازم خدا رحمت کرده سگش شرف داشت به عمه ی تو! لا اقل توی اون اتاقای تاریک اگه کنارش بودم ی دستی از محبت رو سرم میکشید و یک چیزی تو مشتم میذاشت و یک دخترمِ ! با محبت بهم میگفت ..پس همون باعث شدمهر شما از دل عمه جان بیرون بره ! نه نه قربونت برم میترسید مخ آقارو بزنم جای داشته و نداشته هاشو سر دربیارم البته اونم خیلی با من راحت بود چیزایی گفت که...... و زبانش را گاز میگیرد و سکوت میکند و منهم برو نمی آورم چیزی شنیده ام ....پس عمه فخری یک چیزهایی میدانست که بمن ماموریت داد تا... ...صحبتی نمیکنم .......بعد ازسکوتی طولانی نگاهم میکند و میگوید تو خیلی آقایی امیر میدونستی ؟ لبخندی میزنم و گرمای وجودش را روی دستم احساس میکنم و تنم میلرزد، انگشتهایم تکانی میخورد و دستش را توی مشت میگیرم و باز میلرزم و خودم را با زینت میبینم کنار زندگی ! و ظهری که از کار برگشته ام خسته و کوفته و بوی ناهار مشاممم را نوازش میدهد و میگویم عزیزمی ....و..باز محکم تر فشار میدهم و دوست ندارم برسم خانه ی عمه جان و او هم چیزی نمیگوید و راست و حسینی صاف توی صورتم از بغل خیره شده و من اگر بگردم نگاهش کنم نمیشود چون پشت فرمانم و خطر دارد ولی حس میکنم محبتِ چشمهایش را از همان بغل! و یک چیزی از ته دلم هری میریزد پایین و باز میروم توی رویا ....چه کردی زینت با منِ بدبخت که از دنیا فقط خر بودنِ برای تو را دوست داشتم.. اینهمه شر و آشوب را برای چی بجان خریدی ؟ چرا نخواستی با من باشی ؟کاش مادرم بنده خدا اینجا بود و میدید ظلم و جوری که بر سر دختر بیست و دوساله ای چون او آوار شده ..کاش میشد دوباره خوشبختش کنم .... هیچ چیز برایم مهم نیست جز دستانی که گرمایشان را از کودکی آرزو داشتم ...
..........................................................................................................................................................
قبل از ورود بخانه بمن میگویدخواهشا این خریدارو تو اتاق مهین بساط نکنی حالم بهم میخوره از اون جا و صداهایی که از توش شنیدم و آدمایی که آمد و شد داشتن، همه روبریز تو اتاق کوچیکه یا زیر زمین جای خود شوکتی.... چشمی میگویم و پیاده میشوم ...توی خانه عمو پیره هنوز خواب است و سرِ زنها گرمِ حرف زدنِ باهم .... وسایل را با زینت توی اتاقی میگذاریم و میگویم شما اینارو حاضر کن تا من اجازه بگیرم به دکتر زنگ بزنم ؛فقط پوزخندی تحویلم میدهد....................
عمه ودخترش مضطرب اولین سوال را میکنند چی شد ؟ هیچچی عمه جان ! حدس شما صحیحه میدونست یک چیزایی رو ...خب خب چی گفت ؟ والله هنوز که چیزی بروز نداده ولی هر چی هست از اتاق شوکتی و زیر زمین ریشه میگیره باید روش کار کنم ....ولی اونجا رو که من گشتم چیزی نبود...نه اشتباه نکنید بحث بودن نیست بحث گفتنه .... ولی بهر حال حدس شما صحیح بود ...خب حالا چی کار میخوای بکنی ؟ والله از من میپرسید این بنده ی خدا نقشه داره واسه اومدنِ طلعت خانوم و بچچه هاش ! عمه میکوبد رو ی دستش و میگوید میدونستم این حرومزاده چی تو سرش میگذره تو رو خدا حالا بگوچیکار کنم دعوا راه بندازم بیرونش کنم که نمیشه ....نه نه عمه جان من صحبت کردم آروم شد خریداهارو هم تا جایی که عقلمون میکشید انجام دادیم الانم خیلی خسته شده، اگه اجازه بدید ببهانه ببرمش تو زیر زمین سرشو گرم کنم تا شما جنازه رو آبرومندانه از در ببرین بیرون اونجام مخشو بزنم شاید چیزایی از زیر زبونش در بیارم ، بهر حال جاییه که خاطراتی داشته زمان بگذره شاید دهن باز کنه ....مهین با چندش و شک نگاهم میکند و میگوید بفرمایید بفرمایید خوش بگذره این چن ساعت با زن داداش ما... سرم را میاندازم پایین و میگویم هر چی صلاحه من در خدمتم برا من فرقی نمیکنه .... ...عمه جان با غضب روی سر دخترش داد میزند خجالت نمیکشی تو! دختره ی مطلقه رو وصل بما میکنی خب راست میگه این بچچه! باید از تو دست و پاجمع شه وگرنه قرشمال بازی بکنه که نگو و نپرس رو خط کار سوار شه نمیتونی بیاریش پایین تو هم خفه خون بگیر تا این تن لشو از این در ببرن بیرون ...بدم نمی آید حال دختر عمه را بگیرم و میگویم ایشون البته زیادم از شما و جواد جان دلگیر نیستن بیشتر ازمهین جان مکدرن بخاطرِ خودشون میگن بعضی از رفتارا ....او داد میزند مثلا ؟ نمیدونم والله این بی بی نسای قابله روهم میگید بیاد مجلس یا نه ؟چشمان ِ هر دو شان با تعجب از حدقه میزند بیرون .....سکوتی حکمفرما میشود و زن عمو جان میگوید اِ اِ اِ یعنی چی ؟ با خنده جواب میدهم هیچچی اگه یک وقت دکتری گیر نیاوردیم ،بی بی نسا یک گواهیِ فوت صادر کنن برا مرحوم .... نه نه شما که تحصیلات داری !میدونی نمیشه این کارو کرد ..... مهین و عمه فقط بِر و بِر من را نگاه میکنند و دستِ آخر میگویم اگه اجازه بدید به یکی از همکارا زنگ بزنم بیان کار رو تموم کنیم داره دیر میشه ها! .................
.....................................................................
توی اتاقی برای دوستم چایی می آورم و بعد از اتمام کار تسلیتِ مجددی میگوید و آماده میشود برای رفتن من هستیم و او و زینت ! خب امیر خان امری نیست؟.... ممنونم لطف کردید بهر حال و به شیطنت میگویم چند وقت دیگه مزاحم میشیم برا عموجان که رو مبل خواب تشریف دارند، میخندد و میگوید نه ایشالله دعوت کنید برا مجلس خودتون و خانوم! نگفته بودی نامزد داری شیطون ؟ زینت دو کیلو چاق میشود و میزند زیر خنده ومن سرخ میشوم و چیزی نمی گویم و دستم را روی پشت دخترک میگذارم و فشار میدهم و از روی چادرش همه چیز زندگی را حس میکنم و میگویم هستیم خدمت شما بوقتش و او را تا دم در مشایعت میکنیم و وقتی سوار ماشین میشود و میرود ، توی کوچه میگویم شما اگه روحیه تون خرابه و مکدری میخوای برو تو زیر زمین! چون اینا الان مجبورن به اون خونواده زنگ بزنن و اینجا شلوغ میشه ، حسابی اذیت میشی بخصوص اینکه اول کاری رو اعصابت خیلی فشار آوردی عزیزم ...میگوید وا ؟ تنها برم؟ تو نمیای حوصلم سر میره تا لنگِ ظهر ....چرا چرا حتما میام فقط اوضاعِ بالا رو راست و ریست کنم کسی نیاد مزاحمت بشه تو زیر زمین، میام پهلویِ شما و او را تا دم درِ پایین مشایعت میکنم و میبینم لبخند رضایت آمیزِ عمه از پشت پرده و اخم و سگرمه ی مهین را ..........
از صاحبان اصلی ِعزا اجازه میگیرم و جلوی خودشان زنگ میزنم منزل ِ طلعت خانوم .....سلام علیکم امیری هستم خواهر زاده ی همسر جناب ِ شوکتی... دورادور میشناسیم همدیگر را ،سلام و علیکی میکنیم و یواش یواش ماجرا را باز میکنم اول صدای اخم و تخم و بعد ناله و نفرین و توضیحات باقیه بخانواده ی مرحوم ...اعلان هشدار قبل از وقوع سونامی ... ...بقیه ی فامیل را هم تا جایی که عقلم قد بدهد خبردار میکنم و سپاه یزید را آماده میکنم برای جنگ با لشگر حرمله و خودم سکوت میکنم و توی چشمان عمه جان خیره میشوم تا بگوید تو رو خدا فقط برو زیر زبونِ این دختره رو بکیش نذار بیاد بالا تا ما کارمون تموم بشه ...بهر حال اگه کار دیگه ای از دست من بر میاد ! در خدمتم ها !؟ نه نه تو فقط برو پهلوش باش تا ظهر! بخدا جبران میکنم و از خجالتت در میام باقی چیزارو هم که زحمت کشیدی و گرفتی عزیزکِ من.. کارا و مراسم ها تموم بشه از تو ماترکِ مرحوم تا قرونِ آخر باهات حساب میکنم..... نه نه این چی حرفیه عمه جان !..... تو رو خدا برو تا اون نیومده بالا دیگه ! ....چشمی میگویم و با سر میزنم توی زیر زمین!
.....................................................................................................................................

زیر زمین عمه خانوم عملا بازار سمسارهاست! از سی سال قبل ماحصل تاریخچه ی سه ازدواج موفق و نا موفقش را توی آن ریخته و خودبخود شده یک موزه ی مردم شناسی از بانویی اصیلِ.... ؟ ............. جهازی شوهر اولش حبیب الله خان و عکسهای قاب گرفته ی مرحوم یک طرف، اثاثیه و ماترکِ بابای مهین هم یکطرف با چن تا عکس جو رواجور جمعی و فردی از حاج آقا مومن شوهرِدومش و بالاخره آشغال ها و خنزر و پنزر های شوکتی و باز هم جهت تکمیل و موجود شدن جنس! چند عکس از دوره جوانی ِ ایشان هم وجود دارد همه بهم ریخته و خاک گرفته.... امما ازبنیاد منظم ! تاریخچه تکاملیِ اثاثِ خانه ی ایرانی اعم از دمپایی و جارو نپتون و بخاری و پلوپز و یخچال و فریزر وماهیتابه و حتی عرراده ی دوچرخه ی هرکولسِ حبیب الله خان و باربندِ پیکان جوانانِ دوره جوانی حاج آقا مومن ! که با آن تیکاف میزد و کل کشور را یک تنه تازیده و بالاخره غرور برداشته بودش و آگاه و ناآگاه اسیرِ تور صیغه ی عمه جان فخری شده بود را میتوان از این وسایل فهمید... .....تاریخی مدون از مسیرِ زندگی یک بانوی اصیل چند رگه ی روس و عرب و افغان و ایرانی! که گاهی اصالتش به پایتخت بر میگشت و به مو میگفت من ! و به صراحت و لجاجت رگه های دیگر را تکذیب میکرد ......... تنها چیزِ دندان گیر این بازار هم عملا همان قاب عکس های بدیوار آویخته شده ی سه داماد بخت برگشته برسه کنجِ دیوار است همه با اخم و کروات و سبیل های قیطانیِ و هیتلری بهم نگاه میکنند و سایه ی هم را با تیر میزنند! البته رابطه ی تصویری اخلاقی مومن و شوکتی باهم بهتر است ولی حبیب الله خان موجود دیگری است ابهتِ عجیبی دارد خیلی هنر است که بتوان سرش را بی علت زیر خاک کرد! جدا از این وسایل و تصاویر قسمت اعظم زیر زمین اختصاص دارد به اسباب بازیها و خرابکاریهای بیست ساله ی جواد انواع دوچرخه و موتور و ماشین کوکی تا کفش و دمپایی و چند تا آنتن و دیگرِ اشیا...یک گوشه هم دو تا اتاق سه در چهار و یک مستراب ! بادر های محکم و پنجره ای باپرده های ضخیمِ کشیده و پوشیده....ماوای بیست ساله ی شوکتی یک قبر دو خوابه ی سر جمع بیست متری که او همیشه شب و روزش را در آن میگذرانید پای مطالعه و منقل و مشروب و دیگر مخلفات ...تنها تفریحش اجابتِ مزاج بود و آه و اوهِ ماحصلِ از یبوست و موسیقی دل انگیزِدفع و تکرر ادرار بر سنگِ سیاه ِمستراح! .....او عملا از بیست سال قبل مرده بود، الان هم فقط ماهیت قبورش تغییر کرده ! چیزی شبیه انتقال آدمها از این خانه به آن خانه، ازاین محله به آن محله و همین ...تنها موضوعِ خاصِ اینجا هم تفکرات او و داستان سککه ها ست که عمه جان ساخته و پرداخته و بال و پری به آن، داده است و دیگران به اجبار آن را تایید میکنند،حالا سیاست بازی جلوی خویشان و هوویش است یا واقعیتِ مجاز ی ! نمیدانم ............................................
چند ضربه به در میزنم و یا اللهی مبهم میکنم در انتظارِ ورود! دوست دارم بدانم چادر بسر دارد یا نه ؟صدایی از داخل به بیرون می آید بعللللله ؟ اجازه هست زینت جان ؟ بیام داخل ! ...بیا در بازه.... انتظار سرما دارم ولی اتاقها به اندازه ی کافی گرم و مطبوع هستند آتشِ بخاری ول و ول میزند روی گلهای درشت قالی، بوی شوکتی همه جا پیچیده و زینت روی لبه ی تخت نشسته و خیره به گلهاست ...چادر بسر ندارد و روسری بروی دوشش افتاده با یقه ی باز ...اولین جسارت زندگی را با نیمچه ترس و شهامتی انجام میدهم و میروم کنارش روی تخت مینشینم و آهی از ته دل میکشم .....آه عجب دنیاییه ها!.سرش پایین است و چیزی نمیگوید تیغ چشمانم نا خود آگاه چاک سینه اش را نشانه گرفته و بدم نمی آید درآن حالت باشد کاش شهامتش را داشتم که بارِ دیگر دست بر روی پشتش بگذارم ....دو باره میگویم آه ! عجب دنیاییه زینت جان ........اینو که شنفتم ! دیگه چی ؟ هیچی ....وا میروم مثل شله زرد شب اربعین مادر جان...! رویش را برمیگرداند سمت من که هنوز مشغولِ سیر آفاق و انفسِ داخلِ یقه اش هستم ... نگاهی سخت و ترحم انگیز میاندازد و بلند میشود و میرود آن یکی اتاق و وقتی برمیگردد چادر بسر دارد و رویش را گرفته ...این همان زینتِ نیم ساعت پیش توی خیابان و خرید است ؟ چه اتفاق روحی و روانی افتاده؟ دو باره می آید و با فاصله ای بیشتر مینشیند و سکوت میکند توی ذهنم دنبال حرفهای زیباتری میگردم.... امما اینجا فقط راسته کار خاطرات مرحوم شوکتی است ...... مجبورم از او شروع کنم نقطه ی آغاز در ابتدای راهی نوین..............این آدمم عجب دنیایی داشت اینجا برا خودش ؟ خدارحمتش کنه !......... یک حرفِ تازه ! سرش را نیمچه تکانی میدهد و بر و بر نگاهم میکند ....با چشمانش داد میزند ...عزیزِمن خفه شو ! خفه میشوم و مثل او خیره به گلهای قالی... یک یوگای اجباری! ....تا بالاخره خودش سکوت را میشکند و آرام میگوید توی این غرشمالخونه این آدم با مرام ترینِ اینها بود .....جددی میگید ؟ نه دارم تو رو خر میکنم چاکِ سینه تو دید بزنم !... دوباره وامیروم مثل مگسی که در حال غرق شدن در اقیانوسِ استکانِ چای است!.... اون یک تبعیدی بود اینجا با یک دنیاخاطراتِ خوب و بد ...زیر زبانم میگویم شایدسرنوشتش این بوده شاید خودش خواسته چه میدونم زینت جان ! سرنوشتش این نبود زیاده خواهیش بود!تو این دنیا..... خدا بیامرز فکر میکرد میتونه عمه جان تو رو دورش بزنه! امما نشد .......جددی میگی ؟ نه دارم شوخی میکنم از من بپرس این حرفا رو که چن سال اینجا ی جورایی کنارش بود م ......
.................. من هیچوقت نتونستم بفهمم زندگیِ این آدمو با عمم! .......
تو چی میفهمی عزیز من؟ ...........تو فقط درستو بخون وبس ! مواظب باش از راه راست یک وقت کج نشی بی بی جان سید بهش بر بخوره! ....آنقدر سرخ میشوم از خجالت که خودش هم دلش به رحم می آید...........دروغ میگم؟ آخه تو خسته نشدی تو این بیست و شیش هفت سالِ زندگیت همش این طور اتو کشیده و مودبِ اجباری بودی؟ اون از بچچگیت که فاتحشو خوندی اینم از بزرگیت ....غلو میفرمایید زینت جان اینطورهام که میگید نیست، من فقط سعی میکنم اصول اخلاق و مبادی آداب رو رعایت کنم شاید بخاطر تربیتِ مادرم بوده ! آهان پس حتما بی بی جان فتوا داده با رعایتِ کاملِ اخلاقیات، باسر شیرجه بزنی تو چاک سینه ی دختر مردم ! نه نه اشتباه میفرمایید ! چرت نگو، تو میدونستی اگه یک روز اتوی شلوارتو با کت تنت ازت بگیرن تو کوچه خیابون تلو تلو میخوری مثل گربه ای که سبیلاشو کنده باشن ! مزاح نکید دیگه .....نه واقعیتو میگم! ....نمیدونم شاید واقعیت این باشه که شما میگید !... امیرررر! من دنبال کسی نمیگردم تاییدم کنه و زود از سر بازم کنه؛ این از صد تا فحش برام بدتره !... جواب میخوام ازتو! با شهامت و مردونه راستشو بگوفقط! .....تعجب میکنم چرا اینطور رک و صریح و گزنده صحبت میکند ....پاسخ میدهم خب مادرم اینطور خواسته، اینجور بار اومدم دیگه؛ بخاطر رضایِ دل مادر ..به کسی بد کردم؟به کسی ظلم کردم ؟واشاره میکنم به مرحوم وادامه میدهم خوبه که جلو خودته میبینی چی ظلمی کرد این آدم ! دروغ میگم ؟ نه راست میگی تو ...بقرآن چی ظلمی کرد این آدم! ولی یک چیزی هست که بعدا بهت میگم نه الان !چون از لحن گفتارت میفهمم هنوز ظرفیت اخلاقیت بچچه گونه اس! وگرنه اینجور با شخصیت یک مرده بازی نمیکردی!!.....تو اصلا میدونستی این دو تا چجوری با هم آشنا شدن و این ماجرا پیش اومد و ریشه اش از کجا بود ؟خب آره ولی ....نه ! بگو نه و فقط گوش کن... تو که نمیدونستی آشناییه شوکتی و عممت از سر خونه ی مادری تو بود؟ ....خب یک کم چرا ! ولی من و مادر از گناهشون گذشتیم ! تو رو خدا امیر بی عرضه گی خانواده تو به حساب گذشت و بزرگواری نذار چندششم میشه!.... دو تا خانواده بدبخت و تباه شدن به این علت..... بجای اینکه بی بی جانت بلند شه حقشو بگیره یک عمر نشست سر سجاده و دعای خیرشون کرد...اگه این سندِ بیعرضه گی خانواده ی شما دست فخری نبود شاید هیچوقت پاشو تو اداره ی ثبت نمیذاشت تا ی کارمند ارشدِ اونجا که روزگارشو بخوشی میگذروند اینجور به فلاکت بیفته! ......آهان پس همه ی تقصیرا بگردن مادر من افتاد دیگه !....تو اینجور فرض کن ......ولی من نمیدونم بخدا ماجرا چی بوده کسی بمن چیزی نگفته تا حالا ! ....قضیه خیلی ساده است میخوای از اولش بگم...البته اگه بواسطه ی اخلاقیات بی بی جان خدمت شما نگفتن که پدر بزرگِ مادریتون یک خانواده ی درست حسابی بودن مثل چیزی که الان سعی میکنی باشی و مامان جونتون یک جورایی دلباخته پسرِآس و پاسی شدن که ادعا میکرد میتونه مرد باشه ... و وقتی خانواده اش معترضِ این خواستن شدن........ تو اون دوره بهونه ی مادر حضرتعالی این بود آقا محمود بابای شما! والده شون از مادر اون خواهر و برادرای دیگه و عمه فخری جداست و و جوهره ی وجودش یک چیز دیگه است و دست بخاک بزنه طلا میشه، چون اصالتا با اونای دیگه زمین تا آسمون فرق میکنه و وقتی آقاجان بزرگتون حمومو و خیلی چیزای دیگه شونو سر قمار و مشروب و امثالهم باختن و از جوش و غصه زمینگیر شدن عروس خانومِ اصیل و خانواده دارش برای اثبات بزرگواری خونه ی میراثی خودشو با یک عالمه اتاق و مطبخ و آب انبار دادبه این خواهر برادرا تا زندگی کنن و سینه از خاک بکنند و خودش رفت با بابا محمودت مستاجری، تا خدارحمت کرده آقات تو جوونی بخاطر مریضیِ لا علاج اسیر خاک بشه و عمه جان هوس کنه خونه ی عروس گلش رو از چنگش در بیاره و تو سند بازی و سند سازیِ اون زمونه سر از اداره ی ثبت در بیاره و با شوکتی آشنا بشه .............عجب عجب من اینا رو نمیدونستم بخدا! ....خب عزیز من اگر میدونستی که رفتارت بهتر از این بود اینقدر به گیجی نمیزدی با این کارات ! بمن نگفته بودن حتی بابام از مادر جداست از عمه جان ! بعله بعله میخواست خودت بفهمی، دوست داشت که نگن بچچه داداشمونو ازمون گرفت میخواست همیشه تو این خونه ولو باشی تا بگن عجب آدم باگذشتیه، اصلا هدفش این بود بی توجهی خودشو به اون مسئله ثابت کنه که اینجور اتو کشیده و مظلوم بارت آورد و تو این قرشمالخونه ولت کرد یعنی اگه شما پدر سوخته ها منزلِ آبا اجدادی منوبالا کشیدین بجاش ی پسر تربیت کردم فرشته وپاک ! که بی توجه بمال دنیاست و اگه جواد شما لاابالی و بیسواده این آخرِ ادب و معرفته ..ولی یک جاشو غلط رفت بنده ی خدا ...کجاشوزینت جان ؟ ....اون جایی که پسرش عاشق و دلباخته ی یک دختر ترگل و ورگل از این یک لاقباهای غربتی شد.....وای وای شما مگه ؟نه قربونت بشم من مادر زادی خر بودم ندیدم جیز و پرزدن تو رو و پای گلدسته تو حرم به بهانه درس خوندن و رفتنِ به کتابخونه...........
شوکتی هم وضعش بد نبودتو اداره برا خودش کیا بیایی داشت و وقتی سند رو دید و فهمید چی لقمه ای تو گلوی عمه جانت گیر کرده و نمیتونه قورتش بده بقول خودش شیطون گولش زد، اول مخ این آدمو زد تا از بابای مهین جداشه که البته زیاد مهم نبودچون عمت اون زمون زن صیغه ا ی کسی بود که بزورِ سنبه ی یک بچچه مثل مهین اسمشو چپونده بود تو سجلِ شوهرِدومش و روزگارشو بخفت و خواری میگذروند همه از خداشون بود که اون از حاجی مومن جداشه!........ هم خودِ حاجی که عشق و حالشو با جوونی عمه ی خوشگلت کرده بود و حالا پاش به مسجد و پای منبر باز شده بودو هم زن اولش ! .......... فخری هم میخواست یک جورایی خودشو بکنه از زمین و بالا بکیشه تو آسمون با این سند!.... ... وقتی هنوزعده سه ماه و نه روزش تموم نشده بود پرید تو زندگی شوکتی و صیغش شد، اونم کارای خونه و راست و ریس کرد ولی یک جور دیگه .......ی وکالت محضری و تام از این زن بیسوادی که یواش یواش داشت هفت خط میشد گرفت و تمام کارا رو انجام داد و وقتی آمد سند رو بنام شخصِ خودش بزنه تازه فهمید حواسش به این نبوده که عمه خانومِ تون این مدتی که اینقدر کلاه سرش رفته و کلاه بسر گذاشته چن تا مار خورده و افعی شده!.... شوکتی خونه رو بنام ِخودش زد عمتتم که یک سند دو ماهه تو شیکمش ثبت شده بود رفت شکایت کرد و از صیغه ی سیاسی وکالتی پاشو گذاشت بزور و اجبار تو زندگیه مردی که چهار تا بچچه ی ناز داشت و زنش خداییش تو کمالات چیزی کم نداشت از والده ی شما که الگوی این خانواده ان ............ی مدت مجبور شد با عمه تون کنار بیاد ولی اینم زرنگ شده بود یواش یواش بساط عرقشو اینجا مهیا کرد و یک روز وقتی آقاش نیمچه مست و سرخوش اومد بره خونه ی عیال اولی که از همه چی بیخبر بود ،چن تا رد ناخون و پنگال شهوت آمیز از اونایی که زنا فقط بلدن طریقه ی کشیدنشو ! رو سر و سینه اش حک کردو چن تا ردِ بوسِ ماتیکی هم بیادگار گذاشت روبدنش ، اونم اونقدر باحال شده بود که ناخود آگاه لباس زیرشو چپه تنش کرد و رفت خونه تا پایه و بنیادِ اعتماد تو منزلش کلا از ریشه قطع بشه و چن روز بعدش جواد جونِ چن ماهشو با سجل ثبتی و و یک جعبه شیرینی برداشت و رفت خونه ی ؟ حتما خونه زن اول شوکتی ... نه کاش اونجا میرفت اون زرنگتر از این حرفا بود... رفت منزل بابای زنش و همه چیزو تو سفره براشون پهن کرد و قسمشون داد به زن اول نگن تا جوش نزنه و از شون خواست کمک کنن سندو بنام خودش بزنه ....میخواست جدا شه یعنی ؟ نه میدونست کسی نمیاد زن سه شوهر از سر باز کرده رو بگیره میخواست از همون اول علم کنه ثروت جدید شوکتی از کجا بدست اومده تا مثل یک امروزی که تو منو تو زیر زمین مثلا حبس کردی و مخمو میزنی تا نرم بالا و سلیطه بازی دربیارم ....خانواده ی اونا بدونن اگه این آدم مال و ثروتی داره همش مال عمه جانته ...فهمیدی حالا یا نه؟........ عجب عجب پس این جوریا بوده! این دفعه واقعا متعجب میشوم و ادامه میدهد مردا دو جورن یا خانوم باز و عرق خور و خراب! یا درست....... زنا تکلیفشونو با اولی بهتر میدونن ولی امان از روزی که مرد درست ومثلا پاک...دست یک زن دیگه رو ناخونده بگیره و بشونه پای سفره زندگیش! زن اولیه مثل پرنده ی آزادی که بزور حبسِ قفسش کنن سرکنده میشه و خودشو بدیواره ی قفس میزنه و وقتی میبینه راه نجاتی نیس میره تو لک و کاش کینه ی شوهرشو بدل بگیره! همچین دِپرِس میشه که مَرده حاضره بمیره ولی این روزگارو نبینه... ولی حیف مردنی تو کار نیست همش عذابه ..اینم زن اولش تا ماجرا روفهمید خودش رو زد و تیکه پاره کرد و به خواهر برادارا و ننه باباش رو انداخت ولی اونام بگی نگی حقو به فخری میدادن ....زنه حتی حاضر شد خونشو بفروشه بده عمه جان تو و خلاص بشه ولی نشد که نشد ...قبول کرد جواد رو هم بزرگ کنه ولی این هفت خط تر از این حرفا بود وایستاد جلو همه! و شوکتی هم نمیدونم بچه واسطه و علتی سند خونه رو بنامش نزد این وسط یک مشکل بزرگ دیگه هم پیش اومد ...چی ؟ شوکتی توی بچچه هاش عاشق و وابسته ی دختر بزرگش هانیه بود میگفتن تاسه سالگی این بچچه میونِ مادر پدرش میخوابیده، از گل نازک تر بهش نمیگفتن هر چی میخواسته براش مهیا بوده....... خلاصه عشقش و زندگیش تنها دخترش بود، ولی حالا مجبور بود یک شب در میون بره خونه خودش.... اونم نه برا خواب بلکه برا دعوا! زنه بدجور پاپیچش میشد ولی از این ور عمت بساط سور و ساتو براش مهیا میکرد تو اون خونه اگه لب به سیگار میزد روزی یکی دو تا اونم دور از چشم بچچه ها و یواشکی؛ اینجا آزاد بود سیگارازسیگار آتیش بگیره ،عرق شو براش مهیا میکرد،گاه گداری زنای جوونم ببهانه میکشیدتو این خونه،ولی ایناهمش ظاهر قضیه اس اصلش این بود که این آدم از دوری زن و تنها دخترش داشت دیونه میشد ... پاشو میذاشت اونجا اون بنده ی خدا از رو نادونی و محبت و دل شکستگی بلبشو بپا میکرد، هانیه حالا داشت میفهمید آقاجانش چی بلایی سرشون درآورده ؛ از اون به دلش اومد و یواش یواش رو گردون شد از باباش که برا هم فقط یک دنیا بودن ...فخری این احوالات براش فرقی نمیکرد،شوهر رو از شوهر آتیش میزد و رو لبش میذاشت ، مهم نبود شوهره صبحش با مردِ شبش توفیر کنه ! شوکتی میرفت عدده اش تموم نشده یکی بعدی رو کفِ زمین خوابونده بود... ولی اونا این کاره نبودن خانواده ی آبرومندی که بدجور تو دام افتاده بودند ....آخر کارم پای آقا یواش یواش کشیده شد تو این زیر زمین و ختم ماجرا بمدت بیست سال تا امروز....... عمت حقوقه بازنشستگیشو بنام خودش کرد دو قواره زمین واگذاری اداره رو بزور از چنگش در آورد و هر چی دار و ندار اداریش بود بنام خودش سند زد تا بعد مرگش یک دونه ارزن هم به اونا نرسه و نشست به انتظار امروز تا شوکتی رو تو تابوت از خونه ببرن بیرون ..... نمیدونم نمیدونم، هیچچی نمیفهمم.......بخدا مخم گیجه ....نیاز نیس چیزی بدونی ولی برو بهش بگو اون خونه رو چون خودش این کاره بود با سندسازی و پدر سوختگی فروختش ! ورقه ای که دست عمه جانته یک سند باطله اس که به دوزار نمی ارزه نمیدونم این با زرنگی خاص مادر زادیش چرا اینجاشو ملطفت نشده بود که اون منزلی که فکر میکنه درش چند ساله بسته اس و بظاهر متروک ! سالیانه ساله فروخته شده به آدمی که ی مملکت دیگه اس .... پولارو چیکار کرد ؟ ها حالا رسیدی به معما و سوال عمه جانت ! پولا اصلش تو حساب مادر شوکتی بود و بمرور همه رو تبدیل به طلا کرد باز پولشو ریخت تو حساب هانیه که کسی نمیدونه حتی مادر ش ! چرا ؟ چون اونم اخلاقیات بی بی جان والده ی شما رو داره ممکنه بره ماوقعشو به عمت بگه و کل مبلغ رو بریزه جلوش! همون کاری که مادر شما تو زندگی با خواهر شوهرِ افعی ا ش کرد....... من نمیدونم چی سری هست تو این مال، که باعث بدبختیه این همه آدمه بزرگوار شده و همه بهم پاسش میدن وآخر مطلب اینکه الان هانیه دختر شوکتی ی ملیونره به تمام معناست...چیکار میکنه ؟ چیه میخوای بری عاشقش شی ؟نه بخخدا....این چی حرفیه زینت جان!.... ..میدونم بابا تو عرضه این کار رو نداری اول بایست استعلام از هاچ خانوم والده بکنی ...مدیر داخلیِ بیمارستانِ خصوصیه فلانه!...... وضعش توپه ، امما انصافا عاقله دختریه ها!.......همون بود که هر چی سنش رفت بالا مونس و انیس مادرش شد و وادار کرد پیرزن صبوری کنه ...ببینم دکتر تو با این مخ تحصیلاتت اصلا باخودت فکر نکرده بودی آدمِ با کمالاتی مثل شوکتی چطوری آمده عمه ی تو رو گرفته ...نه بخدا ....نه بخدا از کجا بدونم این روزگارو!............حالام ماموریتت تموم شد میخوای برو بالا بهش بگو ولی اینو بدون که .........چی ؟ هیچی فکر نکنم دیگه اینقدر خنگ و کودن باشی ............فقط اینو بفهم اگه مادرت مثل مرد روز اول حقشو به راحتی و بی دنگ و فنگ از این آدما گرفته بود شاید این مسایل پیش نمیامد... ...نه نه پول باعث فساده .....تو این حرفو میزنی چون مثل گربه ای که دستت از گوشت کوتاس میگی بو میده ! بعضیال با پول کلان دست ده نفرو میگیرن بعضیام دودش میکنن می فرستن آسمون ........ چرا دور بریم الان صد میلیون بده جواد تا یک شبه خرج اخلاقیاتش بکنه و صد هزار تومن بده دست مادرت تا ازش تجارت کنه و دستى ده نفرو بگیره ! مگه ما ندیدیم که پا ی چرخ خیاطی فکسنی به چه زیبایی امورات تورو گذروند، اون اگه این سرمایه و خونه دستش بود اینا همه موس موس شو میکردن و ازش تابع بودن برا خودشونم بهتر بود ........باز هم سکوت میکنم .........................
.....................................................................................
سر و صداهایی از داخل حیاط می آید صدای چند آدم احتمالا از نوع همان بزرگترهای تسبیح بدستی که قبل از همه بالای سر اموات حاضر میشوند و اناللهی میگویند فاتحه ا ی چاق میکنند و آروغهای کشدار میزنند و تصمیم میگیرند مرده را کجا خاک کنند وآخرین آپشن از تجربه های مرده بگور کردنشان را به نمایش میگذارند، تابوتی کنارِ حیاط گذاشته اند و مامور متوفیات و راننده ی آمبولانس که چایی بدست گوشه ای در انتظارند و دوست دارند زود مرحوم را ماشین سواری بدهند و انعامی بگیرند .... خودم را مرتب میکنم بروم بالا وسری بزنم به میهمانها...تا میایم دست روی دستگیره بگذارم صدایی بلند میشود کجا ؟ ... هیچی میرم بالا خبر بگیرم،زودی برمیگردم خدمتِ شما ......گُه میخوری ! وا یعنی چی زینت جان همین که گفتم پاتو از اون در نمیذاری بیرون ... .... اگه رفتی دیگه دوباره نیا پایین! ...آخه چرا؟ ....چون لازم نیس بری ....نکنه میترسید ماجرا رو بگم؟ ....اون به مردونگی خودت ربط داره برای دونستنِ اونم تا دو سه دقه دیگه سر و کله ی یکیشون اینجا پیدا میشه تا کسب خبر کنه ازت .... ولی اگه رفتی بالا باید تا ظهر دنبال نعش کشی باشی و حق نداری با بوی مُرده برگردی .....چاره ای ندارم مرددم بین ماندن و نماندن ...میروم بنشینم کنارش ...داد میزند: نشین برو از تو یخچال یک چیزی برام بیار بخورم .... آنقدر بد نگاهم میکند که چاره ای جز تسلیم نمیبینم و وقتی درب یخچال فکسنی را باز میکنم ومیگویم اینجا که چیزی نیست! جواب میدهد: توی این یخچال هیچوقت از اونایی که تو انتظار داری پیدا نمیشه از بطری عرق یک استکان بریز بیار برام .......جل الخالق بی بی جان بفهمد ساقی دختر عمه شده ام گردنم را باتبر میزند با ترس و لرز وظیفم را انجام میدهم و استکان را میدهم دستش؛ میترسم بفرما بزند، اضطراب را توی چشمانم خوانده پوز خندی میزند و میگوید عرضه ی این گُه خوریا روهم که نداری ! تعارف نمیکند و یک نفس همه محتویات را میریزد توی حلقش و میگوید آخیش خدا بیامرزت شوکتی هر چی خاک تویه بقای عمر امیر باشه ...... بلند میشود از گوشه ای بسته ای سیگار در می آورد و یک نخ آتش میزند ،دود توی حلقم میپیچد و سرفه ای میکنم ،فقط میخندد و میگوید: کی میخوای بزرگ شی بدبخت !...اگه جواد جای تو بود ده تا استکانو انداخته بود بالا ،یک بسته سیگارم دود کرده بود، ترتیب طرف مقابلشم چند باره داده بود! امما تو از صب خودتو سرگردون کردی که چی؟دو تا لاس خشگه ی ناقص بزنی بیعرضه! .....نه اشتباه میفرمایید شما، من........من چی؟! نکنه میخواید بگید حضرتعالی از کونِ آسمون افتادید پاک ومعصومِ تا ابد ، ولی جواد از پشت بوته به عمل اومده و بندِ نافشو با خلاف بریدن! ........یا چون بیسواده نمیدونم، شاید ... ولی اینو بدون با اون بچچگیش و کسریِ فرهنگش! بعضی جاها از تو مردتره....... لااقل !دوست داشتنش رو بی ریا و خالصانه بزبون خودش میگه ....ی جوراییم اهل حال هست که تو و صد تا آدمِ اتو کرده مث تو بگردِش نمیرسن ....ما زنا بعضی وقتا یک مردِ آب و خاک خورده ی وارد و با تجربه رو تو این اعمال !به ده تا بچچه محصل مث شما ترجیح میدیم ...حالا بیا ی پک بزن ببینم بزرگ شدی یا نه ... آخه ،آخه! .... آهان میخوای من برم بیرون تو اینجا وایسی؟ ....باشه هر جور راحتی و بلند میشود، ببخشید زینت جان روتونو زمین میزنم دست خودم نیست ،من اینکاره نیستم.. ...ها ! و او هم بلند میشود ومیگوید مشکلی نیست تو از اولشم ترسو بودی و بسوی در میرود منتهی قبل از خروج خیلی خونسرد چادرش را در می آورد و می اندازدبه کناری !روسریش را باز میکند و شروع میکندبه بازکردن تگمه اول لباسش که داد من در می آید الهی قربونت برم، چرا این کارو میکنی شما و جواب میشنفم که من اگه بخام برم بیرون اینجوری میرم! و در را باز میکند و می دود توی زیر زمین که مثل فشنگ از جا میپرم و وسط سالن کنار عکس شوکتی بزور میگیرمش و او داد میزند ولم کن ترسو.... الهی قربونت برم زینت جون گُه خوردم گُه خوردم تو رو جون امیر بیا تو و بزور میکشانمش داخل ...سایه ای از آن بالا توی حیاط حرکت میکند و من قبل از هر چیزی در را میبندم و سعی میکنم آرامش کنم! ....قربونت برم هر چی شما بگی اصلا بگو من چیکار کنم ها؟ سکوت میکند زیر لب فحشی میدهد و میبرم روی تخت مینشانمش و دنبال یک لیوان آب میگردم توی یخچال، که داد میزند یک استکان دیگه از اون زهر ماری بده .....چشم چشم هر چی شما بفرمایید ، توی دلم بخود فحش میدهم و میلرزم و ناسزا میگویم...خدایا خدایا خودت بفریادم برس مادرم ی چیزایی میدونست و من باور نمیکردم! چطوری از این مخمصه بزنم بیرون !؟ عجب گُهی خوردم که تو دلم از اون فکرا برا این دختر کردم و با خودم بردمش خیابون! کاش میشکست قلم پام که فکر این غلطا رو نمیکردم و ناگاه صدایی بلند میشود از توی زیر زمین ...دنیا را انداخته اند توی بغلم، ولی او خونسرد نگاه میکند و زیرِ لب یکدم فحش میدهد... تق تق در که بلند میشود از جا میپرم وای وای آش نخورده و دهان سوخته ، با سر میپرم روی چادرش و بسرش میکشم و اشاره میکنم و قسمش میدهم به مقدسات که حجاب بگیرد! ......... فقط نگاهم میکند ...در راباز میکنم ترسان و لرزان ! مهین است با چشم و ابرو میگوید چی خبره اینجا؟ تا می آیم جواب بدهم میبینم زینت پشت سرم ایستاده با یقه ی باز و موهای آشفته و بدون هیچ حجابی ...خبر خوشی بفرما تو دختر خاله ......بی حس میشوم و احساس میکنم فلج شده ام..... به به میبینم مجلس گرفتین ..خوبه خوبه! گل میگین و گل میشنفین میبینید که بالا چی خبره! ....میخواهم حرفی بزنم که زینت دستش را روی پشتم میگذارد و میگوید آره باهم خلوت کردیم ...میتونی بیای تو یک لبی چاق کنی با ما ..... ببینم تو مشکلی داری یا با خودت درگیری که تو این هیر و ویر مزاحم خلوت ما میشی برو به مُرده چال کردنت برس دیر میشه ها!....انتظار دارم مهین با مشت بکوبد تو بینی من یا او ...ولی هاج و واج میگوید نه راحت باشید .... و زینت ادمه میدهد اگه سخته که بیام بالا براتون مجلس گرم کنم من مشکلی ندارم.... مهین وا میرود و گرمای دست زینت آرامم میکنم خودم را به عقب میکشانم و به او میچسبم مثل جوجه پرنده ای که لای پرهای مادرش کز کند .... دوباره میگوید خب اگه کاری نداری زحمتو کم کن گفتنی هارو هم پیش امیر اعتراف کردم ...بعدا میتونی ازش بپرسی و مهین در چشم من خیره میشود ..مردانه و استوار توی چشمهایش نگاه میکنم و اولین پوز خند عمرم را میزنم ....خدا کند کم نیاورم.......مرد بودن خیلی سخت است!
..................................................
سیگار دومش را هم آتش میزند، گرمای دستش از تهِ وجود آرامم کرده ........ دوست دارم کنارش بنشینم امما میترسم از آمدن دوباره ی کسی از بالا ....خونسردتر از گذشته رفتار میکند یقه ی لباسش تا ته باز است ولی جرات نگاه کردن ندارم، اشاره میکند به من و میگوید تو چرا اینقد بچچه ای! چرا اینقد میترسی؟ تو چی آدمه باسواد این مملکتی ..خب ...آخه ... آخه نداره ....جواد هر مرگی بود دل و جیگرِ شیر داشت نسبت به تو .... لا اقل توی خیلی چیزا ازت سر بود ...ته دلم میسوزد از این قیاس، ولی جرات ندارم چیزی بگویم و تا اشاره نمیکند بنشین کنارم همانطور میایستم................
حرارت بدنش را میتوانم حس کنم دوست دارم به وجودش بچسبم عجب موجودی است این دختر! ....خودش انگار موضوع را فهمیده میگوید میخوای چیکار کنی حالا ؟ قدرتی ندارم برای نه گفتن و زمزمه میکنم هر چی شما بگید .....آهان هر چی من بگم قبوله دیگه ؟.....با سر اشاره میکنم بعله ...لفظ گفتارش بعد اینکه تا حدی جلوی مهین ایستادم و چیزی نگفته ام فرق کرده به آن لجاجت قبلی نیست ولی هنوز میترسم مثل سگ ! از رفتار چند لحظه قبلش ! در عرض این چند دقیقه بمن آموخت یکدنده است و لجباز و با کسی شوخی ندارد .... واقعا هر چی بگم انجام میدی؟ ...بعله بعله بخدا انجام میدم ...خیلی خب ....اول برو اون کتتو در بیار ..چشمی میگویم و بلند میشوم دیگه چی؟ فقط شما ناراحت نشید .......از این الفاظ قلم هم صحبت نمیکنی اینجا بیمارستان نیست ها؟! به منم میگی تو ..... چشم چشم! می آیم بنشینم که داد میزند تموم نشده ...اِ من هر چی گفتید انجام دادم که .....گفتم تموم نشده لباسای تنتم در یار میخوام هیکلتو ببینم ...تو رو خدا دست بردار زینت جان که بلند میشود سمت در و داد میزنم چشم چشم غلط کردم اصلا هر چی شما بگی همونه و باخجالت لباسهایم را میکنم و وقتی با زیر پیراهن رکابی جلویش قرار میگیرم میگوید نه نه بدک نیست هیکلت! خدا رو شکر بدنِ زیبای یک آدم استریل رو از نزدیک دیدیم، حاج محمود خدا بیامرزم بد کشاورزی نبوده ها ؟شاخ شمشادی کاشته حیف که ترسوو بی عرضه اس! ...حالا تنم کنم لباسمو! ممکنه ...ممکنه مهین دوباره بیاد ...خب بیاد اشکالی داره؟ بیا بشین اینجا و خفه شو ..........با خجالت میروم کنارش و وقتی دست گرمش را روی پشتم احساس میکنم همه چیزِ دنیا را فراموش میکنم،اشیای دورو برم یواش یواش محو میشوند و فقط سایه ای بیادگار از آنها باقی میماند.... صدایی خفیف در گوشم میپیچد آهای پسر خاله !!!این کارا وظیفه ی تویه نه من ..... میخندم و خودش دستم را میگذارد روی لباس بازش جای قلبش و در بغلم آرام میگیرد .....ترجیح میدهم با جبر و تقدیرکنار بیایم! ..... یک حس عجیب و ناشناخته از وجودم پر میکشد و قلبم میلرزد یک چیزِ عجیب! اولش کمی فرق دارد مثل بابا دارشدن یک بچچه ی یتیم یعنی اینکه بابای خودش برگرد توی زندگی سر جای اولش و از بیست و چهار پنج سال قبل چالِ زمین نباشد؛ بعد عوض میشود و میشود مثل خواهر دارشدن و باز کمی که میگذرد از تمام لحظات ناشناخته تر میشود و شاید هم شناخته تر....... همه ی گذشته ها مبهم و گنگ میشود انگار زندگی این نبوده که هست! نفسی متفاوت همه جا را فرا میگیرد لطافت محبتِ یک عطر عجیبِ زنانه با حسی غریبی از آرامش! آهنگی ملایم و جاری، از موسیقی خلسه ی ذهن به نرمیِ آب ! که دوست داری در آن غوطه ور شوی و یا پریدنِ پروانه از توی پیله ای که تا چند لحظه ی قبل تمام دنیایش بود و حالا مانعِ پروازش! کاش یک جایی بودم غیر از اینجا.. ... دهانم خشک شده و قلبم میلرزد مثل بچچه گنجشکی اسیر در دست یک پسر بچچه! زینت امما خونسرد میخندد و میگوید عجیب تازه کار و پاستوریزه ای .... یک چیزیی که به زبونم نمیچرخه مثلا ! بگم مثلا مثل چی؟ ....که پاسخ میدهم فِرِش ...یعنی چی این کلمه؟ ...یعنی تازه ی تازه مثل ماهی که الان از آب گرفته باشی و یا میوه ای که همونجا از درخت کنده بشه! سکوت میکنم و او میخندد و میگوید نه راه افتادی خوشگلِ خودم..........
جوری هوا را تنفس میکنم که بیشتر شبیه بلعیدن است که مبادا یک ذره از آن عطرِدل انگیز در فضا گم بشود، عطری که هی بوی آن عوض میشودبرایم بعد از چند سال دلتنگی..........
................................................................................
سر و صداها رنگ عوض کرده اند، جیغ ها متفاوت شده اند صدای آقاجان آقاجانِ سیاسیِ زنانه وسط حیاط پیچیده است، از توی حال و هوای خودم در می آیم و میگویم اومدن اینا ...نیان یک وقت اینجا! .....فقط میخندد و بوسم میکند امان از تو چقدر نُنُری .... آخه مهمونا به پایین چیکار دارن ؟ یک هوو بعد بیست و چن سال بیاد خونه ی زن شوهرش و راست بیاد تو انباری؟ ... شوکتی هم که بالا خوابیده .. ....تازه هر چقدر رذل و پدر سوخته باشن به قالتاقی عمه فخری تو نیستن، هانیه هم عاقل تر از این حرفاس، خیالشم راحته که چقدر تو حسابشه! جوش چیزی رو هم نزن کل مراسمم هر چقدر بشه تقبل میکنن و بروی عمت نمیارن، اونا شخصیتشون خیلی بالاتر از این زندگیای خاله زنکیِ فامیل تویه...تو هم آروم باش ......... خب اگه زبونم لال مهین بیاد تو این وضعیت ؟...خب بیاد چی غلطی میخواد بکنه ؟.... مرد باش عزیز دلم، دیگه هم نبینم تو این حال و هوا حرفی جز خودمون بزنی که بلند میشم میرم ...با این تیپ و قیافه ؟ آره همینجوری که الان هستیم مگه چیش شده شکل و قیافم؟ و سیگار سومش را روشن میکند و من در غبار آن خودم را میبینم و او را منتهی یک جور دیگر؛ نه آن جوری که توی خانه منتظر من باشد و قابلمه ی ناهارش روی اجاق گاز، یا توی خرید حلقه و بزک و دوزکِ فانتزی با خاله خانباجی ها! یک طوری که نمیشود گفت چجوری ، حسی از آرامش و سبکی! یک رویای شیرین مربوط به وجودی که حالا دیگر وزنی ندارد و بیشتر در آسمانست تا زمین ................................محکم فشارش میدهم و میگویم زینت ؟ جووونم ..........هم او و هم من میدانیم که لحن گفتارم یک چیز دیگریست ............سرو صدایی بلند میشود و دری بهم میخورد حوصله ی از جاپریدن ندارم کیه بنظرت عزیزم ؟ کی میتونه باشه جز دختر عمت ....بلند میشوم و میروم دم در با همان تیپ و قیافه و در را باز میکنم خودش است هاج و واج نگاهم میکند ...کاری داری شما؟ ..... چشمانش روی موهای سینه ام ثابت مانده لرزش تمامِ بدنش را میتوانم ببینم ... هیچی هیچی؛ ماداریم میریم قبرستون کارتون تموم شد در ها رو قفل کنید ،فقط نگاهش میکنم و اوهومی سر میدهم ازآن نوعی که جواد صبحِ زود توی رختخواب سر داد، حوصله ی صحبت هم ندارم .... پشت سرش راه میافتم .... اول در زیر زمین را از تو قفل میکنم و بعد در اتاقمان را ......زینت فقط میخندد ...............................
از لای پرده بیرون را نگاه میکنم تابوت را بلند کرده و دور حیاط میچرخانند برای آخرین بار ....یک خداحافظی همیشگی تا ابد ....جابجایی مرده ای از گوری بیست ساله در مرکز شهر به قبرستانی دیگر و کمی دورتر...درست از جلویم چشمانم رد میشود شوکتی بالایِ سرِ مردم ! حتما مرا میبیند که دارم توی اتاقش آماده میشوم برای همخوابگی روی تختِ کهنه و قدیمی که تا دیروز مال او بود و من به اندازه ی بیست سال گوشه نشینیِ و عزلتِ او در بیست دقیقه زندگی میکنم و لذت میبرم !...عمه جان حرفه ای و بی نظیر کارش را انجام میدهد دم زیر زمین جیغ و شیونش زمین و زمان را پر میکند ، شوهر هایش از توی قاب عکس برایش دست تکان میدهند و هورا میکشند شایدهم دارندناسزا میگویند، نمیدانم! آشنا نیستم به زبانِ اموات !..... من فقط دنبال لحظاتِ ناب شیرینم که دخترکی از جنسِ خانواده ی قرشمالها برایم مهیا کرده و تقدیم وجودم میکند با همه ی احساس!......مهین پشت پنجره ی ما ! آنچنان آه و اوه میکشد و بابا بابا میکند که انگار ی پدر خودش است که دوباره بعد چند سال از نو میخواهد برود زیرِ خاک......شاید هم ک.و.ن.ش. میسوزد از تنها خوریِ زینت که در این لحظات میخواهد بشکافد وجودِ پسرکی باکره را و برای همیشه او را مرد کند ! هانیه را میتوانم بین زنها تشخیص بدهم آرام و با وقار زیر بغل مادرش را گرفته و گریه میکند ماهیتش متفاوت است این دختر! ... زهر خندی میزنم و با بی حالی میروم سمتِ تخت ..... زینت! ؟.....جونم .... دلم خیلی گرفته بیشرف ! بیا پهلوی خودم سر تو بذار رو سینم هر چی میخوای گریه کن! هر چی دوست داری بگو به خودم....... منم دلم گرفته اعصابم خورده بیاعزیزِدلم بیا! ...میروم کنار او سرم را میگذارم روی سینه اش و میشنوم ضربان قلبش را و سکوت میکنم تا گرمای وجودش دوباره آرامم کند ..... وقتی میپرسد آروم شدی عزیزِ دلم !؟......سرم را تکانی میدهم و میگویم؛
چرا اینجور شد ....چرا چجور شد؟ ...همین که من و تو بهم نرسیدیم! ....خب از بی عرضه گی تویه عزیزم ...اِ چرت میگی ها ..نه راس میگم بخخدا .. زینت ! من خیلی دوستت داشتم تو رویاهام یک چیزایی با تو ساخته بودم نگو نپرس! ...کاش بجای یک دنیا رویا دو قدم تو واقعیت قدم بر میداشتی ....اینجوری لااقل به نفع من بود ...وا یعنی به سود من نبود ؟ نه! ....چرا خوشگلم ؟ چون من و تو برا هم ساخته نشده بودیم .....چرت می گی عزیز دلم...! نه راست میگم با مرام ... تو یک دنیایی از من ساخته بودی این هوا ! ..ولی خب بخودم نگفته بودی که رویاهات چیه ! تو با ذهنیتت زندگی میکردی ، یک مجسمه مقدس ازم تراشیده بودی برای داستانای تخیلیت ....ولی من خبر نداشتم .....مگه میشه زینت جون ؟از خودت بپرس یک بار اومدی صاف تو چشام زل بزنی و بهم بگی دوستت دارم .....ی بار اومدی بگی عاشقتم ...ی بار یک چیز قشنگ خریدی یواشکی با احساس یک جایی اون پُشت مُشتا بهم بدی! یا لا اقل یک گوشه ی دنج! دو تا ماچ تو آسمون با دستات برام حواله کنی و مضطرب باشی کسی نفهمه؟! .....جز اینکه همیشه کتابت تو دستت بود و سنگین و رنگین و شق و رق میشستی روبروم و با کمالات صحبت میکردی از علم و ادبیات و درس و بزرگواری ِ بی بی جان که چجوری دست تنها بزرگت کرده و به اینجا رسونده ! چیزایی که برا ی دخترِ چهارده ساله به اندازه یک نصفه بوس کنجِ صندوقخونه ارزشی نداره جز اینه ؟؟ خب خجالت میکشیدم بخدا عزیزم..! نه قربونت برم خر بودی یعنی خرم نبودی والده ات اینجوری بارت آورده بودیک مجسمه باوقار ودرونگرا برا انتقام ازخانواده ی پدری ...کاش یک کم مادرت قالتاق بود و چندتا فحش بما میداد و دور خانواده ی شوهر مرحوم شو خط قرمز میکشید و میگفت اینا فرهنگ و مرامشون بتو نمیخوره و بچچشو چینگ نیشش میگرفت و میرفت سمت قوم و خویشای با مرامِ خودش ...دروغ میگم؟ ...نمیدونم.. ..و خودم راتوی بغلش کنجاله میکنم ...بیا اینم از عشق بازی با تو ! بجایی که من تو بغل تو باشم و ناز بیارم تو هیکلتو تو بغلم گرد کردی و علت و معلول زندگیِ گذشته رو ازم سراغ میگیری مرد باش بی پدر! الان کنارت ی جنس ضعیف نشسته نه کارتنِ تخم مرغِ ! .............میخندم و بلند میشوم و در آغوشش میگیرم ومیگویم چطوری نی نی؟ ...خوبم گل پسر .... کاش جواد ی چند تا کلاس آموزشی و کارگاه عملی برات میذاشت تا عقلت سرجاش بیاد ..اخم هایم میرود توی هم و او فقط میخندد و ادامه میدهد ما از بنیاد باهم فرق داشتیم تو پسر یکی یک دونه ی حاج بی بی و من دختره سره شیش تا پسر بودم، مادر تو دخیل سجاده و جانماز بود بابای من عرق سر ِناهار و شامش ترک نمکیشد، داداشای من بارکابی تو خونه جولون میدادن ولی تو توی رختخواب با کت شلوار میخوابیدی؛ با تحصیلات ترین موجود خونه ی بابام من بودم که تا سیکل خوندم و همون سال سینه هام بزرگ شد و هوس شوهر کرده بودم تو هنوز ی بچچه ی دیپلمه ی عشقِ دانشگاه بودی که من تو جِنابت و مرد شدنتم شک داشتم! ممکن بود یک ماهی باهام سرخوش و کیفور میشدی ،ولی وقتی عقلت میومد سر جاش تو دلت طالب همون آدمایی از جنس خودت بودی که با کمالات و افاضات باشن، جواد مثل داداشام بود تا اومدم بفهمم چیه؛ دو سه باری تو خونه و اینور و اونور کنج پستو باهام کارشم کرده بود، حالشم داده بود؛ تیپ و وجودش مث خودامون بود امما حیف دیگه ....حیف چی لامصب ؟ حیف که بعد عروسیمون عمت تا فهمید با شوکتی ریختم روهم زیر آبمو زد، من از اولم قربونی همین خونه ی کذایی ننه جان تو بودم بابا و ننم بعشق اینکه این ملک از آخر نصیب دامادشون میشه بعله رو سر دادن منم خر بودم دیگه! مخمو شسته بودن، جوادم انصافا بچچه بدی نبود یک جورایی بخود شوکتی میزد که بهر حال تحصیلکرده این مملکت و اداره جاتی بود، اگه درسشو میخوند شاید جای باباشم میتونست بگیره ولی حیف که فخری بچچه شو بدست خودش مفنگی و عرق خوره حرفه ای کرد و این شد روز گار من و اون .......... ولش کن فاتحه ی ذهنتو خوندم یک کم فشارم بده، چن تا بوسم کن برو سر اصل مطلب؛ آخه چقدر باید خرفهمِت کنم هر حرفی جایی داره .....برو لامصب دیگه ! ظهر شد الان این بی ناموسا جنازه رو زیر خاک نکرده بر میگردن ......
..........................................................................................................
پاهایم را از روی زمین بر میدارم و میگذارم توی رویاها، جاهای نادیده و ناشنیده ی زندگی که هیچگاه نمیتوان بیانش کرد.... یک راز زیبا از هستی.... کهن ترین عشق واژه یِ دنیا ! یک میوه ی ممنوعه برای آدمهایی که نخوردنش را حرام میدانند ...........یک لذتِ بی مثال که گاه برای هر لحظه بودنش سالها باید در حسرتِ نبودن بمانی!.... صدای نفس هایمان فضا را پر کرده و زیباترینِ موسیقاییست در فضای غبارالودِ زندگی......زمان مدتهاست متوقف شده و مکانی وجود ندارد اینجا روی سقفِ آسمان........ چند ساعت میگذرد نمیدانم شاید به اندازه ی چال کردنِ یک مرده زیرِ خاک! ..به اندازه ی گریه و زنجموره های عمه و مهین ! و یا به کوتاهیِ استنشاق انفیه ی عموجان پیره و گوزیدنش در مضربِ عدد دو و استحصال بی مثالِ مخچه اش سالیانِ دراز در دینداریِ دیگران و نماز قضاهای اخویِ مرحوم......به اندازه ی عبادتهای پای سجادده ی مادرم و دستهای رو به آسمانش برای پاک بودن و عاقبت بخیریِ من، جدا از انتقام صبورانه اش از خاندانِ امیری ...ولی هر چه هست زود میگذرد و زمانی که میخواهم آخر عشق بشوم دستش را میگذارد روی سینه ام و میگوید نه نه تا اینجاش کافیه ....بی شرف اجازه بده تمومش کنم کارمو دیگه! ....شرمندتم خوشگلم همینم یک کم زیادی بود برات! من وتو مال هم نیستیم .....این تجربه ی آخرو فقط واسه ی نفر بذار و اون زن زندگیته ...این کارام از سرت زیاد بود ولی میدونی که خیلی بهت بدهکارِ معنوی بودم ....یعنی چی پدر سوخته ؟خب خیلی بتو بد کرد ه بودم، رنگِ غم چشات پای گلدسته همیشه تو ذهنم بود ، یک جورایی لا اقل برا یک دفعه باید جبران میکردم ... این تجربه رو تو وجودت یادگار گذاشتم تا عقده نشم تو زندگیت که تا آخر عمر اگه بغل کسِ دیگه ای خوابیدی که خیلی از من بهتر و سرتر بود ..... فکرت همش آشفته ی عشق اولی که ساخته پرداخته ی ذهنته نباشه و اون بنده ی خدا طرفِ مقابلتو هم ناخواسته آزار ندی ..... من این بودم تا آخرش رفتی و فهمیدی این کارا در عرض ی ربع نیم ساعت یا یک ساعت تموم میشه و آدم وقتی وجودش تخلیه میشه ............. اون جاست که عقلش میاد سرجاشو میره پیِ واقعیتا و اصل زندگی... تو هم مرد باش! برا یک بارم که شده!!! به حرفِ مادرت گوش کن ، بذار فکر کنه که اومدن و رفتنات تو این خانواده نتیجه ای داشته ذهنشو از اضطراب خالی کن و بهش بفهمون فهمیدی خواسته ی دلشو ........ .. برو یک دختری مطابق سلیقه های هردوتون بگیر بذار لذتی ببره از عروس و نوه و نبیره.............. پیروز شدنِ خودشو تو این جنگ و جدالِ خاموشِ بیست و چن ساله بچشم ببینه..... گناه داره اونم که جوونیش رو بپای تو ریخته ....فقط!؟ ..فقط چی عزیزم؟حواست باشه تو خیلی سفید و بوری ! اونم همش دنبال دختری مث خودته ........بگو رو سبزه ها دست بذاره تا بچچتون گل باقالی بشه....... نه مثل برف بی رنگ و لعاب در بیاد و میخندد و میخندم و دوباره کنار هم دراز میکشیم و از گذشته ها میگوییم و دنیاهایی که من میفهمم رنگ تفاوتشان را و چیزهایی که میبینم و قبل از این برویش چشم بسته بودم و میشکنم قفس اسارتِ خودم را به کمک زنی که زمانی عاشقش بودم و پرنده ای اسیر در رویاهایم بود و او مرا ازقفسم پرواز میدهد بسوی ناکجا آبادی که زیاد دور نیست و حس میکنم پریدن را درآبی ِآسمانِ هستی................................................................................................................................
وقتی لباس تنم میکنم و آماده میشوم برای رفتن، میخندد و میگوید بیا اینجا ....چیکارم داری خوشگله دیر نشه ها!؟ وووووا کارِت تموم شد عقلت سر جاش اومد، میگم بیا اینجا کارِت دارم دیگه ...... دستم را میگیرد و میرویم آن یکی اتاق...... کمد ها را جابجا میکند وفرش ها را بالا میزند و جلوی چشم هاج و واجِ من در زیرِ یک موزاییک..... درست مثلِ افسانه های کهنه و قدیمی! بسته ای را میکشد بیرون و روی زمین خالی میکند ....صدای سککه ها زیاد هم برایم خوشایند نیست ..میخندم ...اینا چیه؟ .....سککه هاس دیگه! ..همشه ؟ تو که گفتی داده به هانیه ...اون اصلش بود این ی کمشه .......مِهرِ خودمه که عمت زد زیرش! گفتم که شوکتی خیلی مرد بود،راستی ی چیزی! جونم !!؟ اینا عملا مال مادر تو بوده ها! یک مقدارِ ناچیز از پول همون خونه است ....میخندم و دستش را میگیرم ، بلند میکنم ودر آغوش میگیرم و بوسه ای از پیشانیش بر میدارم به یادگار! ...........گور بابای تو شوکتی و عمه فخری.... ایشالله بهت وفا کنه خوشگلم .... خب اگه لازم داری بردار....ی چن تایی شاید بدردت بخوره! ...فقط میخندم و توی بغلم محکم فشارش میدهم ... طعم گس و شیرینی آزادی..........
.............................................................................................
کلید را میاندازم توی قفل و در را باز میکنم مادر منزل نیست احیانا در گیرِ همین مرده کشی است ، راست میروم توی آشپزخانه ..یک ظرف روی اجاق گاز با نامه ا ی تکراری ... الهی قربونت برم ناهارتو قشنگ بخوری تو شیفت بیمارستان گشنت نشه لب بغذای اونجام نزنی .....میبوسمت عزیز دلم.. .... امضا ! ....ظرف غذا را با نامه ی ادارای اش میگذارم داخلِ یخچال ...
....................................................................................توی رستورانی نزدیک بیمارستان نشسته ام ، شماره اش را میگیرم ..الو ...کجایی خوشگلِ بابا ...وا میبینم که راه افتادی لا مصب......خب خونه ام پیشِ نزهت، کجا باید باشم ! تو کجایی؟ ...من رستورانم میای ناهار باهم باشیم دلم برات تنگ شده ..... اِ قرار نبود امیر ها ...میدونم ولی خب اگه لازمه چیزی رو تجربه کنم لطفا تا تهش بیا ..........فقط میخندد پشت تلفن و نشانی را میگیرد ......
..............................................................................بعد از ناهار میپرسد
برنامت چیه؟ .......من بایست برم بیمارستان شیفت دارم ...تو چی ؟ هیچچی میرم خونه ..پس بیا تا یک جایی بذارمت و باهم میزنیم بیرون....هنگام پیاده شدن میگوید من پولم کمه ..کارتتو میدی بهم ؟ هابفرما ناقابله شماره ی رمز رو حفظی که ایشالله ...بعله از صبح تو ذهنمه ...بوسی توی هوا برایم پرت میکندو پیاده میشود و تمام ...
..........................................
فکر کنم دوهفته ای باشد بی شوهر عمه شده باشم..... ..توی ایستگاه پرستاری نشسته ام و گزارش کار مینویسم برای شیفت بعد که نگهبان بخش پاکتی را بمن میدهد ...اینو با پیک فرستادن براتون .... ..تشکر میکنم و متعجبانه پاکت را باز میکنم........دو پاکت نامه ی جدا از هم با خط دخترانه ای روی یکی از آنها نوشته اول این پاکتو باز کن و باز میکنم ...امیر جونم سلام چن روزی هست عقب انداختم مشکوکم تو رو خدا کاری بکن! ........رنگ از رویم میپرد دست و پایم میلرزد و خودم را چن تا فحش رکیک ناموسی میدهم سراسیمه پاکت بعدی را باز میکنم و میخوانم ....چیه ترسیدی؟ رنگت پرید حدس میزدم ..آخه بدبخت مگه کاری کردی که بترسی! ......... معلومه هنوز مرد نشدی و ادامه ی نامه ........چن روزی هست که کارتت دستمه تا جایی که میشد به بدبختی مبلغی انتقال دادم به حسابت البته پولِ زیادی نیست و قابلِ تو رو هم نداره... اینم ته فیشاش مواظب باش گم نکنی همش با کارتت تو همین پاکته ...میدونم حقت خیلی بیشتر از ایناست ولی خب توانِ منو شوکتی بیش از این نبود، فقط لطف کن مرد باش نذار بی بی جان بفهمه که روز گارتو سیاه میکنه با اون ادا و اصولش! بذار برا بعد ازدواجت وقتی واقعا یک آدمِ کامل شدی ازش استفاده کن بهر حال حقته ... ...منم چند روز دیگه میپرم خونه ی بخت، خواستگارم پسر خوبیه، البت باید از این شهر بریم پسرِ با کمالاتیه نه به اندازه ی تو ولی در حدِ خود منو خانوادم خوبه! ..برام دعا کن برات دعام میکنم ............. دوستت دارم میبوسمت خدانگهدار ...با عجله شماره اش را میگیرم وبعد چند لحظه آقایی برمیدارد ..........ببخشید خانومه .....نه قربان خط واگذار شده .....شرمنده .............
ته فیشها رابدست باد میسپارم .........کارت رامیگذارم تو ی جیبم و در اولین عابر چک میکنم صفرها از سواد من بیشتر است .........
.........................................................................
شماره ی یکی از دوستان را در بیمارستانِ..؟.......میگیرم سلام امیری هستم .....خوبی امیرجان ...خبرا؟......سر نمیزنی به ماو کلی چاق سلامتی ، تابگوید امرتون ....در خدمتم ......ببینم تو بیمارستانِ شما کسی بنام هانیه شوکتی میشناسی؟ خب آره چطور مگه .....میتونی آمارشو برام دربیاری .....به به خبراییه............تو اینجور فرض کن ......راستش میدونم که باباش اخیرا مرحوم شده .....زکی ! اینم شد خبر ....آمار دقیقشو دربیار.....اِ امیر چرا اخلاقت اینجوری عوض شده .....فکر نکنم دختره زیاد تو این فازا باشه! ............چند تا ناسزای دوستانه میدهم و میگویم ببین اصلا تو این کاره نیستی میتونی ی چند تا شیفت کوچولو اونجا برام دست و پا کنی ....ساعتاش با ساعتِ کاریِ اون بخونه .....مبلغِ پرداختی شونم اصلا برام مهم نیست ...فقط راه پامو باز کن به بیمارستان ............میتوانم تعجبش را از پشتِ گوشی احساس کنم ....خب آره مشکلی نیست مطمینی میخوای اینجا شیفت برداری؟ نه ..میخوام حالتو بگیرم ....خب بعله دیگه ....باشه باشه صحبت کنم باهاش ...خبرشو میدم ......ببین از قول من بهش تسلیت بگو و مشخصات بده دورادور منو میشناسه ولی نگی که آمارشو خواستم .....چشم اونقدرام احمق نیستم .............امر دیگه ای باشه ........... ممنون فعلا خداحافظ....
گوشی را قطع میکنم ..................................
رنگ آسمان عوض میشود .... توی پیاده رو خیابانِ بی انتها ..چند روزِ دیگر تا بهار مانده؟..........................
دو خلبان نابینا که هردو عینک های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدنددر حالی که یکی از آنها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می کردزمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرداما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندنددر همین حال، زمزمه های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده استاما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفتهر لحظه بر ترس مسافران افزوده می شد چرا که می دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می رودهواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می داد و چرخ های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردنداما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شددر همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری می گویدباب، یکی از همین روزا بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می کنن و اون وقت کار هممون تمومه.

به گزارش بیست و سی : مراسم افتتاحیه اکران فیلم سینمایی «راه آبی ابریشم» به نویسندگی و کارگردانی محمد بزرگنیا شب گذشته 28 مهرماه در سینما فرهنگ برگزار شد.
در ابتدای مراسم، علی معلم ضمن تمجید از محمد بزرگنیا گفت: قبل از این برنامه درباره 50 فیلم پس از انقلاب با یکی از آشنایان صحبت میکردم. در این صحبت به این نتیجه رسیدیم در اکثر فیلمها کارگردانانی کار میکنند که آنها طریقه خودشان را در سینما دنبال نکردند، کسانی که بهترین آثارشان را در دهه 60 ساختند؛ در حالی که فیلمسازان خوبی بودند و میتوانستند فیلمسازان مطرح و باسابقه سینما باشند.

به گزارش بیست و سی: به نقل از اداره کل اطلاعات و مطبوعات وزرات امور خارجه، رامین مهمان پرست سخنگوی وزارت امور خارجه کشورمان در واکنش به جدیدترین تحولات در لیبی و از جمله خبر به هلاکت رسیدن معمر قذافی دیکتاتور سابق این کشور اظهار داشت: این وعده الهی و سرنوشت محتوم همه مستبدان و ظالمان تاریخ است که با نادیده انگاشتن حق ملتها در اعمال حاکمیت خود سرانجام و فرجامی جز نیستی و نابودی ندارند. جمهوری اسلامی ایران این پیروزی بزرگ ملت لیبی را که در سایه ایستادگی و پایداری ستودنی آنان به دست آمده است به ملت مسلمان و رنج کشیده لیبی و شورای ملی انتقالی این کشور تبریک می گوید.
مشـــغول رانندگی تو جاده ام
از فاصله دور پلـــیس واسم دست تکون میده و ابراز ارادت میکنه !
خیلی آدمای با محبتی هستــن !
چطوری از این فاصله منو شــــناختن !؟
یکیشون جوگیر میشه تا وسط جـــاده میاد!
با حرارت خاصی واسم دست تکــون میده !!
چراغ میزنم و با حرکت دست به ابراز علاقه شون جـــواب میدم !
دفترچه و خودکار تو دستشه ؛
میخواد ازم امـــضا بگیره ،اما الان وقت ندارم باشه واسه بعـــد !
اشک تو چشام حلقه میزنه از این همه احساسات پاک و بی آلایش
جهانهای موازی از آن دسته مفاهیمی است که که اثبات آن بسیار دشوار است و کیهانشناسان علاقه زیادی به آن دارند. اکنون گروهی از محققان راهی یافتهاند تا این پدیده را به صورت تجربی مشاهده کنند.

بیمار اون کسیه که فکر میکنه آدما یه مشت آلت تناسلی سرگردونن که هر لحظه ممکنه توی همدیگه فرو برن
و برای جلوگیری از فرورفتنشون همه چیزو تفکیک میکنه
(دانشگاه ، اتوبوس ، مدرسه ، مهدکودک)
✿ツ فـکــر تـخـریـبــ مـن نـبـاش !
بــه آخَـــر کــه رسـیـــدی
دَسـتـــ تـکـان بـده ،
خــودَم فـرو مـی ریــزم ... !!✿
+++++غضنفر جلو در دبیرستان دخترونه میوفته تو جوب واسه اینکه ضایع نشه می گه: هرکی منو دراورد مال خودش....gif)

رئیس سازمان وظیفه عمومی ناجا گفت: طبق مقررات جدید ایثارگران داماد یا یکی از اقوام درجه یک جانبازان قطع نخاعی فاقد فرزند ذکور سالم بعنوان همیار از خدمت دوره ضرورت معاف شود.
به گزارش خبرگزاری مهر، سردار سید حمید صدرالسادات افزود: حسب فرمان مقام معظم فرماندهی کل قوا مقرر شد داماد (همسر فرزند) یا یکی از اقوام درجه یک جانبازان قطع نخاعی فاقد فرزند ذکور سالم، با تائید بنیاد شهید و امور ایثارگران و با انتخاب و معرفی جانباز بعنوان همیار از انجام خدمت دوره ضرورت معاف شود.
وی ادامه داد: امتیاز مذکور برای جانبازان قطع نخاعی یا جانبازانی که در دوران پس از جانبازی به دلیل سانحه یا بیماری قطع نخاع شده و در حال حاضر مبتلا به عارضه مذکور هستند در نظر گرفته شده است و همچنین این امتیاز شامل داماد ،برادر جانباز ،برادر همسر و یا فرزند همسر که از همسر قبلی او بوده است می شود.
صدرالسادات گفت: افراد مذکور (دامادیا یکی از اقوام درج یک جانباز)به شرطی از این امتیاز بهره مند خواهند شد که فرزندذکورجانباز قطع نخاعی بیمار بوده و به تایید شورای پزشکی وظیفه عمومی محل سکونت خویش قادر به سرپرستی و همیاری از جانبازان قطع نخاعی نباشد.
رئیس سازمان وظیفه عمومی ناجا در خصوص جانبازان قطع نخاعی که در گذشته طبق قانون و مقررات معافیت ایثارگران به سبب نداشتن فرزند یک نفر از برادران خود را از خدمت معاف کرده اند افزود: طبق مقررات جدید ایثارگران این دسته از جانبازان قطع نخاعی می توانند صرفاً داماد (شوهر فرزند) خود را نیز از خدمت دوره ضرورت معاف کنند. همچنین چنانچه فردی که قبلا در همین راستا از خدمت دوره ضرورت معاف گردیده، فوت نموده و یا به دلیل بیماری با تایید شورای پزشکی وظیفه عمومی قادر به همیاری از جانباز نباشد در آن صورت بهرهمندی برادر دیگر جانباز ، برادر یا فرزند همسر جانباز از معافیت مذکور بلامانع خواهد بود.


چگونه هر زبانی را در شش ماه یادبگیریم
این چند نكته برای یادگیری یك زبان جدید كاملا حیاتی میباشد. این مطلب را كامل بخوانید و بعد فورا شروع به یادگیری كنید.
1-ذهن خود را كاملا آماده كنید:
برخی تصور میكنند كه یادگیری یك زبان جدید نیاز به كلاس رفتن دارد. با این تصور كاملا اشتباه هم وقت و هم سرمایهی خود را تلف كرده و در آخر نیز حتی قادر به ساختن جملات ساده نخواهند بود. باید با قدرت تجسم، خود را در شرایطی ببینید كه گویی كاملا به زبان مورد نظر تسلط دارید. با چشم ذهن، خود را در حال مكالمه با زبان مورد نظر ببینید.
شرایط را بپذیرید و قبول كنید كه در حین یادگیری زبان جدید با سختیهایی مواجه خواهید شد. هدفگذاری كنید و كاملا مطمئن باشید كه در كمتر از شش ماه به راحتی به زبان مورد نظر مسلط خواهید شد. تغییر باورهای غلط اولین قدم برای یادگیری یك زبان جدید میباشد و همانطور كه میدانید همیشه اولین قدم مهمترین قدم میباشد.
2-حروف الفبای زبان مورد نظر را یاد بگیرید:
بعد از مشخص شدن هدف و ایمان آوردن به آن شما باید فورا سراغ یادگیری حروف الفبای زبان مورد نظر بكنید. این كار بین یك تا سه روز نباید وقت بگیرد. بهترین روش یادگیری الفبای یك زبان جدید این میباشد كه اول خود شكل الفبا را یاد بگیرید بعد سراغ مفهوم آن حرف بروید.
در مرحلهی آخر سراغ تلفظ هر حرف بروید. مرحله به مرحله پیش بروید تا كارتان بهتر پیش برود و در ذهنتان بهتر ثبت شود. اگر گوگل را جستجو كنید منابع رایگان یادگیری حروف الفبای هر زبانی را خواهید یافت.
3- از فلشكارتهای هوشمند استفاده كنید:
بهترین راه یادگیری لغات و اصطلاحات، استفاده از فلشكارت میباشد. البته استفاده از فلشكارتهای معمولی ممكن است گاهی باعث سردرگمی شما شود ولی با یك نرمافزار هوشند فلش كارت مانند انكی كار شما را راحتتر خواهد كرد. این نرمافزار رایگان فلشكارت برای شما تنظیم خواهد كرد كه چه فاصلهی زمانی بین هر نوبت مطالعه یك لغت لازم میباشد.
در ضمن فقط یادگیری لغات اصلا كاربردی نمیباشد. بهتر است لغات را در اصطلاحات یا جملات كوتاه و ساده یاد بگیرید كه ذهن شما با ساختار زبان مورد نظر نیز بیشتر آشنا شود. ولی به یاد داشته باشید كه در هر نوبت بیش از یك لغت در یك كارت فلش كارتها قرار نگیرد.
4- اول گوش بدهید بعد صحبت كنید:
مانند نوزادان كه یك سال اول زندگی را صرف گوشدادن میكنند و بعد شروع به صحبت، شما نیز برای صحبت به زبان مورد نظر به خود زمان داده و عجله نكنید. یكی از معایب كلاسهای زبان این است كه زبانآموز را مجبور به تكلم در چند جلسهی ابتدایی میكنند. نظر آنان این میباشد كه با صحبت و پیدا كردن اشتباهات دفعهی بعدی اشتباهات را دیگر تكرار نخواهید كرد. اما آیا بهتر نیست كه یك زبان را از قدم اول كامل و درست در ذهن ثبت كرد تا هیچ وقت اشتباهی مرتكب نشوید؟
5-خود را در زبان مورد نظر غوطهور كنید:
اگر واقعا و از تمام وجود خواهان یادگیری سریع یك زبان جدید در حد مكالمه ای شیوا هستید پس باید این اشتیاق در تمام زندگی شما نمایان باشد. زبان كامپیوتر، مرورگر اینترنت و حتی گوشی خود را به زبان مورد نظر تغییر دهید. فیلم زبان اصلی و بدون زیرنویس تماشا كنید و آهنگ گوش كنید.
لازم نیست برای یادگیری انگلیسی به آمریكا و یا برای یادگیری فرانسه به پاریس بروید. این یك تفكر محدودكننده میباشد. شما خیلی راحت و بدون خرجكردن پول میتواند همین محیط زندگی خود را تا حد نیاز به محیط زبان دومتان شبیه كنید. در این زمینه اینترنت دوست شما میباشد پس از آن حداكثر استفاده را ببرید.
پس استفاده از این چند منبع را همواره به یاد داشته باشید:
-كلیپهای صوتی رایگان را از اینترنت دانلود كرده و هر شب قبل از خواب گوش دهید.--> لیست بهترین منابع پادكست رایگان
- ویدئوهای یوتیوب
-فیلمهای زبان اصلی بدون زیرنویس
-موسیقی به زبان مورد نظرتان
-نرمافزارهایی مانند فلش كارت هوشمند
6- برای یادگیری اولویت قائل شوید:
زبان چینی حدود 40000 كاراكتر دارد و برای یادگیری همهی آنها یك عمر زمان لازم است. پس مهمترین و مورد استفاده ترین لغات را اول یاد بگیرید. از تكنیك هشتاد بیست استفاده كنید، یعنی با توجه به اینكه هشتاد درصد مكالمات یك زبان را لغات محدودی شامل میشود ، اول به سراغ آنها بروید. به عنوان مثال در چند روز میتوانید 100 لغت پركاربرد اسپانیایی را یاد گرفته و بعد سراغ لغات دیگر بروید.

جنجال بر سر همخوابی مرد با همسر مرده اش از سال 2011 پس از آن مطرح شد که برای اولین بار عبد الباری الزمزمی روحانی مراکشی آن را مطرح کرد
به گزارش مهرپرس و به نقل از رسانه ها: مرفت تلاوی رئیس "شورای ملی زنان" مصر در نامه ای به سعد الکتاتنی رئیس پارلمان این کشور، این خواسته را مطرح کرده است.
برپایه گزارش روزنامه مصری "الاهرام" در نامه "شورای ملی زنان" از پارلمان خواسته شده از تصویب قانون هایی جنجال برانگیز علیه زنان دوری کند و به جای آن به فکر دستیابی زنان به حقوقشان در آموزش و اشتغال باشد.
تلاوی در نامه خود یادآور شده که منزوی کردن زنان و محروم کردن آن ها از حقوق خود "بدون شک تاثیری منفی بر آینده توسعه انسانی کشور دارد زیرا زنان نیمی از ساکنان را تشکیل می دهند."
"زن نیز حق همخوابی با شوهر مرده اش را دارد"
جنجال بر سر همخوابی مرد با همسر مرده اش از سال 2011 پس از آن مطرح شد که برای اولین بار عبد الباری الزمزمی روحانی مراکشی آن را مطرح کرد.
الزمزمی گفته است که ازدواج پس از فوت همسر همچنان پابرجاست و زن هم حق رابطه جنسی با شوهرش پس از فوت او را دارد.
زمزمی دو سال پیش با این گفته که زن حامل اجازه خوردن مشروبات الکلی دارد نیز جنجال آفریده بود.
جابر القرموطی روزنامه نگار مصری سه شنبه گذشته در برنامه ای در تلویزیون دولتی مصر نیز از طرح پیشنهاد قانون "اجازه به مرد برای همخوابی با همسر مرده اش تا 6 ساعت" که "پیش نویس قانون همخوابی وداع " نامگذاری شده، اعتراض کرد.
او در این باره گفت: "این مساله بسیار خطرناک است. آیا پارلمان مصر چنین قانونی را بررسی می کند؟ این باورکردنی نیست! دادن چنین حقی به همسر یک فاجعه است.
آیا اسلامگرایان به اینجا رسیده اند؟ آیا واقعا چنین پیش نویسی وجود دارد؟ آیا کسانی هستند که این گونه فکر می کنند؟"
القرموطی گفت که برخی از نمایندگان جدید پارلمان مصر ضد حقوق زنان فعالیت می کنند. او در این باره خاطرنشان کرد: "بسیاری از آن ها دوست دارند بسیاری از حقوق زنان را از آن ها بگیرند. برجسته ترین آن ها می خواهند قانونی را لغو کنند که به زن حق طلاق بدون ایجاد مانع از سوی شوهرش می دهد."
نمایندگان اسلامگرا در پارلمان مصر می گویند که این قانون با هدف "ویران کردن خانواده ها" وضع شده است. آن ها می گویند که این قانون متعلق به نظام سابق مصر است که سوزان مبارک همسر رئیس جمهور پیشین در تصویب آن موثر بود و اکنون اعتبار ندارد.
این سخنان واکنش بسیاری از گروه های فعال حقوق زنان را برانگیخت. آن ها نمایندگان را به تلاش برای از میان بردن اندک دستاوردهایی می کنند که زنان پس از سالها مبارزه به دست آورده اند.

























































